حجت الاسلام والمسلمین غرویان:
صوفی گریها ربطی به فسلفه و عرفان حقیقی ندارد
خبرگزاری رسا ـ عضو هیات علمی جامعه المصطفی اظهار داشت: صوفیگری و دکان بازی و امثال اینها که در طول تاریخ موجب انحرافات شده، ربطی به فلسفه و عرفان حقیقی ندارد.

به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا به نقل از نشریه پنجره، حجتالاسلام و المسلمین محسن غرویان در یادداشتی به صورت مکتوب به رابطه فلسفه و عرفان پرداخت و اظهار داشت: اینجانب در لبیک به ندای مقام معظم رهبری دام عزه مبنی بر تشکیل کرسیهای آزاداندیشی و نیز ضرورت جنبش نرمافزاری و تولید علم، مناظره در شبکه چهار سیما را پذیرفتم و اینک نیز برای دفاع از شاکله اندیشه امام راحل (رحمتاللهعلیه) که مؤسس این نظام بر اساس حکمت صدرایی و ولایت فقیه بهمعنای ولایت حکیم بودهاند، مناظره مکتوب را در هفتهنامه پنجره ادامه میدهم و در این موضوع، چند نکته را بیان میکنم:
الف) نقد فلسفه و عرفان، غیر از نقد فیلسوفان و عارفان است، همانگونه که نقد اسلام، غیر از نقد مسلمانان است، ما در این مباحث، اولا بالذات کاری به ارسطو و افلاطون و یا حتی ملاصدرا، شیخ اشراق، ابن سینا و محیالدین و... نداریم. عرفان و فلسفه و تصوف نیز هرکدام معنا بلکه معانی خاص و جداگانه دارند و ناقدی که میخواهد یکجا فلسفه و عرفان و تصوف را نقد کند، راه به خطا میرود.
ب) معرفت بهمعنای واقعی کلمه نزد خدا و رسول عترت است که ما هیچیک از آنان نیستیم و لذا نباید حرفهای خودمان را بهنام خدا و رسول و عترت، معرفی کنیم. تفسیرهای ما چهبسا مصداق تفسیر «بما لا یرضی صاحبه» باشد و لذا باید نهایت دقت را در اقامه دلیل و برهان و نشان دادن قرائن صحت از میان کلمات خود معصومین (علیهالسلام) و کتاب خدا داشته باشیم.
ج) اینکه ادعا میشود در تاریخ تشیع، اغلب قاطع فقها و متکلمان شیعه، ضد فلسفه و عرفان بودهاند، خلاف واقع است. البته تمام - و نه اغلب - فقهای شیعه، پیرو قرآن و عترت بودهاند و در این مطلب شکی نیست! اما آیا این بهمعنای ضدیت با فلسفه و عرفان الهی و اسلامی است؟ هذا اول الکلام از قضا، تمام فقهایی که فلسفه خواندهاند و با عرفان نظری آشنا شدهاند، کلیت این علوم را تأیید کردهاند و آنها که مخالفت کردهاند، آشنا به فلسفه و عرفان نظری اسلامی و الهی نبودهاند.
د) اگر ما از کلیت فلسفه و عرفان دفاع میکنیم، بهمعنای این نیست که تکتک کلمات و عبارات فلاسفه و عرفایی همچون ملاصدرا و محیالدین و عطار و بایزید و... را تأیید میکنیم. طبیعی است که برخی از کلمات و عبارات آنها محل اشکال است، اما این بهمعنای نفی کلیه فلسفه و عرفان نمیتواند باشد. نقد و انتقاد در هر علمی راه دارد و طبیعی است.
هـ) صوفیگری و دکان بازی و امثال اینها که در طول تاریخ موجب انحرافات شده، ربطی به فلسفه و عرفان حقیقی ندارد. خود ملاصدرا (رحمتاللهعلیه) از کسانیکه به نام عرفان و تصوف و صوفیگری، سخنان سست و واهی گفتهاند؛ با عنوان جهله صوفیه نام میبرد و در کتاب «کسرا صنام الجاهلیه» این افراد را بهشدت مذمت میکند. کسیکه میخواهد فلسفه و عرفان را نقد کند، باید حساب جهله صوفیه را از حساب فیلسوفان و عارفان حقیقی و دقیقالنظر جدا کند.
و اما پس از مقدمات فوق به چند مطلب اشاره میکنم:
1- فلسفه و عرفان اسلامی جز وجود خداوند، به هیچ وجود مستقل دیگری قائل نیست و همه موجودات دیگر، مخلوق خدایند و عینالربط به او هستند و تمام ممکنات، قائم به وجود واجبالوجودند. حتی وجود شیطان نیز مخلوق خداست و عینالربط به اوست و بر اساس امکان فقری وجودی، شیطان نیز همانند سایر ممکنات، عین فقر است: انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی.
2- نامتناهی بودن خداوند، کمی نیست، بلکه نامتناهی وجودی است و هیچ موجود دیگری در عرض خداوند نیست که خدا جای او را تنگ کند و یا آن موجود وجود خداوند را محدود کند: بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشیء منها. خدای فلسفه و عرفان اسلامی حقیقی، غیرتی دارد که جا برای غیر نمیگذارد و البته معنای این لطیفه این است که همه موجودات دیگر، در برابر او ظل و سایهاند و آیه و نشانهای از او محسوب میشوند و قائم به نفس و مستقل نمیتوانند باشند. و مراد عارفان و حکمای حقیقی از برخی کلمات و عبارات ظریف همین است که نحوه فقر و وابستگی غیرخدا به خدا را بیان کنند و لذا از تعابیری مانند وهم، عکس و ظل و وجه و آیه و... همانند متون قرآن و روایات استفاده کردهاند.
3- درست است که خداوند موجودات را پس از نیستی حقیقی خلق کرده است، اما فلاسفه میگویند این حدوث، حدوث ذاتی است و نه حدوث زمانی. و حدوث ذاتی، هیچ منافاتی با قدم زمانی ندارد. اگر قرار باشد خداوند در برههای از زمان، مخلوقات را خلق نکرده باشد، سؤال میشود که این عدم خلق، ناشی از عجز است یا بخل؟ مگر خداوند قدرت مطلقه ندارد؟! چرا خداوند خلقت مخلوقات را - مثلا دهها یا صدها سال - به تأخیر بیندازد؟! قائلین به حدوث زمانی باید پاسخ منطقی بدهند!
4- مراد فلسفه و عرفان حقیقی از اینکه: «واجبالوجود همه چیزهاست و هیچچیز از او بیرون نیست.» این است که هر چیزی مخلوق اوست و آیه و نشانه از او محسوب میشود و عین فقر و احتیاج و نیازمندی به اوست و از خودش هیچ استقلالی ندارد و از حیطه قدرت و علم و حاکمیت خدا بیرون نیست. و مراد از عینیت در اینجا، همان عینالربط بودن مخلوقات و موجودات امکانی نسبت به وجود خداوند است.
5- در آیه بودن، فرقی بین انسان و حمار و فرشته و شیطان و... نیست. همه موجودات عالم، آیه هستند: فأینما تولوا فثم وجه الله. همه موجودات ممکن، مظهر وجود حقند و البته حیثیت ماهوی غیر از حیثیت وجودی است و خداوند ماهیت ندارد، بلکه هویت دارد. موجودات نیز در وجودشان - به تعبیر فلسفه صدرایی - اصیل هستند و ماهیت، اعتباری است. بنابراین وجود همه مخلوقات از این جهت یکسان است و همگی مظهر وجود حق هستند.
6- مراد از «کل ما فی الکون وهم او خیال = أو عکوس فی المرایا أو ظلال» بیان این لطیفه است که همه موجودات و همه ما سوی الله، مثل صورت ذهنی و خیالی هستند که قائم به شخص خیالپردازند و به بیان علامه طباطبایی (رحمتاللهعلیه) در کتاب «علی (علیهالسلام) و الفلسفه الالهیه»: همه موجودات مخلوق، مانند تصاویر ذهنی ما هستند که تا وقتی به آنها توجه داریم، هستند و همینکه توجهمان را از آنها برمیداریم، در صفحه ذهن ما نیستند! نحوه وجود خیالات و تصورات ذهنی نیز نحوه وجود تصاویر در آینه و وجود سایه، به بهترین وجه، فقر و نیازمندی وجودی را میرسانند و حکما و عرفا هم برای رساندن همین معنای ظریف، از این مثالها استفاده کردهاند.
7- اگر عرفا و فلاسفه برای بیان معیت خداوند با موجودات، از تشبهاتی مانند معیت آب با یخ، یا خاک با خشت یا دریا و موج و... استفاده میکنند، از باب تشبیه معقول به محسوس است و الا مراد حقیقی آنها، بالاتر از این حرفهاست. مگر قرآن کریم، نمیفرماید: «و ما تشاؤون إلا أن یشاء الله.» اگر معنای دقیق همین آیه کریمه را بفهمیم، معیت قیومیه حق - تا حدودی - بر ما روشن میشود.
8- ما نزاعی بر سر اسم نداریم و لذا فرق نمیکند که یک حقیقت فلسفی و عرفانی، از دهان فیلسوف خارج شود یا از دهان متکلم. مطلب فلسفی و برهانی و معقول، از زبان و قلم هرکس باشد، ماهیتش فلسفی است. خواه گویندهاش فقیه باشد یا متکلم یا فیلسوف یا اصول و یا متکلم!
9- اگر تعابیر فلاسفه و عرفا - به نظر ناقدین - گمراهکننده است، آیا تعبیر قرآن مثل: «الرحمن علی العرش استوی - ید الله فوق ایدیهم - وسع کرسیه السماوات و الارض - و اصنع اقتلک باعیننا و... گمراه کننده است؟! باید با توجه به قرائن، کلمات دقیق را تأویل کرد و به معنای حقیقی آن که مراد گوینده است رسید. در غیر اینصورت باید - از دیدگاه ناقدین فلسفه و عرفان - خدای احد و واحد برهان و قرآن را هم دارای عرش و دست و کرسی و چشم و... دانست! /901/د103/ص
ارسال نظرات