بومیسازی فقط مختص علوم انسانی نیست

به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا به نقل از برهان، حجت الاسلام حمید پارسانیا، عضو هیات علمی دانشگاه باقر العلوم، با بیان اینکه بومی کردن علوم امری است که انجام و تحقق آن، به دلایلی خاص بر میگردد ابراز داشت: بومی کردن را می توان در قالب 4 دسته بررسی کرد.
وی ادامه داد: دلیل اول تنها مختص علوم انسانی نیست بلکه هر علمی را فرا میگیرد. بدین معنا که بررسی موضوعاتی را در دستور کار قرار میدهد که در محیط خود، به صورت مسألهای مورد نیاز مطرح میشود. حتی اگر معنایی پوزیتویستی به علم داده شود یا رویکری را دنبال کنیم که در آن، علم دارای یک معنای واحد مستقل در حوزهی فرهنگ به شمار رود، علم نیز مفهوم کابردی گرفته و متناسب با ارزشها و نیازهای محیط خود، خواهد بود.
وی خاطر نشان کرد: زمانی که علم پزشکی بخواهد در محیطی مورد استفاده قرار گیرد، بومی کردن برای آن این مفوم را در پی دارد که تخصصهایی از این علم آموزش داده شود که با بیماریهای محیط خود تناسب داشته و بر این اساس پاسخگوی این محیط باشد. بنابراین اگر مهارتهایی آموزش داده شود که در محیط هیچگونه کاربردی نداشته باشد ـ درحالی که این تخصص مورد نیاز برای محیط دیگر عنوان بگیرد ـ این علم عنوان بومی به خود نمیگیرد.بدین ترتیب اصطلاح بومی شدن، تنها به علم برنمیگردد بلکه میتواند برای عرصهای همچون صنعت نیز بهکار رود. چرا که نیاز است هر صنعتی متناسب با شرایط جغرافیایی، امکانات اقتصادی و انسانی آن، در مناطق گوناگون فعال شود.
حجت الاسلام پارسانیا دلیل دیگر بومی شدن علوم انسانی را اینگونه بیان داشت: «موضوع این علوم، سوژهای قابل تعمیم نیست»؛ بلکه موضوعی واحد و متغیر است. چرا که موضوع علوم انسانی به مسایل فرهنگی و انسانی باز میگردد که به نوبهی خود با حوزههای معرفتی و رفتاری محیطهای مختلف اجتماعی، در شرایط تاریخی و فرهنگی گوناگون، تفاوت پیدا میکند. بنابراین، نظریههایی که در یک محیط شکل میگیرد و پرورش مییابد، ناظر بر محیط خود است و بر این اساس هم به سهولت و به سادگی نیز قابل تعمیم به محیطهای دیگر نخواهد بود.اگر نظریهای که ناظر به موضوعی باشد، مستقیم و بدون تصرف، در یک محیط دیگر و نسبت به موضوع دیگری، بهکار برده شود، شبیه این است که به عنوان مثال؛ پزشکی بدون توجه به نوع بیماری افراد، تنها یک نسخه برای همه تجویز کند. بنابراین نمیتوان تفسیری که برای یک موضوع خاص میشود، را برای مکانیزم دیگر با شرایطی متفاوت هم بهکار برد.
وی افزود: در محیط اجتماعی نیز چنین شرایطی حکم فرماست؛ زمانی که در محیطی فرهنگ ویژه و کنشهای متناسب با آن، وجود دارد و لایههای فرهنگی آن نیز متفاوت با دیگر فرهنگها عمل میکند، نمیتوان حتی رفتارهایی که ظاهری مشابه دارند را یکسان تفسیر نمود. چنانکه مشکلات موجود در این دو فرهنگ متفاوت را نیز نباید به شکلی همسان دید و راهکارهایی مشابه را هم برای آن تجویز نمود. به همین دلیل در عرصهی علوم انسانی، نباید نظریههایی که بر اساس تاریخ و فرهنگی خاص شکل گرفته را بهصورت دست نخورده و بدون تصرف، مستقیم بر جامعهی خود وارد کرد. توجه کردن و خواندن آن نظریات برای استفاده کردن از تجربیات تاریخی آنها مناسب، اما بهکارگیری آن بدون انجام تصرف، در واقع رفتار تقلیدی مضحکی به شمار میرود که کارآمد و مفید هم واقع نخواهد شد.
عضو هیئت علمی دانشکده پژوهشی باقرالعلوم(ع) اظهار داشت: افرادی که نظریههای ناظر بر محیطی دیگر را مستقیم بر محیط خود اعمال میکنند و توجهی نیز به تفاوتهای موضوعی این دو حوزه ندارند، گاه به دلیل این ضعف و بیدقتی نسبت به اینکه تئوریها را نباید بهصورت مطلق بهکار برد حتی به جای نقد آن نظریه، بر عکس محیط خود را به زیر سؤال میبرند و بازگو میکنند که چرا این نظریه در این محیط جوابگو نیست و به دنبال آن، رفتار محیط خود را غیرعلمی میدانند! بنابراین به جای اینکه نحوهی استفاده از نظریهی خود را غیرعلمی بدانند، تاریخ خود و تفاوتهای آن را با محیط مبدأ متهم میکنند و گاه نیز در چارچوب طرحی از نظریههای تک خطی خود، این تفاوتها را به تأخر تاریخی و عقبافتادگی محیط امروز بر میگردانند.
وی اظهار داشت: دلیل سوم که مهمتر از دلایل قبلی و به نحوی شبیه علت نخست است، تخصیص همهی علوم چه انسانی و چه غیر آن را در برمیگیرد.میتوان گفت؛ اگر علم را به معنای scienc یعنی دانش تجربی در نظر بگیریم، نظریههای علمی طرح شده، مستقل از مجموعهای از پارادایمها، معانی و اصول موضوعهای فراتر از دانش تجربی نیستند. البته تا وقتی که سیطرهی پوزیتویسم حاکم بوده، به این معانی و پارادایمها توجه نمیشد و مورد انکار قرار میگرفت. اما در دهههای اخیر، کاملاً این امر مورد توجه فیلسوفان علم قرار گرفته است، بنابراین با وجود این قضیه، نظریههایی که در جهان غرب شکل گرفته، سرشار از تئوریهایی عنوان میشود که متناسب با حوزهی فرهنگی آنهاست؛ بدین معنی که نظریههای نام برده شده، اشباع شده از فضاهای ایدئولوژی و فرهنگی محیط خودشان هستند.
حجت الاسلام پارسانیا اضافه کرد: در غرب چون آن بنیانها و اصول موضوعه، مقولهای است که در حوزهی فرهنگ خود رایج است؛ هم به چشم نمیآید و هم نظریهای که از دل آن مبانی بهوجود میآید، با مبانی خودشان هرگز سر ناسازگاری و چالش نخواهد داشت. لذا میان علم آنان با فرهنگشان، تقابل و چالشی احساس نمیشود.
عضو هیئت علمی دانشکده پژوهشی باقرالعلوم(ع) گفت: امروز مباحثی که در حوزهی جامعهشناسی علم مطرح میشود، گسل بین نظریهها و فعالیتهای علمی با قلمرو اقتصاد و کاربردهای آن را نشان میدهد کما اینکه نظریهپردازان حوزهی جامعهشناسی علم نیز برای حل این مشکل تلاش میکنند. با این حال در آنجا چالشی میان نظریه و سازههای علمی با حوزهی فرهنگ احساس نمیشود تا این امر بهصورت مسأله درآید و برای آن نظریهای تولید شود. بنابراین وقتی که این نظریهها در مطلق این علوم برمیخیزد و به حوزهی فرهنگ دیگری وارد شود و مبانی فرهنگی خودش را با خود بیاورد، در محیط جدید به هنگام ترویج اینگونه نظریهها، افرادی که آن را فرا میگیرند، از ابتدا چالشی را درون خودشان در ارتباط با زمینههای فرهنگی خود، احساس میکنند.این مشکل نیز در ادامه به صورت یک جریان معرفتی، جامعه را در معرض تهدید و خطر قرار میدهد. در این راستا یک پرسش اجتماعی مطرح میشود. اگرچه باید تأکید داشت که این امر در مطلق علوم وجود دارد و تنها اختصاص به حوزهی انسانی ندارد.
وی گفت: دلیل آخر نیز بیشتر در حوزهی علوم انسانی کاربرد دارد. بدین شکل که؛ در قلمرو این علوم برخلاف علوم طبیعی و غیر انسانی، بین ابژه و سوژه یعنی میان عالم و ذهنیت او و موضوعی که مورد مطالعه او قرار میگیرد، یک دیالکتیک و آمد و شد مستقیم برقرار نیست.وقتی که در علوم طبیعی یک موضوع را مورد شناسایی قرار دهید و شناخت خوبی نسبت بدان پیدا کنید، بهتر میتوان تصرف در آن موضوع را صورت داد. در غیر این، تصرف و پیشبینی در مورد مقولهی مورد نظر به درستی انجام نخواهد گرفت. با این حال، معرفت علمی فرد بهتنهایی تغییری در موضوع معرفت و علم شخص ایجاد نمیکند بلکه نیاز به تصرفات بعدی دارد.
حجت الاسلام پارسانیا ابراز داشت: در حوزهی علوم انسانی میان ابژه و سوژه یک ربط کاملاً مستقیم برقرار است؛ یعنی موضوع علوم انسانی پدیدههایی است که با معرفت و آگاهی انسان شکل میگیرند. معرفت علمی نسبت بدان موضوع، به سرعت و بدون نیاز به تصرف بعدی، میتواند موضوع را مستقیم تغییر دهد یا تقویت کند. به عنوان مثال در جامعهای دیندار و متدین که باور و اعتقاد دینی دارند، راجع به دینداری آنها، نظریهها و تئوریهایی علمی ارایه داده شود که اینها باورهای دینی را باورهای غیرعلمی و همچنین معرفت دینی را معرفت علمی معرفی کند و نتیجه اینکه یقینی را که در ارتباط با این معرفت، وجود دارد را در معرض تردید علمی قرار دهند.
وی یاد آور شد: براین اساس یک فرد متدینی نیز به این حوزهی علمی ورود پیدا کند و حاصل معرفت علمی او این شود که آنچه که او یقین داشته در قلمرو باورهای دینی خودش، فاقد اعتبار علمی است!بدین ترتیب این پرسش مطرح میشود که وقتی چنین فردی در حرکت علمی خود به چنین نتیجهای برسد، آیا شخصیت وجودی خودش ـ که موضوع مطالعه قرار گفته ـ میتواند همانند قبل از اینکه چنین معرفتی را دست یابد، همچنان به همان منوال ثابت باقی بماند؟ یعنی همچنان متدین باقی خواهد ماند؟!
این استاد حوزه و دانشگاه خاطر نشان کرد: مطمئناً میان ابژه و سوژه یک ربط بیواسطه برقرار است؛ به همین علت در قلمرو علوم انسانی اگر در حوزهی فرهنگ خود، این برهان در کنار برهان قبلی ـ پذیرفته شود که علوم یک مبانی و بنیادهای فرهنگی دارد که در تئوری به ایفای نقش میپردازند، این مسأله به خصوص در حوزهی علوم انسانی زمانی که نظریاتی به دور از پارادایمهای متعلق به حوزهی فرهنگی داده میشود، سببساز آن شده که این استحالهی فرهنگی رخ دهد؛ نکتهای که البته بیشتر متوجه علوم انسانی است. بنابراین دلایل نام برده شده را به طور کلی میتوان، موجب ایجاد بستری دانست که باید علوم به طور مطلق و علوم انسانی به طور خاص به سمت بومی شدن حرکت کند./901/د102/ع