پناهنده

بيهمتا!
نهالهاي دوستيات را در سرزمين دلهاي خستهمان بكار و گلستان جانمان را غنچه بارانِ حضور خودت ساز.
ما را به سر خوشي بخششت اميدوار كن و به دلكشي آمرزشت كامكار گردان. خاطرمان را هماره رنجور مخواه و چشمانمان را از بيكرانه ديدارت دور مپسند.
پرچم خودپرستي را بر بام وجودمان افراشته مگذار و روحمان را به خاك، با گناهاني انباشته مسپار.
ما را با دلواپسيِ فرود مگذار و تنمان را با عذاب آتش و دودت آشنا مساز.
مهربان!
هر صبح كه چشم به آسمان بيكرانهات ميگشايم، شعر آبيِ مهربانيات را ميسُرايم.
هر شب كه چشم فرو ميبندم، به شوق ديدار تو در خواب، خشنود ميشنوم.
هر نفس كه ميكشم، ريههايم به حضور تو سوگند ميخورند و هر پلك كه ميزنم، ظهور تو را در همه اجزاي عالم سپاس ميگويم. در هر نمازم عصمت تو را آرزو ميكنم و در هر روزهام با رأفت تو، دل را مُشكبو ميسازم.
تاريكي ترديدمان را بزدا و به صبح روشن يقينمان برسان.
سينههامان را از مالامالِ ياد خودت فراخ كن و با سحري پر از زمزمه، آرامبخش.
به ما خرّمي بده؛ آنگونه كه به خوبانت عطا فرمودي و دلشان را از هرچه غير يادت بود، بريدي.
به ما شوق بده؛ آنگونه كه به مشتاقانت ارزاني داشتي و سينهشان را لبريز آن ساختي.
به ما شيريني بده؛ آنگونه كه به عبادت كنندگانت هديه دادي و حلاوت عبادت خود را در كامشان فرو ريختي. «و به ما آن ده كه آن بِه»!