۲۴ آذر ۱۳۹۷ - ۰۲:۵۲
کد خبر: ۵۸۹۷۷۹
پ
مناظره ای در باب ظرفیت های نظام سازی فقه شیعه؛
به دنبال اظهارات آیت الله فاضل در باب فقه نظام ساز، مهدی نصیری در یادداشتی با عنوان «فقه نظام ساز داریم یا نداریم؟» در این باره اظهار نظر کرد، حجت الاسلام رضا غلامی نیزدر یادداشتی رویکرد نصیری را مورد نقد قرار داد و نصیری نیز با یادداشتی با عنوان «عرصه را بر آزاداندیشی تنگ نکنید» در مقام پاسخ به غلامی برآمد.
غلامی و نصیری

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، حجت‌الاسلام رضا غلامی رییس مرکز پژوهشهای علوم انسانی اسلامی در یادداشتی به بررسی نظرات مهدی نصیری خصوصا یادداشت اخیر وی با عنوان فقه نظام ساز؛ داریم یا نداریم؟ پرداخته است.

حجت الاسلام غلامی: گوهر اندیشه نصیری به خنثی‌سازی انقلاب اسلامی منجر می‌شود

متن این یادداشت بدین شرح است:

چند سالی است جناب آقای مهدی نصیری در قامت یک صاحب نظر دینی ظاهر شده و به خود اجازه می دهند بدون ارائه بحثی روشمند و مستند، درباره همه موضوعات مبنایی دین اظهار نظر کنند؛ از نفی فلسفه اسلامی و ترویج نوعی اخباریگری، تا بازگویی و ترجمه امروزی نظرات فردیدی در باب غلبه مطلق مدرنیته بر عالم، از تحدید و کوچک نمایی مرزها و طاقت فقه شیعی و ناتوانی آن در نظام سازی، تا تردید افکنی و کمرنگ سازی بُروز و ظهور عینی اسلام در قالب تمدن نوین اسلامی در دوران غیبت امام زمان (عج) و غیره.

جالب اینجاست که این همه اظهار نظر در شرایطی صورت می گیرد که دقیقاً معلوم نیست جناب نصیری در چه حوزه و مکتب علمی ای، و در چه سطح و عرصه ای تحصیل و سپس مورد آزمون قرار گرفته اند و اساساً چقدر شایستگی اظهار نظر قطعی در این موضوعات دارند؟

آیا سکوت فضلای حوزه در قبال این نظرات به مفهوم بی نظر بودن آنها در قبال این اظهار نظرهاست یا به معنای جدی نگرفتن نظرات ایشان است؟ آیا سزاوار نیست این دیدگاهها قبل از درج در رسانه های عمومی در مجامع تخصصی حوزه نقد شود؟

و نکته دیگر آنکه چقدر سوژه هایی که ایشان برای اظهار نظر انتخاب می کنند مسأله امروز انقلاب است و واقعاً پشت این نظرات که من از آن به " تقلیل گرایی " و " خنثی گری انقلاب اسلامی " تعبیر می کنم چیست؟

من در درسگفتارهای موسوم به "تأملاتی بنیادی درباره اسلام و پیشرفت" که سال ۹۵ در دانشگاه امام صادق (ع) ارائه دادم و توسط انتشارات سدید چاپ شده است به تفصیل درباب این خط و برآیند فکری آن توضیح داده ام.

البته تمرکز اصلی بحث من درباره برآیند اجتماعی تفکرات هایدگری-فردیدی در ایران بود که البته معتقدم گرچه آقای نصیری خود را مخالف فلسفه معرفی می کند اما به شدت از آن تفکر متأثر است. حتی اگر بگوییم که برآیند برخی از مباحث آقای نصیری با مباحث انجمن حجتیه شباهت دارد، سخن غیر دقیقی نگفته ام.

من در اینجا قصد ندارم مباحث آن درسگفتار را تکرار کنم و علاقمندان را به مطالعه آن کتاب و همچنین کتاب بعدی، یعنی فلسفه تمدن نوین اسلامی دعوت می کنم لکن لازم می دانم خیلی مجمل به چند نکته اشاره نموده و مابقی بحث را به فرصت دیگری مؤکول کنم.

اولاً. اگر از موضع کلام سیاسی اسلام به بحث های ایشان بنگریم، گوهر مباحث آقای نصیری به خنثی سازی حکومت اسلامی در دوران غیبت معصوم (ع) منجر می شود. ایشان با زبان پنهان و آشکار این پیام را به مخاطبشان منتقل می کنند که حکومت اسلامی در دوران غیبت با محوریت فقه و فقیه اقامه می شود و در جایی که دستگاه فقه ما قدرت پاسخگویی به انتظارات، من جمله نظام سازی ندارد، حکومت اسلامی در دوران غیبت، یک حکومت حداقلی است و نباید آرزوی احیاء تمدن اسلامی را داشته باشد.

به بیان دیگر، پیام وی این است که باز کردن دایره حکومت اسلامی، بالا بردن توقعات، و قدم نهادن در مسیر پیشرفت اسلامی و تمدن سازی جزو تلاش های بی حاصلی است که در این دوران صورت میگیرد و صحیح این است که همه منتظر (به معنای دعاگو) ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) بنشینیم و دست از این ادعاهای گزاف برداریم.

ثانیاً. آقای نصیری در شرایطی وارد فاز زیراب فقه زدن شده اند که قبلاً به زعم خودشان حقانیت میراث فلسفی شیعه به خصوص حکمت صدرایی را نفی کرده اند و از صلاحیت مطلق فقه اخباری نسبت به فلسفه سخن رانده اند و حال که چندی است وارد کوتاه سازی قد و قواره فقه و به تبع آن حوزه های علمیه شده اند، معلوم نیست نهایتاً در منظر او چه چیزی از اندیشه اسلامی باقی مانده است و آیا از نظر ایشان امروز کاری جز به انتظار ظهور نشستن و دعاگویی، باقی مانده است یا خیر؟!

ثالثاً. ما در اتمسفر انقلاب اسلامی تنفس می کنیم و عمل خود را در چاچوب تفکرات امام (ره) و رهبر بزرگوار انقلاب تعریف می کنیم، هر چند این به منزله بحث نکردن نیست لکن روشن است که در یک کار عظیم جمعی نمی توان خودرأی بود و یا بلبشوی فکری را مباح ساخت؛

در چنین شرایطی، چقدر نظرات آقای نصیری با محکمات دیدگاه های امام درباره فقه، درباره حکومت اسلامی و ولایت فقیه در دوران غیبت و بحث تمدن سازی و غیره انطباق دارد؟ به نظر می رسد یا جناب آقای نصیری سخنان صریح امام درباره رسالت حاکمیت اسلامی را ملاحظه نکرده اند و یا انتظار دارند نیروهای انقلاب به جای اندیشه های امام (ره) از اندیشه های ایشان تبعیت کنند؟!

به هر حال، توصیه بنده به جناب آقای نصیری این است که بیشتر مطالعه کنند و قبل از آنکه جمعبندی های خود را عجولانه منتشر کنند، آن را متواضعانه با علما و فضلای حوزه در میان بگذارند و اصلاح و تکمیل کنند؛ ضمن اینکه دسترسی ایشان به رسانه ها و محافل انقلابی سبب نشود که انتظار داشته باشند این دیدگاهها، جزو تفکر انقلاب محسوب شود.

پاسخ مهدی نصیری به حجت الاسلام غلامی؛
عرصه را بر آزاداندیشی تنگ نکنید| قصدم انکار فقه نیست

مهدی نصیری پژوهشگر حوزه دین و اندیشه و مدیرمسؤول سابق روزنامه کیهان در تازه ترین یادداشت خود، به برخی اعتراضات و انتقادات مطرح شده به مطالب قبلی خود درباره ظرفیت‌های تمدن‌سازی فقه شیعه در عصر غیبت، پاسخ داده است:

به دنبال انتشار مقاله ای از من با عنوان «فقه نظام ساز؛ داریم یا نداریم؟» جناب حجت الاسلام رضا غلامی مطلبی را با تیتر «سخنی با مهدی نصیری» در پاسخ به آن مطلب منتشر کرد که آن را در کانال تلگرامی ام نیز قرار دادم.

قبل از انتشار مقاله آقای غلامی، دوستان آن را در اختیار من قرار دادند. با مطلبی نه زیبنده یک روحانی که عنوان عظیم «حجت الاسلام» را بر او می نهند، مواجه شدم. پر از طعن و اهانت و از موضع یک عقل کل حرف زدن و نصیحت کردن. سخت متعجب شدم از این که یک روحانی شاغل در نهادی مهم و محترم، چگونه در مواجهه با یک مقاله ناظر به بحث های حوزوی اخیر در باره «فقه نظام ساز» این گونه قلم زده است.

یادداشتی را از طریق دوستان برای او فرستادم بدان امید که تنبهی برایش حاصل شود و با اصلاح نوشته اش، یک مباحثه علمی و طلبگی را با هم رقم بزنیم و حاصل آن را منتشر کنیم.

 متن یادداشت خصوصی من این بود:

«بنده  مانند همیشه از پیشنهاد هر گونه گفتگو و مناظره به هر شکل (مکتوب، صوتی، تصویری، در محفل عمومی و یا خصوصی، دانشگاهی یا حوزوی) در مورد دیدگاه هایی که مطرح کرده ام استقبال می کنم و از جمله آماده فتح باب گفتگو با جناب غلامی هستم اما نکته مهم این است که لحن و بخشی از محتوای جوابیه آقای غلامی اصلا در شان یک گفتگوی علمی و آزاد اندیشانه با ملاک هایی که حضرت آقا داده اند، نیست و اگر گفتگویی آغازش این چنین موهن و از موضع بالا و عقل کل باشد معلوم نیست نهایتش به کجا بیانجامد. پیشنهاد می کنم جناب غلامی لحن مطلبش را اصلاح کند و در چارچوبی منطقی و علمی و طلبگی وارد بحث و گفتگو شود و  رسالت خودشان را در نقد بنده که فکر می کند به خطا می روم (و کاملا حق دارند که چنین بیاندیشند) انجام دهند. بدون شک این شیوه برای دفاع از یک حقیقت و  نقد یک باطل زیبنده تر و موثرتر است. در عین حال اگر آقای غلامی بر چنین رویه ای  اصرار دارند بنده  ایرادی نمی بینم و باز وارد بحث می شوم اما پیامدهای آن بدون شک متوجه آقای غلامی خواهد بود که چنین شروع کرده اند.»

اکنون می خواهم نکاتی را در ارتباط با این مقاله عرضه بدارم:

اگر چه گفته اند کلوخ انداز را پاداش سنگ است اما و «اذا مروا باللغو مروا کراما»  را نیز داریم و این آیت شریفه اولی به عمل است و لذا وارد پاسخ به مطالب موهن جناب غلامی نمی شوم و تنها به برخی از نکات محتوایی آن می پردازم:

۱. آقای غلامی نوشته است: «تمرکز اصلی بحث من {در دانشگاه امام صادق} درباره برآیند اجتماعی تفکرات هایدگری- فردیدی در ایران بود که البته معتقدم گرچه آقای نصیری خود را مخالف فلسفه معرفی می کند اما به شدت از آن تفکر متأثر است.»

خب جناب غلامی که از داعیه داران اسلامی سازی علوم انسانی بر اساس فلسفه ملاصدرا در کشور است و گاه و بیگاه خط و نشان های آبداری برای علوم انسانی موجود در دانشگاهها می کشد {و البته بنده هم منتقد علوم انسانی هستم اما نحوه مواجهه من با این علوم از سنخی دیگر است و هرگز فلسفه ملاصدرا را به دلیل مشکلات بعضا عمیق تر و مبانی سکولارترش از علوم انسانی غربی، شایسته مبنا قرار دادن برای تحول در علوم انسانی نمی دانم} و  نقدهای بنده بر فلسفه اسلامی را دیده، در نیافته است که بنده با واژه فلسفه و مطلق فلسفه (به معنای اندیشه ورزی و منظومه اندیشی و استدلال گروی و تعقل و ...) مخالفتی نکرده ام تا سخن گفتن و استناد اندک من به مرحوم فردید و یا هایدگر که حامل نوعی اندیشه ورزی فلسفی در باب مدرنیته هستند، در تناقض با موضع من در قبال فلسفه باشد بلکه انتقاد من و دیگر منتقدان به فلسفه اسلامی موجود است که کاملا منبعث و متخذ از مبانی فلسفی ارسطو و افلاطون و فلوطین و ... است و نسبتش با اسلام و معارف قران و اهل بیت علیهم السلام تعارض و تقابل است.  

ضمنا آقای غلامی که سخت شیفته این فلسفه به اصطلاح اسلامی است، نام بردن من از هایدگر را در موضوع «مدرنیته» به این عنوان که مثلا سخنی درست در باب تکنولوژی مدرن زده است، در تناقض با دین محوری و خلوص اندیشی در معرفت و اعتقاد، و نحوی التقاط می بیند اما گویا اعتراف دو بزرگ صدرایی معاصر یعنی مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب اسلام و انسان معاصر (ص ۸۳)  و حضرت آیت الله مصباح یزدی (حفظه الله) در کتاب آموزش‌ فلسفه(ج‌۱/ ص ۳۳) را که پذیرفته اند: بیت الحکمه عباسی، فلسفه یونان را به منظور باز کردن دکانی در مقابل مکتب اهل بیت علیهم السلام وارد عالم اسلامی کرده و فلاسفه مسلمان از آن استقبال و در جهت مبانی اسلامی از آن استفاده کرده اند (که البته منتقدان فلسفه با بخش اخیر این اعتراف توافق ندارند)، ندیده است و نیز از تجلیل ملاصدرا از فلاسفه ناموحد یونانی در سبک و سیاق زیارت جامعه خبر ندارند.    

۲. آقای غلامی نوشته است:  «آقای نصیری در شرایطی وارد فاز زیراب فقه زدن شده اند که قبلاً به زعم خودشان حقانیت میراث فلسفی شیعه به خصوص حکمت صدرایی را نفی کرده اند و از صلاحیت مطلق فقه اخباری نسبت به فلسفه سخن رانده اند و حال که چندی است وارد کوتاه سازی قد و قواره فقه و به تبع آن حوزه های علمیه شده اند، معلوم نیست نهایتاً در منظر او چه چیزی از اندیشه اسلامی باقی مانده است.»

می گویم: قصدم در مباحث اخیر پیرامون «فقه و تمدن سازی» زدن زیراب فقه نیست بلکه به زعم خودم {چقدر درست باشد والله العالم، و البته آقای غلامی نگوید بیا سراغ من یا فلان عالم جلیل القدر تا مطمئن شوی درست است یا نه، چون این اطمینان فقط با مراجعه به فصل الخطاب معصوم به دست می آید و تا او در پرده غیبت است بنده اگر به نظری متفاوت با بزرگان غیر معصوم برسم، حق ندارم از نظرم دست بردارم مگر آن که به هر دلیل بطلان نظر کنونی ام برایم باورمند شود} نجات دادن فقه عصر غیبت و زمانه سیطره مدرنیته از زیر بار یک توقع و انتظاری است که بر عهده او نیست و گذاشتن چنین تکلیفی بر دوش فقه و به تبع آن بر دوش نظام مبارک جمهوری اسلامی به مصلحت دین و فقه و نظام نیست. قصدم این است که انتظارات واقعی و عملی را (که البته دستاوردهایی بسیار عظیم خواهد داشت و تاکنون داشته است) از فقه و نظام در تحقق احکام و آرمانهای اسلامی در این روزگار ترسیم کنم و بار فقه و جمهوری اسلامی را برای تداوم حاکمیت ولایت فقیه ـ که به باورم تداوم ولایت رسول الله و اهل بیت علیهم السلام در عصر غیبت است ـ سبک کنم تا ان شاء الله همگی در آینده ای نزدیک پرچم این نهضت و انقلاب شکوهمند را به دست بقیة الله الاعظم ـ ارواحنا لتراب مقدمه الفدا ـ بسپاریم.

 ادله این بحث را در کتاب در دست نگارشم با عنوان «عصر حیرت» توضیح خواهم داد اما در عین حال با هر صاحب نظری در این مورد آماده گفتگو و مباحثه هستم.

۳. آقای غلامی نوشته است: «فلانی قبلا حقانیت میراث فلسفی شیعه را نفی کرده است.»

 درست نوشته اند. بنده فلسفه موجود اسلامی و از جمله فلسفه صدرایی را اسلامی و شیعی نمی دانم و تقریبا من البدو الی الختم آن را متعلق به مدرسه ای جدا از مدرسه اهل بیت علیهم السلام  می دانم و این البته دیدگاه جریان غالب بر تشیع از زمان امام صادق علیه السلام تا به امروز بوده است و تنها ظرف چند دهه اخیر بروز رسانه ای دفاع از فلسفه قوی تر شده است.

ممکن است کسی بگوید خب این دیدگاه تو و برداشت تو و دیگر منتقدان فلسفه، از اسلام و قران و اهل بیت است که فلسفه را در تعارض با آنها می بینید. بله بدون شک این حرف درست است و من مدعی نیستم که برداشت من قطعا و صد در صد درست است و احتمال خطا در آن راه ندارد اما طرف مقابل یعنی موافقان فلسفه هم نمی توانند ادعای چنین قطعیتی کنند و راه آن این است که طرفین با احترام به هم ـ همان گونه که در طول دوران غیبت در حوزه های علمیه تشیع بوده ـ به مباحثات علمی خود ادامه دهند و روشن شدن تکلیف نهایی این اختلاف مانند همه اختلافات نظری کلامی و فقهی و ... با ظهور فصل الخطاب معصوم روشن خواهد شد.

ممکن است گفته شود پس تا قبل از ظهور در مقام عمل چه باید کرد، پاسخ این است که اگر مساله ای فردی و غیر حکومتی بود هر کس به فتوای مرجع تقلید خود عمل می کند و اگر حکومتی بود بر اساس فتوا و نظر ولی فقیه عمل می شود و ان شاء الله همه ماجور خواهند بود و بر اساس برخی روایات، اجر مومنان در عصر غیبت بعضا بیشتر از مومنان در زمان حضور معصوم علیه السلام است.

۴. جناب غلامی نوشته است: «ما در اتمسفر انقلاب اسلامی تنفس می کنیم و عمل خود را در چارچوب تفکرات امام (ره) و رهبر بزرگوار انقلاب تعریف می کنیم، هر چند این به منزله بحث نکردن نیست لکن روشن است که در یک کار عظیم جمعی نمی توان خود رأی بود و یا بلبشوی فکری را مباح ساخت.»

بله همان طور که خود ایشان تصریح کرده است تفکر در اتمسفر انقلاب اسلامی به معنی نفی مباحثات علمی و لو آن که به نظراتی متفاوت با دیدگاه امام یا مقام معظم رهبری منجر شود، نیست و این نیز درست است که در مقام عمل حکومتی باید هر مسئولی بر اساس نظرات ولی فقیه عمل کند ـ مگر در مواردی که ولی فقیه به مجریان، آزادی عمل بر اساس دیدگاه های خودشان داده باشد ـ بنا بر این اگر بنده مثلا الان مدیر مسئول کیهان بودم حتما دیدگاههای شخصی خودم را که احیانا متفاوت با دیدگاههای امام و رهبری بود، در این روزنامه ترویج نمی کردم مگر به نحو تضارب آرا که عدم مخالفت رهبری را هم با آن احراز می کردم اما در شرایطی که مسئولیت اجرایی ندارم و به تحقیق و نوشتن و طلبگی اشتغال دارم، هم بر اسای مبنای امام و هم مبنای رهبری و نیز مبانی مسلّم شیعه، هیچ منعی برای رسیدن به دیدگاه های متفاوت با این دو عزیز عظیم القدر و طرح اصولی آنها در هیچ زمینه ای وجود ندارد.

مگر آقای غلامی دستور العمل رهبری بزرگوار در مورد ضرورت و لزوم برگزاریکرسی های آزاد اندیشی را ـ که از اسناد افتخار آمیز نظام مبتنی بر ولایت فقیه است ـ با آن مضامین بلند ندیده اند (اینجا ببینید: yon.ir/Ia۳v۹) که این گونه از طرح نظرات طلبه ای چون بنده با سوابق معلوم الحالم! بر آشفته شده و قلم به توهین و انگ زنی برداشته اند. من مدتها فکر می کردم چرا این سند عالی و مایه مباهات، بر زمین مانده و به آن کما هو حقه (که رهبری باری گفتند من صد بار برای راه اندازی کرسی های آزاد اندیشی تذکر داده ام)، عمل نمی شود، اکنون با این مقاله آقای غلامی که با محافل و نهادهای مسئول برگزاری کرسی های آزاد اندیشی مرتبط است، در می یابم که ظاهرا مدیران مسئول برگزاری کرسی ها کم و بیش چون جناب غلامی فکر می کنند که اساسا طرح دیدگاه های متفاوت با امام یا رهبری غیر مجاز و گناه و جرم است و مقصود رهبری هم از برگزاری این کرسی ها این بوده که همگان بیایند و نظرات امام و رهبری را تکرار کنند و بعد فکر کرده اند خب تکرار این نظرات که نیاز به مناظره ندارد، پس کرسی های آزاد اندیشی تعطیل!!

و رهبری بزرگوار دقیقا در برابر این نگرش عجیب و غریب فرموده اند:

«بارها گفته ایم حرف مخالف رهبری، نه جرم است و نه معارضه‌ای با آن می‌شود.» (سخنان ۲۶ رمضان المبارک ۱۳۹۵ در جمع دانشجویان) 

و نیز با توضیح و تاکید بیشتر متذکر شده اند:

«گفته شد که بعضی ها نظرات کارشناسی می دهند، با نظر رهبری مخالف است، می گویند آقا این ضد ولایت است. من به شما عرض بکنم هیچ نظر کارشناسی ای که مخالف با نظر این حقیر باشد، مخالفت با ولایت نیست؛ دیگر از این واضح‌تر؟! به هر حال هیچ گاه اعلام نظر کارشناسی و نظر علمی، معارضه و مبارزه و مخالفت و اعلام جدائی از رهبری و ولایت و این حرفها به حساب نمی‌آید و نباید بیاید.» (بیانات در دیدار با دانشجویان ۱۳۹۱/۰۵/۱۶ )

و باز گویا آقای غلامی که باید به اقتضای شغلش همه اینها را بداند، از جلسه دیگر رهبری با دانشجویان که از سیمای جمهوری اسلامی نیز کامل پخش شد، خبر ندارند که دانشجویی از دانشگاه امام صادق علیه السلام در آن جلسه برخاست و از رهبری پرسید:  ما در دانشگاه پیرامون مسائل مختلف از جمله «علم دینی و تعریف آن» بحث می کنیم و گاه به نظراتی متفاوت با نظر حضرتعالی می رسیم؛ برخی دانشجویان ما را متهم به ضدیت با ولایت فقیه می کنند، آیا ما نباید وارد این مباحث شویم؟ معظم له در پاسخ فرمودند: هیچ اشکال و ایرادی ندارد، بحث کنید و به هر نتیجه ای رسیدید به بنده هم اطلاع بدهید. (نقل به مضمون)

باز برای اطلاع جناب غلامی و نیز جوانان عزیز پیرو و دوستدار رهبری انقلاب از خاطرات شخصی ام بگویم که:

من در دوران مسئولیتم در روزنامه کیهان و نیز مدیریت نشریه صبح حدودا هفت دیدار خصوصی و یا نیمه خصوصی با رهبری معظم داشتم و در پنج دیدار آن مواجهه ای انتقادی داشتم به این معنا که یا از نهاد و مسئول و مساله ای در نظام به ایشان صریحا شکوه و شکایت کردم (و باری نیز طرح نقدی تند از روند کلی امور کشور و نظام در ابعاد اقتصادی و فرهنگی در سال ۷۶ یا ۷۷) و یا حرف و دیدگاهی متفاوت با دیدگاه ایشان مطرح کردم. از جمله باری در دیداری سرپایی و چند دقیقه ای، دیدگاه تازه ام در باره نسبت اسلام و تجدد را با ایشان در میان گذاشتم که ایشان فرمودند: با نیمی از حرف شما موافق و با نیمی مخالفم.

در تمام این دیدارها، چیزی جز سعه صدر و بشاشت و گاه حتی تشویق از ایشان ندیدم و برای من که ۲۰ سال از امروز جوانتر بودم، منبع دلگرمی و اعتماد به نفس و شجاعت بخشی بود.

حالا این منش و روحیه را باید با منش جناب غلامی و امثال او که ادعای دفاع از رهبری و نمایندگی رسمی و غیر رسمی از خط و منویات ایشان را مطرح می کنند مقایسه کرد تا معلوم شود که چه جفایی در حق معظم له و شاکله روحی و بینشی و منشی ایشان صورت می گیرد.

۵. حجت الاسلام غلامی نوشته اند: «پیام نصیری این است که باز کردن دایره حکومت اسلامی، بالا بردن توقعات، و قدم نهادن در مسیر پیشرفت اسلامی و تمدن سازی جزو تلاش های بی حاصلی است که در این دوران صورت می گیرد و صحیح این است که همه منتظر (به معنای دعاگو) ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) بنشینیم و دست از این ادعاهای گزاف برداریم.»

این بخش از نوشته آقای غلامی با مقاله من در مورد «فقه نظام ساز» ارتباط دارد اما گزارش درستی از ایده من نیست. بنده همین جا صورت بندی ای بسیار کلی از بحثم را پیرامون «فقه و تمدن سازی» ارائه می دهم و آمادگی خود را برای گفتگو و مناظره پیرامون آن در محیط های حوزوی و دانشگاهی و رسانه ای و از جمله پایگاه خبری تحلیلی مشرق با صاحب نظران اعلام می کنم:

تحقق تمدن تراز اسلام در عصر غیبت؛ امکان یا امتناع؟

الف: سه دیدگاه در باره  حکومت و جامعه سازی یا تمدن سازی در عصر غیبت در شیعه وجود دارد:

۱.  دیدگاه قعود و پرهیز از تشکیل حکومت و طبعا تمدن سازی

۲.  دیدگاه لزوم تلاش برای تشکیل حکومت و تمدن سازی  و امکان آن در حد عالی یا نزدیک به عالی و رضایت بخش که من از آن تعبیر به تمدن تراز اسلام می کنم. البته این دیدگاه مدعی تحقق تمدن عدل مهدوی نیست اما با این حال به نظر ما تحقق نسبت بالایی از احکام و آرمانهای اسلام موجود نیز در شرایط کنونی مقدور نیست. 

۳.  دیدگاه لزوم و وجوب تلاش برای تشکیل حکومت و تمدن سازی اما در حد وسع و البته این وسع محدود است اما همین مقدار محدود در عصر غیبت و به خصوص زمانه کنونی دستاوردی بس مهم و اعجاز گونه است (کما این که دستاوردهای انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی تاکنون در همین چارچوب محدود محقق شده است) و همگان باید برای تحقق این درصد نسبی تلاش کنند.

دیدگاه اول از نظر ما مردود است و ادله ای که در دفاع از این دیدگاه ارائه می شود ناتمام است. 

دیدگاه دوم نیز مورد نقد و ایراد است و در بر آورد توانایی های یک حکومت و نظام دینی برای جامعه سازی و تمدن سازی در عصر غیبت و دوران سیطره مدرنیته دچار اشکال است.

دیدگاه سوم مورد تایید و دفاع ماست که ادله خود را در دفاع و تایید آن در کتاب در دست نگارشم ارائه می کنم.»

خب می دانم که این صورت بندی کلی دهها سئوال بر می انگیزد که باید در مجال مناسب به آنها پاسخ داد که ان شاء الله در کتاب «عصر حیرت» به تفصیل استدلالها را مطرح و به سئوالات و ابهامات پاسخ خواهم داد. 

دومین پاسخ حجت الاسلام غلامی به نصیری:
تمدن نوین اسلامی در طول تمدن مهدوی است| سخنگوی انجمن حجتیه نشوید

به دنبال اظهارات آیت الله جواد فاضل لنکرانی در باب فقه نظام ساز، مباحث متعددی میان اندیشمندان درگرفت. مهدی نصیری از جمله افرادی بود که در یادداشتی با عنوان «فقه نظام ساز داریم؟ نداریم؟» در این باره اظهار نظر کرد. حجت الاسلام رضا غلامی، رییس مرکز پژوهش های اسلامی صدرا در یادداشتی رویکرد نصیری را مورد نقد قرار داد و مهدی نصیری نیز با یادداشتی با عنوان «عرصه را بر آزاداندیشی تنگ نکنید» در مقام پاسخ به غلامی برآمد. در ادامه حجت الاسلام غلامی در یادداشتی  برای دومین بار به مهدی نصیری پاسخ داده است که در ادامه از نظر می گذرد:

قبل از هر سخنی، مایلم از دوستان بزرگوار در رسانه های گوناگون که فرصت این نقد و نظر مفید را فراهم کردند تشکر کنم. پنج شنبه گذشته که تصمیم گرفتم یادداشتی در نقد دیدگاه های جناب آقای مهدی نصیری بنویسم، می دانستم که با یک ژورنالیست باسابقه و پرطرفدار روبرو هستم و نقد صریح و بی پرده من به ایشان چه عکس العمل ها و هزینه هایی خواهد داشت، لکن به خاطر انجام تکلیف شرعی و انقلابی به خود تردید راه ندادم و یادداشت را از طریق یکی از دوستان عزیزم برای مدیر محترم وبگاه مشرق فرستادم. آقای نصیری صحیح می فرمایند که برای من به صورت خصوصی و البته بعد از آنکه یادداشت بنده در مشرق منتشر شده بود پیامی فرستادند و همانطور که ملاحظه می فرمایید در انتهای آن بنده را تهدید هم کردند، لکن ای کاش انصاف را رعایت نموده و پاسخ صمیمی من به پیام خصوصی شان را نیز منتشر می کردند.

به هر حال، بنده قصد حاشیه روی ندارم، لذا خیلی سریع وارد اصل مطلب می شوم. البته تقاضا دارم دوستان ارجمندی که یادداشت های من را می خوانند بیش از آنکه بخواهند برنده و بازنده را معین کنند، به عمق جملات توجه کنند و عنایت داشته باشند که ما در محضر خداوند هستیم و انشاالله برای انجام وظیفه و پاسداری از اسلام عزیز قلم می‌زنیم و می خوانیم؛ لذا نه من به سیاست بازان شباهت دارم و نه این گفتگوها شباهتی به بازی های رایج سیاسی در روزنامه ها دارد.

یک. من در یادداشتی که در نقد جناب مهدی نصیری نوشتم توهینی به ایشان نکردم. نمی دانم چرا جناب ایشان، صراحت من در بیان واقعیت ها را توهین به خودشان تلقی کرده اند و با مظلومیت نمایی، قصد دارند نگاه مخاطب را از جان مطالب بنده منحرف نمایند؟ به هر حال، هم برای حقیر و هم برای مخاطب، مهم است که بدانیم جناب مهدی نصیری کیست و مولود کدام جایگاه و مکتب علمی است؟ آیا آقای مهدی نصیری یا هر کس دیگری مانند ایشان، اجازه دارند درباره میراث فکری تشیّع که طی قرون متمادی با مجاهدت، دقت های طاقت فرسا و حتی جانفشانیِ هزاران تن از علماء عظیم الشأن حوزه علمیه مقدسه به دست ما رسیده است، قضاوت قطعی کنند و زیراب آن را با چند استدلال سست بزنند؟ آیا جانبداری دوستان و مریدان جناب نصیری از این دیدگاهها که گاه با چاشنی تحقیر منتقدین ایشان همراه است، می تواند به این نظرات وجاهت علمی بدهد یا خیر، اعتباربخشی به دیدگاه های آقای نصیری باید مسیر دیگری را طی کند؟ شاید بیان این مطلب لازم باشد که در سال های گذشته، نه فقط بنده که عددی نیستم، بلکه اکثر فضلا و علمای حوزه، جناب نصیری را یک صاحب نظر و نظریه پرداز اسلامی قلمداد نکرده اند و سزاوار نیست که جناب نصیری از بیان این واقعیت مکدّر شوند.

انگ یونانیت، جایگاه فلسفه اسلامی را متزلزل نمی‌کند

دو. ایشان با افتخار از مخالفتشان با فلسفه اسلامی و به طور خاص حکمت صدرایی صحبت نموده اند، اما حقیقت این است که نه انگ یونانی زدگی که پیش از امثال جناب نصیری، روشنفکران غربگرا آن را به فلسفه اسلامی زده اند، چیزی از عظمت فلسفه اسلامی و نسبت حقیقی آن با اندیشه اسلامی کم می کند و نه پیدا کردن چند حدیث که بنا به تفسیر غیراجتهادی ایشان، در مذمت فلسفه وارد شده است، جایگاه فلسفه اسلامی را در تفکر اسلامی متزلزل می کند. از طرف دیگر، وجود دیدگاههای شاذ و غیرقابل قبول در بین فلاسفه و حکمای اسلامی چیز عجیبی نیست و کسی تاکنون آنها را در جایگاه معصوم(ع) ننشانده که مثلاً خطای یک فیلسوف بتواند وجاهت کل فلسفه اسلامی و روح حاکم بر آن را زیر سئوال ببرد.

بنابراین، برخلاف بیانات جناب نصیری، برای بنده شاگردی در مکتب صدرایی که خدمت آن به بسط و تعمیق تعالیم حقّه اهل بیت علیهم السلام قابل انکار نیست، یک افتخار است. ضمن آنکه توانایی منحصربفرد حکمت صدرایی در شکل دهی به هسته سخت علوم انسانی اسلامیِ برای بسیاری از اندیشمندان روشن است و ما و صدها استادی که بنده خدمتگذارشان هستم، در سال های اخیر، چه در نقد بنیان افکن علوم انسانیِ سکولار و چه در فرایند ظهور علوم انسانیِ اسلامی به توفیقات بزرگی دست یافته ایم که ذکر آن مجال دیگری را طلب می کند. و اما اینکه جناب نصیری فرموده اند با فلسفه اسلامی مخالفند نه با دستگاه عقلی، سخن خوشحال کننده ای است و لااقل موجب دور شدن ایشان از اخباریگری می‌شود، لکن کسی می تواند قائل به کشف و بکارگیری یک دستگاه عقلی متفاوت از دل متون دینی باشد که ابتدا توانسته باشد مرزهای میان فلسفه اسلامی و چنین دستگاهی را فارغ از طرح ادعاهای توخالی اثبات کند.

برآیند تفکر هایدگری-فردیدی به تسلیم در برابر مدرنیته و توقف حرکت انقلاب منجر می‌شود

سه. روشن است که بنده با نفس عنایت کسی مانند جناب نصیری به تفکر هایدگری-فردیدی مسأله ای ندارم. سالهاست که شماری از اساتید دانشگاه مشغول بحث و بررسی چنین دیدگاهی هستند و تا بحال دهها مقاله و کتاب در این زمینه منتشر شده است و بنده هم از مطالعه بعضی از این مقالات و کتب، بهره برده ام؛ اما آنچه در یادداشت قبلی محل نقد حقیر بود، نسبت این تفکر با اندیشه اسلامی و خط انقلاب بود. من ابایی از بیان این واقعیت ندارم که تفکر هایدگری-فردیدی هر چند در بدو ورود به غرب شناییِ عمیق و انتقادی، کمک زیادی می کند، لکن برآیند آن به تسلیم در برابر مدرنیته و توقف حرکت انقلاب منجر می‌شود. ضمناً بنده نه تنها از امام(ره) و مکتب فکری و عرفانی او یاد گرفته ام که چیزی به عنوان سیطره مطلق مدرنیته نمی تواند وجود عینی داشته باشد، بلکه در این سالها به وضوح جلوه هایی از ظهور عصر انقلاب اسلامی در عرض عهد مدرنیته را مشاهده کرده ام.  

نصیری؛ سخنگوی انجمن حجتیه یا سخنگوی نهضت فکری امام خمینی(ره)؟

چهار. گرچه حقیر به عنوان یک طلبه کوچک، خود را ناتوان در نقد جزء به جزء نظرات جناب نصیری، چه در باب فلسفه اسلامی، چه در باب غرب و مدرنیته و چه در باب فقه یا تمدن نوین اسلامی نمی دانم، اما در یادداشت قبلی هدف دیگری داشتم. هدف من این بود که با پرده برداری از گوهر و پیام نظرات جناب نصیری، مخاطبان خود و آقای نصیری را نسبت به تعارض این نظرات با تفکر مبنایی انقلاب و نیز تبعات آن در میدان نظر و عمل روشن کنم. جمعه گذشته که کامنت های زیر یادداشت خود در وبگاه مشرق را مطالعه می کردم، به این نتیجه رسیدم که نه فقط در ساحت تئوریک تشخیص درستی داشته ام، بلکه وقتی به حرف های نه چندان محترمانه طرفداران یا دنبال کنندگان نظرات جناب نصیری می نگرم، آنها دقیقاً دچار برداشت هایی از نظرات ایشان هستند که نسبت به آن اظهار نگرانی کرده بودم. بنابراین، مسأله فقط این نیست که آقای نصیری بفرمایند من از نظراتم چنین غرضی نداشته ام، بلکه مهم این است که ببینیم تأثیر این نظرات در مخاطبان ایشان چیست. آیا جناب نصیری به سخنگوی انجمن حجتیه شباهت پیدا کرده اند یا سخنگوی نهضت فکری امام خمینی؟

به دنبال ایجاد یک شعبه فکری در کنار اندیشه مبنایی انقلاب نباشید

پنج. جناب نصیری در پاسخ به آن فقره از یادداشت من که گفته بودم در یک کار عظیم جمعی مانند انقلاب اسلامی، نه می توان خود رأی بود، و نه می توان به بلبشوی فکری تن داد و لذا حرکت ما در مسیر انقلاب باید در چارچوب تفکر امام (ره) و رهبر بزرگوار انقلاب باشد، ایراد گرفته اند که چرا عرصه را بر آزاداندیشی تنگ می کنید و وقتی رهبر انقلاب خودشان جواز نقد نظراتشان را داده اند آن را بر دیگران حرام می کنید؟ در پاسخ به جناب نصیری عرض می کنم که نه کسی تاکنون حق شما در نقد نظرات امام(ره) و رهبر معظم انقلاب را نادیده گرفته و نه شما از این حق استفاده نکرده اید. بخشی از نظرات جنابتان در سالهای اخیر نقطه مقابل دیدگاههای امام(ره) است، لکن نقد من به شما از این زاویه نبود. نقد بنده به دیدگاههای جنابعالی از این زاویه است که چرا به جای اظهار نظر در مجامع و محافل علمی و تخصصی و سپس شنیدن نقد صاحب نظران، به انتشار نظرات خود در رسانه های عمومی و انتقال حرف های خود به دهها هزار نفر از افرادی که عمده آنان تخصصی در این عرصه ندارند مبادرت کرده اید؟ آیا مسأله دار کردن ذهن افراد غیر متخصص و متزلزل کردن باورهای آنان نسبت به خط فکری امام(ره) صحیح است؟ الآن نیز همین را دوباره عرض می کنم که هنر خودتان را صرف مخدوش کردن ذهنیت افرادی که بخش مهمی از آنها هیچ اشرافی به این مباحث ندارند نکنید و در عمل، به دنبال ایجاد یک شعبه فکری در کنار اندیشه مبنایی انقلاب نباشید.

فقه نظام ساز، فقه جدیدی در عرض فقه جواهری نیست

شش. جناب نصیری درباره دستگاه فقه و قدرت نظام سازی آن دچار اشتباه شده اند و چاره ای ندارم که بگویم این اشتباه بیش از هر چیز به خاطر عدم درک عمیق ذات فقه و به طریق اولی پویایی و کارایی آن است. فقه شیعه - البته فقه مکتب اصولی نه مکتب اخباری- یک دستگاه زنده و پویاست که فراتر از توان پاسخ گویی به مسائل جزئی اعم از رایج و مستحدثه، از قدرت استنباطات کلان من جمله استنباط نظامات اسلامی از بطن منابع چهارگانه برخوردار است. وقتی از فقه نظام ساز صحبت می‌شود ( صرف نظر از معنای دقیق نظام) ، از یک استعداد و ظرفیت ویژه صحبت شده است که تا مرحله به فعلیت رسیدن فاصله دارد هرچند تجربه اولیه و موفق استنباط نظام واره ها، مانند کار مرحوم آیت الله شهید صدر در استنباط چارچوب کلی نظام اقتصادی اسلام در فقه شیعی وجود دارد.

پس باید دقت داشت که کسی نگفته که نظام سازی در فقه به تمامه انجام شده و یا بدون طی مقدمات ضروری مانند تکمیل اصول فقه، نظام سازی ممکن است. از طرف دیگر، بر خلاف تصور برخی از فقهای محترم، فقه نظام ساز، فقه جدیدی در عرض فقه جواهری نیست، بلکه از قابلیت های پنهان فقه جواهری است که باید با تلاش های روشمند فقهای زبده ظهور و بروز پیدا کند. بنابراین، باید از جناب نصیری که با این درجه از قاطعیت می فرمایند فقه نظام ساز نداریم و یا فقه قادر به نظام سازی نیست، سئوال کنیم که این جمعبندی چگونه برای ایشان حاصل شده است؟ از مطالعه ذات شناسانه فقه؟ از مطالعه مبناشناسانه فقه؟ از مطالعه ساختار شناسانه فقه؟ از مطالعه روش شناختی فقه؟ یا از مطالعه کارکرد شناسانه فقه؟ به بیان دیگر، چه اشراف و تسلطی بر فقه، آقای نصیری را به چنین قضاوت قاطعانه ای درباره فقه ترغیب کرده است؟ آیا به صرف ملاحظه کم کاری های فقهی در حوزه ها و یا در اثر سرخوردگیِ ناشی از فاصله گرفتن دولت ها از عقلانیت فقهی، چنین قضاوتی در ذهن ایشان شکل گرفته است؟

تمدن نوین اسلامی در طول تمدن بی نظیر مهدوی است

هفت. و اما بحث درباره ضرورت و امکان تمدن نوین اسلامی که شکل گیری آن با محوریت انقلاب اسلامی و در دوران غیبت، جزو محکمات تفکر نهضت امام(ره) و انقلاب است، بحث مستوفایی را می طلبد که خوشبختانه نه فقط در کتاب فلسفه تمدن نوین اسلامیِ حقیر، بلکه در دهها مقاله علمی-پژوهشی صاحب نظران این عرصه به تفصیل بحث شده و تکرار الفبای آن نیز در این یادداشت ممکن نیست. لذا بنده فقط به ذکر سه نکته بسنده می کنم: اولاً. شکل گیری تمدن نوین اسلامی، هرچند هدف غایی انقلاب نیست ( بلکه یک هدف میانی است ) اما موتور محرکه انقلاب و جوانان پرشور انقلابی در جهت عینیت بخشی به تعالیم مترقی اسلام است و لذا حذف این هدف یا تردید در اصل آن، چیزی جز خاموش کردن این موتور محرکه و خنثی کردن انقلاب نیست. ثانیاً. تمدن نوین اسلامی در طول تمدن بی نظیر مهدوی و به مثابه مقدمه ظهور منجی عالم ( ارواحنا فداه ) تلقی می‌شود نه آنکه این تمدن در عرض تمدن مهدوی یا جایگزینی برای آن قلمداد شود. ثالثاً. در عصر غیبت، شیعیان با محوریت ولی فقیه، مکلف به آوردن همه بضاعت خود به میدان و حتی توسعه روشمند بضاعتشان، برای تحقق حداکثری اسلام در نظر و عمل هستند و کسی اجازه ندارد به بهانه غیبت معصوم(ع) یا فرا نرسیدن عهد طلوع اسلام، یا از سر انفعال و سرخوردگی، از انجام تکلیف خود شانه خالی نموده و دیگران را هم به بی تحرکی تشویق کند.

در پایان، از خبرگزاری محترم مهر که یادداشت دوم بنده درباره نظرات جناب نصیری را منتشر کردند سپاسگزاری می کنم. حق خودم می دانستم که این یادداشت در وبگاه مشرق و در همانجایی که پاسخ جناب نصیری درج شده بود، منتشر شود، اما ظاهراً دوستان مشرق در جهت خدمت به آزاداندیشیِ مورد نظر جناب نصیری، حاضر به این کار نشدند. از جناب نصیری و دوستانشان درخواست می کنم که از نقدهای صریح و البته مشفقانه بنده ناراحت نشوند و این نقدها را زمینه ساز تأملات تازه و تجدید نظر در افکارشان قرار دهند.
بنده دیگر قصد ندارم به این بحث در رسانه های عمومی ادامه دهم و لذا پیشنهاد می‌کنم اگر جناب آقای نصیری مایل به ادامه این نقد و نظر هستند، آن را در یک وبگاه یا نشریه تخصصی پیگیری فرمایند و من هم در خدمتشان خواهم بود.

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین

رضا غلامی

پاسخ مهدی نصیری به رضا غلامی؛
ایده‌ای برای سبک کردن بار فقه| اخباری‌گری برصدرایی بودن ترجیح دارد

انتشار نظریات مهدی نصیری در باب ظرفیت های نظام سازی فقه شیعه در عصر غیبت، مناظره مکتوبی را بین ایشان و حجت الاسلام غلامی پدید آورد. در ادامه پاسخ مهدی نصیری به دومین مقاله حجت الاسلام غلامی آمده است:

مقاله دوم جناب آقای غلامی را در حالی که مقداری از فضای موهن و غیر اصولی مقاله اول فاصله گرفته بود، خواندم. البته این مقاله نیز عاری از نکات غیر منطقی و در تعارض با یک گفتگو و مباحثه علمی و طلبگی نیست و نویسنده محترم علاوه بر فضل فروشی های موجود در مقاله قبل، یک انگ و برچسب مردافکن را نیز چاشنی آن کرده است: سخنگوی انجمن حجتیه!    

و این البته بیانگر دست خالی آقای غلامی از مواجهه نقادانه علمی با موضع و حرف های من در باب فقه و فلسفه است که می توانست در یک فضای با احترام و بدون انگ و برچسب زدن، نقد و بررسی شود.    

با این مقدمه کوتاه که در پاسخ به بخش غیر محتوایی و خارج از عرف گفتگوی علمی آقای غلامی کافی می دانم، نکاتی را پیرامون مطلب دوم ایشان عرضه می دارم:  

۱. آقای غلامی در ابتدا از این امر گله کرده است که چرا پاسخ وی را به یادداشت خصوصی ای که من توسط مشرق برایش ارسال کرده بودم و در جواب قبلی ام آورده بودم، ذکر نکرده ام. بسیار خوب الان به بخش مهم آن در اینجا اشاره می کنم.  

من در یادداشت خصوصی ام گله کرده بودم که چرا آقای غلامی با زبان اهانت و تبختر وارد بحث شده و مجال یک گفتگوی علمی را مخدوش کرده است، اما یادداشت خصوصی ایشان در جواب من چه بود؟ : نکته مهم آن این بود:  

«من همیشه جناب آقای مهدی نصیری را جزء عناصر انقلابی و دلسوز می شناختم و علاقه نداشتم نظرات اخیر ایشان درباره فقه و حوزه های علمیه را با این سبک نقد کنم، اما وقتی جناب نصیری نظراتشان را در رسانه های عمومی منتشر می کنند و ذهن و روح مخاطب غیر متخصص را نسبت به دیدگاه های امام مسأله دار و متزلزل می کنند، طبیعی است که بنده از این جنس قلم برای نقد ایشان استفاده کنم و نسبت به جوهر و پیامدهای مخاطره آمیز این دیدگاهها روشنگری کنم.»  

 خب می بینید که آقای غلامی اعتراف کرده که «جنس قلم» اش در مقاله قبلی، به گونه ای بوده که بنده را وادار به سکوت و عقب نشینی کند تا جرأت نکنم اگر حرف و نکته و نظری پس از سالها تحصیل و تجربه فرهنگی و سیاسی و مطبوعاتی ام و حضور در میدان دفاع از انقلاب و نظام، بدان رسیده ام و به باورم در جهت دفاع از انقلاب و فقه و نظام است، ابراز دارم! خب مبارک است اما امیدوارم این نگاه تُنُک مایه و ضد آزاد اندیشی، در نهادها و مجامعی که جناب غلامی حضور و فعالیت دارند، آثار نامیمونی به دنبال نداشته باشد.  

انگ زنی برای جلوگیری از طرح دیدگاهها

۲. آقای غلامی همین جنس قلم زنی را که الان عرض کردم ـ از جهتی غلیظ تر ـ در مقاله دومشان هم داشته اند و نوشته اند:  

«آیا جناب نصیری به سخنگوی انجمن حجتیه شباهت پیدا کرده اند یا سخنگوی نهضت فکری امام خمینی؟»  

خب می بینید چقدر برهان کوبنده است و می تواند دهان هر کسی را ببندد: سخنگویی انجمن حجتیه!  

دو نکته را عجالتاً می توانم در پاسخ به این مطلب بگویم:  

الف: بنده از سن ۱۵ سالگی و با شروع انقلاب اسلامی در سال ۵۶ که سال دوم تحصیل در حوزه علمیه دامغان را می گذراندم، به نهضت امام خمینی پیوستم و در دامغان یک پای پخش و توزیع اعلامیه های انقلاب و دیوار نویسی بر ضد رژیم پهلوی بودم و از جهت فعالیت ها و مسئولیت های پس از انقلاب در دفاع از مبانی دینی و انقلابی هم کاملاً معلوم الحالم! بنابراین چه جای انگ انجمنی زدن است که از اساس اعتقادی به مبارزه با رژیم شاه نداشته است.  

ب: بعید است آقای غلامی با این حجم از علم و فضل و دانایی - که در دو مقاله شان به رخ بنده کشیده و قصد مرعوب کردنم را داشته اند-  نداند که دیدگاه من درباره نظام و تمدن سازی فقه، کاملاً بیگانه از دیدگاه انجمن حجتیه است که به استناد روایاتی اساساً تشکیل حکومت در عصر غیبت را غیرمجاز می داند{که بطلان استنباط انجمن و برخی از فقها را از این روایات را در فصل مستقلی از کتابم با عنوان «عصر حیرت» نشان خواهم داد}، در حالی که دیدگاه بنده دقیقاً ناظر به دفاع از نظام جمهوری اسلامی با رویکرد و ایده ای تا حدودی نو می باشد. البته این حق برای هر کسی محفوظ است که حقیر را نقد کند و استدلال هایم را نپذیرد و البته این احتمال هم وجود دارد که بنده به خطا رفته باشم؛ اما تکلیف درست یا غلط بودن یک نظر و دیدگاه باید با قلمی از جنس گفتگو و استدلال آوری روشن شود نه با قلمی از جنس تهدید و انگ زنی که در شأن طلبه ای چون من و فاضلی چون آقای غلامی نیست.    

دفاع از فقه و سبک کردن بار او  

۳. نوشته اند: «آیا آقای مهدی نصیری یا هر کس دیگری مانند ایشان، اجازه دارند درباره میراث فکری تشیّع که طی قرون متمادی با مجاهدت، دقت های طاقت فرسا و حتی جانفشانیِ هزاران تن از علماء عظیم الشأن حوزه علمیه مقدسه به دست ما رسیده است، قضاوت قطعی کنند و زیراب آن را با چند استدلال سست بزنند؟»  

دوست عزیز! چرا در نوشته تان سستی چند استدلال من را با ارائه استدلال خودتان نشان نمی دهید و مدام اشتلم می کنید؟  

اولاً، آنچه درباره فقه گفته ام برای دفاع از فقه و سبک کردن بار او در ساخت برخی نظامات و ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است که در روزگار سیطره مدرنیته به دلیل انحطاط بستر تمدنی و نه به خاطر وجود منقصت در فقه (به جز عنصر غیبت امام معصوم که در میزان کار آمدی فقه بی تأثیر نیست)، از عهده فقه و فقها در چارچوب احکام اولیه خارج است و باید با توسل به احکام ثانویه و مصلحت، چاره اندیشی کند همان طور که نظام تاکنون در خیلی از موارد چنین کرده است. پس جسارتی به فقه به عنوان یکی از مهمترین میراث های فکری تشیع نشده است.

و اما اگر منظورتان ناظر به نقد فلسفه و عرفان مصطلح است، بعید است ندانید که بر اساس دیدگاه حاکم و غالب بر حوزه های علمی تشیع از زمان امام صادق(ع) تاکنون این فلسفه و عرفان، اسلامی و شیعی انگاشته نمی شده است، اگر چه کم و بیش و عمدتاً از قرن ۸ و ۹ به این سو با حضور فیلسوفانی چون صدر الدین دشتکی و جلال الدین دوانی و میرداماد و ملاصدرا و ...  در حوزه های علمی تشیع، جریان گرایش به فلسفه و عرفان یونانی نیز شکل گرفت و تا به امروز ادامه یافته است، اما هیچ گاه حتی همین امروز که فضای رسانه ای و تبلیغاتی کاملاً به نفع آن است، نتوانسته تبدیل به جریان اکثریت شود.    

بنا براین بحث مخالفت با فلسفه و عرفان مصطلح که عمدتاً توسط مدرسه عقلانیت کلامی و عرفان قرآنی و اهل بیتی شیعه بوده است، یک بحث علمی پردامنه است که باید با کمال احترام طرفین به یکدیگر در محافل علمی حوزوی و دانشگاهی ادامه پیدا کند و با تکفیر و تفسیق و تجهیل که گه گاهی دو طرف بدان مبتلا می شده اند، به شدت مقابله شود. چرا که هر یک از طرفین صادقانه مدعی هستند که  گرایش آنها با قرآن و سنت منطبق است و گرایش مقابل از ثقلین فاصله دارد. بنابراین، تکفیر از هر طرف که باشد (تا وقتی که طرف مقابل، مرجعیت قرآن و اهل بیت را عامداً و قاصداً زیر سئوال نبرده است) بر خلاف اصول اسلام و تشیع است و در مقاله قبل هم گفتم که این نزاع و دیگر نزاع های کلامی و فقهی و حدیثی و تفسیری تا ظهور فصل الخطاب معصوم علیه السلام ادامه خواهد داشت.     

نزاع با فلسفه از موضع عقلانیت وحیانی و کلامی است و نه اخباری گری

۴. حجت الاسلام غلامی نوشته است: «و اما اینکه جناب نصیری فرموده اند با فلسفه اسلامی مخالفند نه با دستگاه عقلی، سخن خوشحال کننده ای است و لااقل موجب دور شدن ایشان از اخباری گری می شود، لکن کسی می تواند قائل به کشف و به کارگیری یک دستگاه عقلی متفاوت از دل متون دینی باشد که ابتدا توانسته باشد مرزهای میان فلسفه اسلامی و چنین دستگاهی را فارغ از طرح ادعاهای توخالی اثبات کند.»  

در اینجا باز دوباره «جنس قلم» فاضل محترم و نظریه پرداز صدرایی معاصر، از جنس انگ زنی شده و بنده متهم به اخباری گری شده ام در حالی که از آغاز موضع گیری ها و نوشته هایم در نقد فلسفه و عرفان گفته ام که این دو با عقلانیت و وحیانیت هر دو در تعارضند و بلکه عقل ستیزی از مهمترین ممیزات به خصوص عرفان ابن عربی است که به اعتراف ملاصدرا یک ستون از دو ستون حکمت متعالیه را تشکیل می دهد و نهایتاً از صوفی گری خرد ستیز و علم گریز سر بر می آورد.  

همان گونه که گفتم متکلمان شیعه (که بعضاً محدث متکلم بوده اند مانند کلینی و صدوق و بعدها مجلسی) اعم از معاصران اهل بیت علیهم السلام چون هشام بن حکم و فضل بن شاذان نیشابوری و یا در عصر غیبت مانند نوبختی و مفید و ابوالصلاح حلبی و کراجکی و راوندی و علامه حلی و سیدمهدی بحرالعلوم و شهید ثانی و صاحب جواهر و شیخ انصاری و میرزای قمی و نراقی و میرزا مهدی اصفهانی و شیخ مجتبی قزوینی و بروجردی و گلپایگانی و خویی و امروز آیات عظام مکارم، سیستانی، صافی گلپایگانی، وحید خراسانی و نوری همدانی و ... در جبهه نقد و رد فلسفه و عرفان یونانی بوده اند و هیچ یک مسلک اخباری نداشته و در زمره عالمان اصولی و اهل اجتهاد شیعی هستند که بنده نیز خود را دانش آموز و مدافع جریان اصولی شیعه دانسته و اخباری گری را در عمده مبانی اش مردود می دانم.  

البته علمای اخباری شیعه نیز به دلیل انس‌شان با روایات اهل بیت علیهم السلام و تعارض آشکار مبانی فلسفه و عرفان یونانی ماب با این روایات، عموماً در جبهه مخالف هستند و یکی از اخباریان سخت مخالف فلسفه و عرفان، ملامحسن فیض کاشانی، داماد جناب ملاصدرا است که پس از سالها فیلسوفی و عرفان مسلکی و نوشتن آثاری متعدد در این دو رشته، در دهه پایانی عمرش از فلسفه و عرفان دست شست و در سلک مخالفان آن در آمد و آثاری از جمله رساله الانصاف را نوشت.    

اخباری گری بر صدرایی بودن ترجیح دارد

ضمناً اگر قرار باشد روزی بین دو گرایش مردود، مجبور به انتخاب شوم، حتماً اخباری گری بر صدرایی بودن ترجیح دارد، چون هیچ اَخباری ای خبط قول به «عینیت خالق و مخلوق» و «جبر» و «قدم عالم» و «پلورالیسم باطل» (از نوع بت پرستی و گوساله پرستی را عین خدا پرستی دانستن و موسی و فرعون را یکی قلمداد کردن) و «انسان کامل را عین خدا دانستن» و «تجسیم خداوند» و «تقدیس شیطان» و «همردیف دانستن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با ابلیس در فتوت و جوانمردی» و «اعلام بطلان شریعت در صورت وصول به حقیقت» و «بهشت و جهنم را خیالی و ذهنی قلمداد نمودن» و  ... مرتکب نشده است، اما همه این اقوال باطل و افزون بر اینها، در فلسفه و عرفان مطرح و از آن دفاع شده است و شما لابد به عنوان مسئول فصلنامه علوم انسانی صدرا از این مواضع با خبرید؛ هر چند معتقدم عموم فلاسفه و عرفای شیعه از حیث درس و مدرسی و به تعبیر مرحوم نایینی «لشبهة حصلت لهم» به این نوع اقوال و نظریات مبتلا شده اند و هیچ گاه در مقام اعتقاد و عمل به چنین نظریه هایی ملتزم نبوده اند.

نزاع با فلسفه و عرفان یونانی به همه مبانی آن بر می گردد و نه چند خطای استثنایی  

با این مطلب جواب این بخش از ادعایتان را هم داده ام که: «ایشان با افتخار از مخالفت شان با فلسفه اسلامی و به طور خاص حکمت صدرایی صحبت نموده اند، اما حقیقت این است که نه انگ یونانی زدگی که پیش از امثال جناب نصیری، روشنفکران غربگرا آن را به فلسفه اسلامی زده اند، چیزی از عظمت فلسفه اسلامی و نسبت حقیقی آن با اندیشه اسلامی کم می کند و نه پیدا کردن چند حدیث که بنا به تفسیر غیراجتهادی ایشان، در مذمت فلسفه وارد شده است، جایگاه فلسفه اسلامی را در تفکر اسلامی متزلزل می کند... د. از طرف دیگر، وجود دیدگاه های شاذ و غیرقابل قبول در بین فلاسفه و حکمای اسلامی چیز عجیبی نیست و کسی تاکنون آنها را در جایگاه معصوم(ع) ننشانده که مثلاً خطای یک فیلسوف بتواند وجاهت کل فلسفه اسلامی و روح حاکم بر آن را زیر سئوال ببرد.»  

با مبانی و آرای فلسفی و صدرایی که در بالا ذکر کردم معلوم می شود نزاع با این فلسفه، عمیق تر و عریق تر از این حرفهاست که جنابعالی با انگ «اخباری گری» و «صرفاً وجود چند حدیث غیر معتبر در رد فلسفه» و ذکر این که مشکل فلاسفه و عرفا منحصر یه برخی دیدگاههای شاذ و پاره ای از استثنائات است، آن را بی اعتبار کنید؛ خیر مشکل بسیار مبنایی است و نزاع و نِقاش بین موافقان و مخالفان فلسفه و عرفان مصطلح در ابعاد معرفت شناسی، وجود شناسی، انسان شناسی، نبوت و امام شناسی و مبدء و معاد شناسی است.      

۵. فرموده اند: «توانایی منحصربه فرد حکمت صدرایی در شکل دهی به هسته سخت علوم انسانی اسلامیِ برای بسیاری از اندیشمندان روشن است و ما و صدها استادی که بنده خدمتگزارشان هستم، در سال های اخیر، چه در نقد بنیان افکن علوم انسانیِ سکولار و چه در فرایند ظهور علوم انسانیِ اسلامی به توفیقات بزرگی دست یافته ایم که ذکر آن مجال دیگری را طلب می کند.» 

بنده و بسیاری دیگر، بی صبرانه مشتاق دیدن نتایج و خروجی های جنابعالی و صدها اساتید صدرایی در نقد بنیان افکن علوم انسانی غربی و پی ریزی علوم انسانی اسلامی هستیم که چگونه از زهدان فلسفه ای مبناءً و بناءً و نتیجةً یونانی و غیر الهی و سکولار، علوم انسانی اسلامی متولد و علوم انسانی غربی نفی شده است.    

آیا نگاه فردیدی به تسلیم در برابر مدرنیته می انجامد و از حکمت متعالیه انقلابی گری بیرون می آید؟    

۶. نوشته اند: «من ابایی از بیان این واقعیت ندارم که تفکر هایدگری- فردیدی هر چند در بدو ورود، به غرب شناسی عمیق و انتقادی، کمک زیادی می کند، لکن برآیند آن به تسلیم در برابر مدرنیته و توقف حرکت انقلاب منجر می شود.»

اجمالاً اعتراف کرده اند که تفکر فردیدی مفید بوده و به غرب شناسی عمیق و انتقادی کمک می کند، اما اضافه کرده اند: «برآیند آن به تسلیم در برابر مدرنیته و توقف حرکت انقلاب منجر میشود».

آوینی از تفکر فردید متأثر بود، اما حکم به تسلیم در برابر مدرنیته نداد

برای بنده هم همیشه مرحوم فردید از همین جهتِ غرب شناسی عمیق و انتقادی مهم بوده و نه آن که او را مرجع فکری خود بدانم که بر اساس مبانی تشیع این مرجعیت به نحو تام و علی الاطلاق و غیر قابل رد جز برای معصوم علیه السلام (به خصوص در مسائل اعتقادی) متصور و مجاز نیست. اما این که گفته شود تفکر فردیدی حتماً به تسلیم در برابر مدرنیته منجر می شود، سخنی منطقی نیست. بله ممکن است کسانی به این آفت دچار شوند، اما کسانی هم نشده اند و نمونه عالی آن مرحوم شهید سید مرتضی آوینی است که از تفکر فردید متأثر بود، اما حکم به تسلیم در برابر مدرنیته نداد.

ضمن آن که مگر از فلسفه صدرایی، انقلابی گری و مبارزه با مدرنیته بیرون می آید؟ چطور عرفانی که موسی و فرعون را یک حقیقت و نزاع آنها را اعتباری می داند و می گوید: چون که بی رنگی اسیر رنگ شد / موسی ای با موسی ای در جنگ شد، (مولوی) جنگ هفتاد و دو ملت همه  را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)، می تواند الهام بخش مبارزه و انقلابی گری باشد؟ مگر همه صدراییان انقلابی و مخالفان ف و ع غیر انقلابی یا ضد انقلاب بوده اند؟ مثلاً مرحوم علامه طباطبایی و سید جلال آشتیانی (رحمهما الله) انقلابی بودند؟ در مقابل، بزرگان مبارزی چون شهید آیت الله سید محمد رضا سعیدی، میرزا جواد آقای تهرانی و آیت الله خزعلی و ... در زمره منتقدان و مخالفان فلسفه و عرفان بوده اند.     

ممکن است بگویید امام، صدرایی بودند، درست است، اما قبلاً هم نوشتم که در تحلیل بنده، انقلاب اسلامی، امام محصول فقه و اصول ایشان و آموزه های قرآن و اهل بیت علیهم السلام بوده و نه اسفار و دیگر آثار ملاصدرا.  

 ۷. جناب غلامی قلمی کرده اند که: «بنابراین، باید از جناب نصیری که با این درجه از قاطعیت می فرمایند فقه نظام ساز نداریم و یا فقه قادر به نظام سازی نیست، سئوال کنیم که این جمع بندی چگونه برای ایشان حاصل شده است؟ از مطالعه ذات شناسانه فقه؟ از مطالعه مبناشناسانه فقه؟ از مطالعه ساختار شناسانه فقه؟ از مطالعه روش شناختی فقه؟ یا از مطالعه کارکرد شناسانه فقه؟ به بیان دیگر، چه اشراف و تسلطی بر فقه، آقای نصیری را به چنین قضاوت قاطعانه ای درباره فقه ترغیب کرده است؟ آیا به صرف ملاحظه کم کاری های فقهی در حوزه ها و یا در اثر سرخوردگیِ ناشی از فاصله گرفتن دولت ها از عقلانیت فقهی، چنین قضاوتی در ذهن ایشان شکل گرفته است؟»  

لازم نیست جناب غلامی این همه عبارات قلمبه و سلمبه و رعب آفرین! که لابد بنده باید پس از سالها تحصیل خارج فقه و اصول و سالها تجربه مطبوعاتی و سیاسی و فرهنگی، بروم و پیش ایشان تلمذ کنم تا معنای این عبارات را بیاموزم، استفاده کند. مساله خیلی روشن است:   

آن یکی پرسید اشتر را که هی/ از کجا می‌آیی ای اقبال پی؟ 
 گفت از حمام گرم کوی تو/ گفت خود پیداست در زانوی تو

مشکل نسبی فقه در نظام سازی به علت قابلی مربوط است و نه علت فاعلی  

عجز نسبی فقه از نظام سازی با استناد به احکام اوّلی فقه ـ که به نظر بنده متناسب با قامت متعادل و ارگانیک تمدن سنتی است و نه در خورد تمدن بحران زای مدرن و صنعتی ـ  از عملکرد چهل ساله نظام در برخی از عرصه ها از جمله نظام بانکداری و اقتصادی و قضایی و دیگر نظامات پیداست و بارها گفته ام و مجدداً تاکید می کنم که مشکل از «علت فاعلی» نظام سازی (به جز آن بخشی که مربوط به عامل غیبت حجت معصوم است) یعنی فقه و فقها نیست، بلکه ویرانی «علت قابلی» یعنی همان بستر تمدنی مدرن، مانع اساسی است و جای هیچ سرزنشی برای فقه و فقها نیست. همان گونه که کسی نمی تواند مثلاً اهل بیت علیهم السلام را به جهت عدم توفیق در ایجاد حکومتی دینی و بلکه بعضاً رفتار سازش گرایانه از سر تقیه و تأمین مصلحت برتر، به دلیل عدم حمایت مردم زمانه شان و وجود حکومت هایی به شدت سرکوبگر، سرزنش کند.  

تردیدی نیست که جمهوری اسلامی از پشتوانه بسیار بالای مردمی برخوردار است و از این جهت مشکل حادی ندارد، اما این پشتوانه مثلاً نمی تواند معضل بانکداری ماهیتاً ربوی و حتی مشکل پول اعتباری مدرن (در برابر پول حقیقی طلا و نقره اقتصاد سنتی) را که برخی دولتها از جمله دولت جمهوری اسلامی با اتکای به آن دست در جیب مردم می کنند و با خلق پول توسط بانک مرکزی از موجودی مردم می ربایند، به سادگی حل کند. در رأس این دولتها دولت امپریالیستی آمریکا قرار دارد که با خلق مرتب دلار از ثروت همه مردم دنیا می رباید.  

البته بنده معتقدم مشکل خلق پول توسط بانک مرکزی به پیچیدگی و صعوبت مسأله بانکداری ربوی نیست و قابل مهار و کاهش است، اما در هر صورت وقتی قاطعیت در برخورد با این پدیده های ضد دینی و ضد مردمی در کشور مفقود است، معضلات غیر ساختاری هم بر مشکلات ساختاری افزوده می شود و بعد عده ای در این وضعیت مه آلود و اعصاب شکن، دائماً از فقه نظام ساز سخن می گویند و مردم هم گمان می کنند مشکل اساسی به دین و فقه و حوزه بر می گردد و اگر اینها بخواهند می توانند مشکلات را به سهولت حل و رفع کنند و حال این که بخش مهمی از مشکل به فقدان حسابرسی و قاطعیت در کشور بر می گردد که حتی اگر فقه بتواند برای آنها نظام سازی خالص دینی هم کند، اتفاقی در عمل نخواهد افتاد. آیا مگر برخورد قاطع با رانت خواری ها و حقوق های نجومی معطل نظام سازی فقهی است، یا بلکه در زمره احکام بدیهی شرعی و فقهی است که تا حد زیادی بر زمین مانده است؟ 

خب حرف بنده این است که همه مشکل، به فقه و فقها و دین بر نمی گردد، بلکه بخش مهمی از آن به ساختارهای فاسد و تباه مدرن، مربوط است که فقه نمی تواند برای این ساختار، یک نسخه متعادل مبتنی بر احکام اولیه بپیچد و به اصطلاح امروز نظام سازی کند و لذا فقها و حوزه به جای این که انرژی شان را معطوف به این امر کنند، دنبال این باشند که اولاً از نظام و قوای سه گانه به خصوص قوه قضاییه مطالبه قاطعیت و برخورد انقلابی با مفاسدی مانند خلق پول و اختلاس و چپاول بیت المال و رانت خواری و ...کنند و ثانیاً هر جا نظام سازی مبتنی بر احکام اولی میسور نبود، به دنبال نظام سازی های مبتنی بر احکام ثانوی و فقه المصلحه با همکاری و رایزنی با کارشناسان غیر حوزوی که با ساختارهای مدرن و عرفی آشنایی دارند، باشند که حتماً دستاوردهای مهمی می تواند برای مردم و کشور داشته باشد.    

۸. جناب غلامی نوشته اند: «شکل گیری تمدن نوین اسلامی، هرچند هدف غایی انقلاب نیست (بلکه یک هدف میانی است)، اما موتور محرکه انقلاب و جوانان پرشور انقلابی در جهت عینیت بخشی به تعالیم مترقی اسلام است و لذا حذف این هدف یا تردید در اصل آن، چیزی جز خاموش کردن این موتور محرکه و خنثی کردن انقلاب نیست.»

این نکته مهمی است که اگر فرصت گفتگوی مفصل شد باید در باره آن بحث کرد. سئوال: به فرض اگر ثابت شد که نظام سازی فقهی در حد گسترده و تحقق مثلاً هفتاد ـ هشتاد درصدی مقدور نظام نیست و مثلاً بیش از سی ـ چهل در صد (از باب فرض و مثال عرض می کنم و الا تعیین درصد به طور دقیق کار سهلی نیست) مقدور نیست، آیا بهتر است در مقام شعار و بیان اهداف نظام و انقلاب، وعده هشتاد و نود درصدی بدهیم تا مقدار میسور مثلاً سی درصد محقق شود و یا آن که بهتر و سنجیده تر آن است که در تبلیغات هم به اندازه وسع و توانمان شعار بدهیم و ادعا کنیم، چون عدم توفیق در تحقق به میزان کمیت و کیفیت شعارهای داده شده، منجر به تعارضات جدی فرهنگی و اجتماعی و دینی در جامعه می شود و هم دین و هم نظام دینی آسیب می بیند و منجر به تقویت سکولاریسم سنتی و مدرن می شود.  

آیا ظهور متوقف بر تحقق مثلاً هفتاد ـ هشتاد درصدی تمدن اسلامی در ایران و جهان است؟  

۹. نوشته اند: «تمدن نوین اسلامی در طول تمدن بی نظیر مهدوی و به مثابه مقدمه ظهور منجی عالم (ارواحنا فداه) تلقی می شود، نه آنکه این تمدن در عرض تمدن مهدوی یا جایگزینی برای آن قلمداد شود.»  

بله قطعاً همین طور است و انقلاب اسلامی در بیان حضرت امام و مقام معظم رهبری نیز چنین معرفی شده است و برخی روایات وارده در مورد قیامی در آخرالزمان توسط مردی از قم نیز که به احتمال قوی دلالت بر انقلاب امام خمینی و به طور ضمنی ادامه آن تا ظهور حضرت حجت سلام الله علیه دارد، در همین جهت است، اما آیا ظهور حضرت، متوقف بر ساخت تمدنی تراز اسلام و مثلاً هفتاد درصدی است؟ اگر بله، در کجا؟ فقط در ایران یا در منطقه یا در جهان؟ از روایاتی که مربوط به مسأله ظهور است و مهمترین منبع در مورد حوادث و عوامل و زمینه های ظهور است، چنین چیزی فهمیده نمی شود، بلکه عموم روایات سخن از امتلاء و غلبه ظلم و جور در عالم در آستانه ظهور می گویند.

البته این روایات قطعاً به این معنا نیست که نباید اصلاً جامعه سازی و تمدن سازی کرد و دست به اصلاح امور زد، بلکه تمدن سازی به اندازه وسع و توان بر اساس قاعده فقهی «المیسور لایرفع بالمعسور»، همیشه تکلیف است، اما به طور ضمنی از مجموع روایات می توان چنین فهمید که تمدن تراز دین و در حد رضایت بخش، قبل از ظهور محقق نمی شود و چشم همه شیعیان و مردم جهان و همه ادیان برای نجات بشریت از ظلم و استکبار جهانی با سردمداری آمریکا و صهیونیسم و سرمایه سالاری جهانی به حادثه مبارک ظهور است که البته بیشترین یاران حضرت در میان ایرانیان و مردم انقلابی عرب (یمن، لبنان و ...) است و این مهر تأیید دیگری بر انقلاب اسلامی است که آماده گر چنین بستری برای پرورش یارانی جان برکف و چون پاره های آهن در صلابت برای حادثه عظیم ظهور بوده است.  

با این توضیح جواب مطلب زیر آقای غلامی هم روشن می شود:  

«در عصر غیبت، شیعیان با محوریت ولی فقیه، مکلف به آوردن همه بضاعت خود به میدان و حتی توسعه روشمند بضاعتشان، برای تحقق حداکثری اسلام در نظر و عمل هستند و کسی اجازه ندارد به بهانه غیبت معصوم(ع) یا فرا نرسیدن عهد طلوع اسلام، یا از سر انفعال و سرخوردگی، از انجام تکلیف خود شانه خالی نموده و دیگران را هم به بی تحرکی تشویق کند.»  

وسع محدود، به معنای بی عملی نیست

بنابراین، این که وسع یک نظام دینی به دلیل موانعی برای اصلاح محدود باشد، دلیل انفعال به معنای بی عملی نیست، بلکه باید با تمام توان موجود برای تحقق همان مقدار محدود و مقدور تلاش کرد. از جهت منطق دینی، ارزش احیای یک فرد مانند احیای همه مردم است. حال چگونه اقامه مثلاً سی درصدی تمدن اسلامی ارزش فداکاری و حرکت و جوش و خروش و انقلابی ماندن نداشته باشد و چطور ممکن است در فداکاری کردن برای اصلاح و حفظ نظامی که فرصت اصلاح را در اندازه توانش نمی خواهد از دست بدهد، تردید کرد؟  

این نکته را بارها گفته ام که دین حداقلیِ مذموم و مردود بدین معناست که کسی از دین برای اصلاح امور دینی و دنیایی در عرصه هایی خلع ید کند و مثلاً بگوید فقط معنویات مربوط به دین است و سیاست و اقتصاد و علوم انسانی و ...از حیطه دین خارج است، اما اگر قائل به صلاحیت انحصاری دین برای دخالت و مدیریت مادی و معنوی بودیم، اما موانعی بر سر راه تحقق حداکثری دین ایجاد شود و قابل رفع به نحو کامل نباشد و حکومت دینی به این موانع تن در دهد، این نظریه مردودِ دین حداقلی برخی روشنفکران و یا سکولاریسم نیست.  

پیشنهاد مناظره تلویزیونی در مورد فقه و تمدن سازی اسلامی  

۱۰. جناب غلامی گفته اند: «نقد بنده به دیدگاه های جنابعالی از این زاویه است که چرا به جای اظهار نظر در مجامع و محافل علمی و تخصصی و سپس شنیدن نقد صاحب نظران، به انتشار نظرات خود در رسانه های عمومی و انتقال حرف های خود به دهها هزار نفر از افرادی که عمده آنان تخصصی در این عرصه ندارند مبادرت کرده اید؟»   

در پاسخ عرض می کنم: اولاً، از کجا می دانند این نظرات را با صاحب نظران و در برخی محافل علمی مطرح نکرده ام؟ آیا ایشان صاحب مرکزی در کشور است که اگر هر کسی در باب فلسفه و عرفان و تمدن سازی و علوم انسانی و ...حرفی دارد، منحصراً باید با این مرکز مطرح کند و مجوز انتشار و حرف زدن بگیرد؟  

ثانیاً، یک معنا و نتیجه طرح این مطالب در رسانه ها این است که در مرأی و منظر صاحب نظران قرار بگیرد و در باره آن گفتگو شود و عیار درستی و یا نادرستی آن معلوم شود.

 ثالثاً، بنده برای حضور در هر محفل علمی و تخصصی برای ارائه و نقد نظراتم آماده ام و البته برای این که نفع بیشتری داشته باشد و جدی تر در معرض نقد و بررسی قرار بگیرد، خوب است نتیجه مباحثات در نشریات و رسانه های تخصصی منتشر شود.

همین جا پیشنهاد می کنم مشابه مناظره و گفتگویی که طی دو برنامه، چند سال پیش با جناب آقای محسن غرویان ـ که استاد شما در فلسفه محسوب می شوند ـ در برنامه زاویه شبکه چهار در باره فلسفه و عرفان داشتم، با شما نیز درخصوص مقوله تمدن سازی و نظام سازی فقه داشته باشم و چنانچه تلویزیون مایل به برگزاری آن نباشد، می توان در فضای مجازی و اینترنت آن را منتشر کرد.  

مطمئن باشید این گفتگو به سهم خودش باعث نشاط و تحرک فکری در جامعه خواهد شد و البته اگر آن گونه که مدعی هستید منطق شما قوی تر است، حتماً خواهید توانست این ایده را به حاشیه برانید و موضع خود را تقویت کنید و مطمئن باشید که در این فضای بی در و پیکر و بدون حاجب و دربان اینترنت و فضای مجازی، راه دیگری برای به محاق راندن یک ایده و اندیشه به زعم شما غلط وجود ندارد. و الحمد لله رب العالمین.

 

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص،قومیت‌ها باشد و یا با قوانین کشور و آموزه های دینی مغایرت داشته باشدمنتشر نخواهد شد.
آخرین اخبار
پربازدید
پربحث
پرطرفدارترین