۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۹:۵۵
کد خبر: ۳۵۴۱

عطر گل محمدی

رضا لک زایی
عطر گل محمدی
«او» چون همیشه دو زانو نشسته، بی آنکه به جایی تکیه کند، مثل همیشه. این بوی خوشی هم که فضا را معطر کرده و جان آدمی از استشمام بوی آن، ملکوتی می‏شود، عطر وجود مبارک و نازنین اوست. با این لبخندی که کنج لبانش جا خوش کرده، چقدر زیباتر و مهربان‏تر به نظر می‏رسد، من محو جمال اویم. هنوز تو وارد نشده‏ای که «او» تمام قد برمی‏خیزد و به طرف «تو» که تازه چارچوب در، قامت با صلابتت را قاب گرفته می‏آید، با اینکه می‏دانم و تاکنون بارها و بارها دیده‏ام که «او» دستان تو را می‏بوسد، باز هم منتظرم که او پس از آنکه «تو» را به نگاهی مهربان، لبخندی شیرین و سلامی دلنشین مهمان کرد، مهربانانه دستت را بگیرد و به گرمی بفشرد و آرام آرام خم شود و با کمال عشق، لبان همچون غنچه‏اش، با بوسه بر تک تک انگشتان «تو» شکفته شود. دستان «تو» را می‏بوسد و چونان گلی خوشبو تو را می‏بوید، لب به سخن می‏گشاید و می‏فرماید بوی بهشت را از پنجره وجود تو استشمام می‏کند.
 
عزیز پروردگار! بعد هم «او» بی آنکه دستت را رها کند، در حالی که دست دیگرش را هم مهربانانه بر پشت تو می‏گذارد، «تو» را تعارف کند، تا سر جای «او» بنشینی. تحسین آمیز تماشایت می‏کند؛ ایمان مجسّم! و با صدای دلنشین و روح نوازش می‏گوید: پدر به فدایت، «ام ابیها!» نزدیک است پرنده کوچک قلبم از تماشای این همه عشق و محبت قفسه سینه‏ام را بشکافد، آرام جان پیامبر! دست خودم نیست، هر بار که فرستاده خدا به تو اینگونه عشق می ورزد و محبت می‏کند، قلب من هم بی‏تاب‏تر به قفسه سینه‏ام مشت می‏کوبد. خاطراتم لحظه‏ای مرا به روزگاری نه چندان دور می‏برد، عصری که پدران، دخترانشان را به جای آغوش گرم خویش، زنده به آغوش تیره و سرد و خاموش خاک می‏سپردند! نزدیک است طوفان سهمگین این خاطره تلخ، خیمه وجودم را از جا بکند، که به خودم می‏آیم، همین‏که چشمانم به نگاه محجوبانه و عفیفانه تو گره می‏خورد آرام می‏گیرم. به خودم می‏گویم حالا «تو» شده‏ای سنگ محک خدا، «تو» فقط دلبسته و وابسته به خدایی و بی‏دلیل نیست که خشم «تو» خشم خداست و خشنودی «تو» خوشنودی خدا. شما دختر و پدر انگار عادت کرده‏اید که یا با نگاه با هم حرف بزنید، یا با لبخند؛ فکر من هم باشید! درست است که پیامبر همسر من است، اما انگار طنین صدای «محمدم» وقتی با «تو» حرف می‏زند، زمینی نیست.
 
این بار هم عجیب منتظرم تا پیامبر رحمت لب به سخن بگشاید، پژواک صدای مهربان نبی خدا در دهلیزهای گوشم می‏پیچد و به انتظارم که هنوز فرصت جوانه زدن هم پیدا نکرده پایان می‏دهد. پیام آور خدا در حالی که به «تو» نگاه می‏کند و گوشه چشمی هم به من دارد، می‏گوید هرکس «زهرایم» را فسرده و پژمرده کند، جامه روح مرا به آتش کشیده و آن کس که لبخند رضایت را مهمان لبان نور چشمانم، «فاطمه‏ام» کند، گویی شادی را به دل من هدیه داده است و دل مرا به دست آورده و آنکه دل مرا بدست آورد، به خشنودی خدا دست یافته است. من دوباره با افتخار به تو نگاه می‏کنم دردانه خدا! و سؤالی را که بارها و بارها بعد از شنیدن این سخن رسول خدا، از خودم پرسیده‏ام تکرار می‏کنم، «مگر می‏شود کسی دلش بیاید که قلب چون آینه تو را مکدر کند و «یادگار بی‏بدیل رسول خدا» را غمگین کند؟»
ارسال نظرات