۰۴ تير ۱۳۸۶ - ۱۴:۵۴
کد خبر: ۲۶۵۸۹

با ققنوس‌هاي پر سوخته

به انگيزه سالروز شهادت دكتر بهشتي و 72 تن از ياران انقلاب
با ققنوس‌هاي پر سوخته
در زير عكس تو با خط درشت نوشته بودند: «سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند» و چه صادقانه بود اين سخن! تو و پروانه‌هايي كه با تو سوختند، منطق الطير عطار نيشابوري را فرياد آوريد: تو و 72 ققنوس همراهت، سال‌ها در جست‌وجوي كربلا بوديد و سرانجام خود كرببلايي آفريديد و «ثارالله» در رگهايتان جوشيد. شگفت نيست شما ابراهيميان گلستان در نمرودِ آتش بسوزيد! روزگار هميشه برومندترين فرزندانش را به داغ نشسته است.
آن هنگام را به خاطر مي‌آورم كه طلبه‌اي ساده بودي و به درس امام (ره) مي‌رفتي و سخت شيفته‌اش بودي، چنان كه بلبل سرمستِ گل، يا پروانه دلباخته شمع. ديگر روز با او بال گشودي و به گستره غرب رفتي؛ همان‌جا كه مي‌خواستي زلزله‌اي در آن افكني و خفتگان هزار ساله آن را بيدار سازي؛ و چه با صلابت گستره ها را در نورديدي و در اقاليم عالم، خميني (ره) را فرياد زدي.
روزگاراني را فرياد مي‌آورم كه عطوفت خود را ميزبان طلبه‌هاي مدرسه علميه «حقاني» كردي. درختانِ تنومند مدرسه حقاني طي مصاحبه‌اي با نسيم مي‌گفتند: «تا بهشتي بود، پيكر ما ارديبهشتي بود»، و حوض مدرسه نيز تصديق مي‌كرد كه تو هميشه آبي و زلال بودي. اتاق ساده تو در آن مدرسه، لبريز از عطر خدا بود. عمامه تا بر سر نهادي، كائنات به شادماني دستار مي‌افشاند و چون عبا بر تن مي‌كردن، مؤذن به «قد قامت الحياه» بانگ برمي‌داشت. هر صبح، صدها فرشته، شانه در حوض كوثر خيس مي‌كردند و بر محاسن تو مي‌كشيدند و تو به ايوان مي‌آمدي و به ملك و ملكوت لبخند مي‌زدي.
ديگر هنگام، با فرمان امام گلها، به رياست قوه قضائيه برآمدي تا آفتاب عدالت را بر پهنه گيتي، پهن كني. تو، آن مجموعه را چنان آراستي كه تشنگانِ عدالت، هنوز به آن حضور سبز غبطه مي‌خورند. قضات تو «عين القضات» بودند. گفتي بگذار «شريح قاضي» ناراضي بماند، اينك هنگامه‌اي است كه حسين (ع) فتوا مي‌دهد! و اين‌گونه بود كه برق شمشير عدالتت، چراغ شد.
تو آن روزگار، به اقتصاد گلستان مي‌انديشيدي و به بانكداري گلها. تو بر اين باور بودي كه بايد گلها را از تنگناي خار «ربا» وارهاند تا در هر بهار، باغ، شكوفه‌زار شود. تو به آن مي‌انديشيدي كه خارهاي ستم، پا برهنگان انقلاب را آزار ندهد و كاخ نشينان، هيبت كوخ‌نشينان را فرو نريزند.
و اكنون، ما به تو مي‌انديشيم و به راه آسماني‌ات. به آن مي‌انديشيم كه تو و يارانت، چه عاشقانه از كرببلاي «سرچشمه» به سرچشمه «كرببلا» پر كشيدند و آسمان را مشبك پرهان سرخ و سفيد خود ساختيد. بدان مي‌انديشيم كه چگونه از اُحُد به كرببلا رسيدي و از «حمزه» تا «حسين» را پرگشودي و «سيدالشهدا» شدي. مگر نه اينكه خورشيد جماران در شهادت تو فرمود: «بهشتي مظلوم زيست، مظلوم مرد و خار چشم دشمنان بود» و مگر نه اينكه خون تو، دشت انقلاب را لاله كاشت؟
آري، به كوري چشم دوزخيان، تو بهشتي بودي!
ارسال نظرات