عطر گل محمدی
رضا لک زایی

«او» چون همیشه دو زانو نشسته، بی آنکه به جایی تکیه کند، مثل همیشه. این بوی خوشی هم که فضا را معطر کرده و جان آدمی از استشمام بوی آن، ملکوتی میشود، عطر وجود مبارک و نازنین اوست. با این لبخندی که کنج لبانش جا خوش کرده، چقدر زیباتر و مهربانتر به نظر میرسد، من محو جمال اویم. هنوز تو وارد نشدهای که «او» تمام قد برمیخیزد و به طرف «تو» که تازه چارچوب در، قامت با صلابتت را قاب گرفته میآید، با اینکه میدانم و تاکنون بارها و بارها دیدهام که «او» دستان تو را میبوسد، باز هم منتظرم که او پس از آنکه «تو» را به نگاهی مهربان، لبخندی شیرین و سلامی دلنشین مهمان کرد، مهربانانه دستت را بگیرد و به گرمی بفشرد و آرام آرام خم شود و با کمال عشق، لبان همچون غنچهاش، با بوسه بر تک تک انگشتان «تو» شکفته شود. دستان «تو» را میبوسد و چونان گلی خوشبو تو را میبوید، لب به سخن میگشاید و میفرماید بوی بهشت را از پنجره وجود تو استشمام میکند.
عزیز پروردگار! بعد هم «او» بی آنکه دستت را رها کند، در حالی که دست دیگرش را هم مهربانانه بر پشت تو میگذارد، «تو» را تعارف کند، تا سر جای «او» بنشینی. تحسین آمیز تماشایت میکند؛ ایمان مجسّم! و با صدای دلنشین و روح نوازش میگوید: پدر به فدایت، «ام ابیها!» نزدیک است پرنده کوچک قلبم از تماشای این همه عشق و محبت قفسه سینهام را بشکافد، آرام جان پیامبر! دست خودم نیست، هر بار که فرستاده خدا به تو اینگونه عشق می ورزد و محبت میکند، قلب من هم بیتابتر به قفسه سینهام مشت میکوبد. خاطراتم لحظهای مرا به روزگاری نه چندان دور میبرد، عصری که پدران، دخترانشان را به جای آغوش گرم خویش، زنده به آغوش تیره و سرد و خاموش خاک میسپردند! نزدیک است طوفان سهمگین این خاطره تلخ، خیمه وجودم را از جا بکند، که به خودم میآیم، همینکه چشمانم به نگاه محجوبانه و عفیفانه تو گره میخورد آرام میگیرم. به خودم میگویم حالا «تو» شدهای سنگ محک خدا، «تو» فقط دلبسته و وابسته به خدایی و بیدلیل نیست که خشم «تو» خشم خداست و خشنودی «تو» خوشنودی خدا. شما دختر و پدر انگار عادت کردهاید که یا با نگاه با هم حرف بزنید، یا با لبخند؛ فکر من هم باشید! درست است که پیامبر همسر من است، اما انگار طنین صدای «محمدم» وقتی با «تو» حرف میزند، زمینی نیست.
این بار هم عجیب منتظرم تا پیامبر رحمت لب به سخن بگشاید، پژواک صدای مهربان نبی خدا در دهلیزهای گوشم میپیچد و به انتظارم که هنوز فرصت جوانه زدن هم پیدا نکرده پایان میدهد. پیام آور خدا در حالی که به «تو» نگاه میکند و گوشه چشمی هم به من دارد، میگوید هرکس «زهرایم» را فسرده و پژمرده کند، جامه روح مرا به آتش کشیده و آن کس که لبخند رضایت را مهمان لبان نور چشمانم، «فاطمهام» کند، گویی شادی را به دل من هدیه داده است و دل مرا به دست آورده و آنکه دل مرا بدست آورد، به خشنودی خدا دست یافته است. من دوباره با افتخار به تو نگاه میکنم دردانه خدا! و سؤالی را که بارها و بارها بعد از شنیدن این سخن رسول خدا، از خودم پرسیدهام تکرار میکنم، «مگر میشود کسی دلش بیاید که قلب چون آینه تو را مکدر کند و «یادگار بیبدیل رسول خدا» را غمگین کند؟»
ارسال نظرات