در خلوت اشراق

معبودم! آنگاه كه سر بر خاك نيايش تو ميسايم، خود را در كهكشاني بيانتها مييابم. باور نميكنم كه از درگاهت براني، وقتي اينگونه به سمت خويش ميخوانيام! هر صبح، در ميان مردمان، به اينكه بنده توام مباهات ميكنم و هر شام، در نسيم دلكش صلوات، مناجات ميكنم. تو، تنها كسي هستي كه در هميشه درماندگي به تقاضاي ملاقاتم جواب مثبت دادهاي!
مهربانم! توحيد را با اصطلاحات حكمت اثبات نميكنم؛ با فراواني كرامت ميآموزانم و مهمترين برهانم را تپشهاي دلم ميدانم، آنگاه كه در دستهايم شوق قنوت سبز ميشود.
آفريدگارم! دلم ميخواهد چشم اشراقيام را بگشايي و جلوه جلوه خودت را بنماياني. دلم از واژههاي خشك سلبي و اثباتي گرفته است. كمي از كلمات ملكوت در دهانم بريز، تا تن مردهام را روح بخشد.
دلدارم! اشهد أنّ كه مهربانيات بينظير است. تو بودي كه مرا آينه دادي تا آفتاب را در آن قاب كنم و تو را در آن به تماشا بنشينم، اما من، غبار آلودهاش كردم. آه كه ديگر كجا ميتوانم شكرخندِ تو را مات و مبهوت بمانم؟
پروردگار من! از تو ميخواهم كه آسمانم را بيستاره مگذاري و مرا در چشم به راهي سپيده نميراني. من به اميدي نفس ميكشم. به اميد ديدن آن قيامتْ قامتي كه از مكه طلوع خواهد كرد و اسب خود را به سمت هميشه روشنايي خواهد راند!