لحظههاي سبز اجابت

از مشرق احساس طلوع ميكنم، با شعلههاي گرم عشق. خانهام را پشت بازار تجرّد ميسازم، رو به دريا؛ ميخواهم بيكرانه باشم.
چشم به راهم! چشم به راه لحظههاي سبز اجابت. چشم به راه پرواز تا شفاخانه وصل. بوي عروج، لحظاتم را پر كرده است. به بلوغ شاخهها قسم، دلم لبريز اشتهاي سيب تجلي است از دست باغبان. جانم، مست تشرف به تماشاخانه ملكوت است.
ميخواهم به روستاي فطرت بروم و در كنار قنات شهود، دست و رو بشويم. ميخواهم مرغابيهاي احساس را به بركه حضور ببرم. ديگر از هواي آلوده «رياشهر» خستهام. ميخواهم قنوت بگيرم تا پرنده پرنده ندبه از دستانم به آسمان برود.
پيشانيام، عرق شرم تراوش ميكند، آنگاه كه گذشته روزهايم را فرا ياد ميآورم. گونههايم بازيگاه كودكان اشك ميشود، هر وقت سابقه تباهم را به ذهن ميكشانم. بايد گُل استغفار را به لبهايم بنشانم و در حوض آبي توبه شنا كنم.
و تو اي آفريدگارم، آنگونه پروازم ده كه حتي پرِ شهود را فراموش كنم و تنها به بيشماري تو در ذرّات بينديشم. هميشه بر لبهايم گلهاي مناجات بنشان و دستانم را به سمت خورشيد پرواز ده. مرا همسايهات قرار ده و در پناه سايهات. از قفس روز رهايم كن تا به گفتوگو با تو، گيسوان شب را شانه بزنم.