۲۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۲
کد خبر: ۶۱۹۸۶۲
پ
شعر و شور (7)
دیروز عصر داخل بازار شامیان، معلوم شد حکایت انگشتری که نیست.

باشگاه نویسندگان حوزوی خبرگزاری رسا، یوسف رحیمی

با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست 
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم 
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو 
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه!
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه 
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود 
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت: 
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان 
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

/918/پ202/س

انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
14:08 - 1398/06/21
به به زیبا بود.
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص،قومیت‌ها باشد و یا با قوانین کشور و آموزه های دینی مغایرت داشته باشدمنتشر نخواهد شد.
آخرین اخبار
پربازدید
پربحث
پرطرفدارترین