اي رأفت جاري

تاريخ تو را ميشناسد، از آن ساعتي كه با مادرت از كعبه بيرون آمدي تا روزگاري كه در آغوش پيامبر(ص) آرميدي. از شبها و روزهايي كه به حرا رفتي و براي پيامبرت طعام ميبردي تا آن شب كه در ميهماني خويشانش، لبيك گفتي.
تاريخ تو را ميشناسد، آنجا كه در بستر پيامبر، مرگ را به بازي گرفتي تا رزمگاه، كه آفتابِ ذوالفقارت از مشرقِ نيام طلوع ميكرد؛ وقتي كه پوزه عمروبن عبدود را به خاك ميماليدي؛ هنگامهاي كه قلعه خيبر را زندانيِ دستانت نمودني و آسماني، زير پايت سبز ميشد. روزگاراني كه تنت ستاره بارانِ زخمهاي شمشير ميشد و ماه، هر شب بر تاول پايت بوسه ميزد.
تاريخ تو را ميشناسد، وقتي كه پيامبر(ص)، كوثرِ كثير خود را ميهمانِ خانهات كرد و فرزنداني از نسل نور را به تو مژده داد. وقتي كه با خانوادهات روزه ميگرفتي و زمان افطار، طرح اكرام را به اجرا در ميآوردي!
و تاريخ تو را ميشناسد، آنگاه كه در غدير بر ساقههاي دستِ پيامبر شكوفه كردي و از تراكم نورت، خورشيد، چشمانش را بسته بود. آن روز كه با حضور خود، بركهاي را اقيانوس كردي؛ آن روز سبز!
مولا! در شگفتم از خدايي كه تو را آفريده است و از روحِ اهورايي تو، آنگاه كه عقل را به اين سو و آن سو ميدواني. به نانِ جوين ميانديشم كه در دهان مينهي و شرمندهاش ميسازي. به كفش وصلهدارت كه معراج را به بوسه بر آن واميداري. بازار كوفه چگونه درهم نميريزد وقتي بر آن راه ميروي؟
گاهي به تنور پيرزن فكر ميكنم كه پيشانيات بر آن ميبارد و به يتيمان، كه همبازيشان ميشوي؛ چگونه ذوالفقار تو در برابر شمشيرِ چوبين كودكي از كار ميافتد؟
در شگفتم از چاه كه با اشك تو طغيان نكرد و نوح كه در سيلاب چشمهايت بر كشتي سوار نشد. اي نوحِ هزاران طوفان! نخلستان، خرمان پزانِ دردهاي تو را ديده است. بايد تمّار شد!
شبهاي انتظار همه از آنِ توست. شبهاي بيانتها، وامدار گيسوان توست و ليلةالقدر، قدر تو را ميداند نه مردم كوفه! هر شب ستارهها به تماشاي مناجاتت مينشينند و فرشتگان بال بر سجاده تو ميمالند، اي گُلِ سجادهات هميشه شبنم زده!
سلمانِ تو مسلمانيِ مسلّم است و ابوذر، عدالت مجسّم. هركس در شهر عشق تو تمّار ميشود، ميثموار شيفته دار است. كدام مصر، تاب هيبت مالك تو را دارد؟ و كدام شب زندهدار، همناله كميل توست؟ محراب كوفه از ناله «مولايَ يا مولاي» تو كمر خم ميكند و گلدستهها، هر صبح به صداقت تو شهادت ميدهند.
شهادت تو از ضربه شمشير نبود؛ از تقدير بود. و كاسههاي شير بهانهاي تا كودكانِ احساس را در آغوش كشي. اي پدر، دست مهربان خود را بر سر زمانه بكش كه هميشه يتيم توست!
به كوري چشم فرومايگان نهرواني، هنوز تاريخ ذوالفقار تو را ميستايد و سياست، شب و روز به تدبير تو ميانديشد. بشريت را بگو كه تشنه سخنان افشاگرانه توست و سكوتِ ساليان تو را فرياد ميزند. اي رأفت جاري، ما را به سفره زيارت خود اميدوار كن!