دزد را منبر منه بر دار دار!

« آيت الله طالقاني پا را فراتر مي نهد و در "پرتوي از قرآن" در تفسير آيه الذي يتخبطه الشيطان من المس (سوره بقره)، آشکارا مي گويد "ديوانگي را ناشي از تماس و تصرف جن و شيطان" دانستن، از عقايد اعراب جاهلي بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است (و اين رأيي است که پاره اي از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند). وي اصلاً کوششي در تاويل آيه نمي کند و "خطا" را مي پذيرد اما مصلحتي را براي ذکر اين خطا در قرآن پيشنهاد مي کند. اما اين سخن نه بديع است و نه بدعت. جارالله زمخشري معتزلي عين اين نظر را هشت قرن قبل از آيت الله طالقاني در تفسير کشاف بيان مي کند و آشکارا مي نويسد که "اين از عقايد باطل اعراب جاهلي بود که ضربه ديو موجب صرع مي شود ... قرآن هم بر حسب اعتقاد آنان نزول يافت." و آلوسي در تفسير روح المعاني مي آورد که اين عقيده همه معتزليان است.
نکته قابل تأمل اين است که تفسير و کلام سيال اسلامي امروز چنان به جمود مبتلا شده که حتي آراي خودي ها را بيگانه مي پندارند و گمان مي کنند که مستشرقان مخترع آنها هستند و قابل تأمل تر اينکه هيچ کس از گذشتگان معتزله را به اين دليل کافر نخواند. بل پاره اي از درشت گويان اشعري نوشتند که اين منکران ديو، خود ديو زده و ديوانه اند. مولانا هم در اين بيت اشاره به همين نزاع اشعري – معتزلي دارد که:
فلسفي مر ديو را منکر شود در همان دم سخره ديوي بود » (1)
دير زماني است نسبت به نوشتهها و گفته هاي دكتر عبدالكريم سروش حساسيتي ايجاد شده و من هم كم و بيش در جريان اين گفته ها و نوشته ها بودهام تا اواخر سال 86 و مصاحبه وي با راديويي هلندي و نامه نگاري وي با حضرت آيت الله سبحاني.
با كمال تعجب، دكتر سروش را در رسانه اي بين المللي در مقام گوينده اي ديدم كه زبان به انكار چيزهايي گشوده كه در عمق جان به آنها اعتقاد دارد! او را بر منبر سخناني مي بيني كه بيشتر به يك انتقام سياسي شبيه است تا خطابه اي عالمانه. مي پذيرم كه اجرايي نشدن تدبير آقا ـ حضرت رهبري ـ در راه اندازي كرسيهاي نظريه پردازي آزاد انديشانه(2) فرصت ابراز نظر علمي را مي ميراند تا كار به دست رنگين نامه هاي ژورناليستي آن سال ها افتاد كه به جاي مباحثه و جدال احسن علمي، به هوچي گري و تمسخر و فحاشي پرداختند، اما قبول ندارم براي پشت پا زدن به حريف، مقدسات مشترك خود و حريف را خفيف كنم. تلخي اين خفيف كردن دو چندان ميشود وقتي كه يادت مي آيد يكي از شيرين ترين خاطرات دوران نوجوانيات، شنيدن تفسير نهج البلاغه از همين زبان و از صداي جمهوري اسلامي ايران بوده است.
صاحب اين قلم با علم به اينكه پاسخ سخنان مطرح شده در نامه آقاي سروش را خود به بهترين نحو در چنته دارد، براي تذكر، به بررسي بندي از نامه وي كه در صدر اين نوشته آمده مي پردازد؛ چه، « انّ الذكري تنفع المؤمنين».(3)
آقاي دكتر! مرحوم آقاي طالقاني هيچ تلاشي در تأويل آيه نكرده اند؟! من با اجازه شما جملات آن مرحوم را عيناً مي آورم تا منصفان خود قضاوت كنند:
كالذي يتخبطه الشيطان من المس را تمثيل بيماري صرع و ديگر اختلالهاي رواني دانسته اند، چون عرب اينگونه بيماري ها را اثر مس جن (ديوانگي) مي پنداشتند. در زبان فارسي هم اينگونه بيمار را ديوانه (گرفتار ديو) مي نامند. بعضي از مفسران جديد گفته اند: شايد مس شيطان اشاره به ميكروبي باشد كه در مراكز عصبي نفوذ مي يابد و شايد نظر به همان منشأ وسوسه و انگيزنده اوهام و تمنيات باشد، آنگاه كه در انديشه و مغز انساني رشد و تماس و نفوذ يابد. واقعيت اين تمثيل هرچه باشد، خود تصوير مشهود و زنده اي است از اختلالات و حركات ناموزون رباخواران و محيطي كه از رباخواري فراهم مي شود، تا شايد چهره واقعي و دورنماي آن را دريابند و انديشناك و چاره ياب شوند.(4)
آقاي دكتر! آنچه مرحوم علامه طباطبايي ذيل همين آيه 275 بقره آورده اند، فصل خطاب همه اين سخنان درباره خبط شيطان است. هرچند ممكن است كمي اطاله رخ دهد، اما به نقل بخشي از كلام علامه مجبوريم:
« انسان وقت گرسنگي به سراغ غذا؛ در تشنگي به سراغ آب؛ در وقت استراحت به سراغ بستر؛ هنگام شهوت به سراغ ازدواج، در خستگي به سراغ استراحت و در گرما به سراغ سايه و خانه مي رود و ... اين وضع انسان معمولي است. اما انساني كه ممسوس شيطان شده، يعني شيطان با او تماس گرفته و نيروي تميز او را مختل ساخته، نمي تواند خوب و بد؛ نفع و ضرر و خير و شر را از يكديگر تميز دهد و حكم هر يك از اين موارد را در طرف مقابل آن جاري مي سازد ... وضع رباخوار عيناً همين طور است. چون او چيزي براي مدتي به ديگري مي دهد و در عوض همان را با مقداري زيادتر مي گيرد و اين عمل بر خلاف فطرت آدمي است؛ چون فطرت كه پايه و اساس زندگاني اجتماعي بشر را تشكيل مي دهد، حكم مي كند كه آنچه را كه آدمي دارد و از آن بي نياز است، با آنچه كه ديگران دارند و او به آن نيازمند است معاوضه كند و اين خود خبطي است كه رباخوار، مبتلاي به آن است، مانند خبطي كه جن زده مبتلاي به آن است. براي اينكه معاملات ربوي او را در آخر دچار اين خبط مي كند كه فرقي ميان معامله مشروع يعني خريد و فروش و معامله نامشروع يعني ربا نگذارد ... نكته اول اينكه مراد از قيام در جمله «لايقومون الا كمايقوم ...» مسلط بودن بر زندگي و بر امر معيشت است. چون اين معنا هم يكي از معاني قيام است كه در استعمالات اهل زبان هم معنايي مشهور و شايع است و در قرآن كريم در موارد متعددي آمده: ليقوم الناس بالقسط (25 حديد)؛ ان تقوم السماء و الارض بامره (25 روم)؛ و ان تقومو الليتامي بالقسط (126 نساء)و اما قيام به معناي ايستادن كه مقابل نشستن است بدون شك مناسب با مورد آيه نيست و آيه شريفه با آن معناي درستي نمي دهد. نكته دوم مراد خبط ناشي از شيطان، حركات نامنظم جن زدگان در حال بيهوشي و يا بعد از آن نيست و مفسريني كه كلمه نامبرده را به اين معنا گرفتهاند اشتباه كرده اند؛ زيرا اين معنا با هدف آيه سازگار نيست. چون فرض آيه اين است اعتقاد رباخوار را در اينكه فرقي ميان بيع و ربا نيست بفهماند و عمل او را كه بر اساس اين اعتقاد انجام مي دهد، تخطئه كند و حاصلش اين است كه افعال رباخوار، افعال اختياريي است كه از اعتقادي غلط سر مي زند و اين چه ربطي به جست و خيزهاي يك شخص مصروع و غش كرده دارد. پس مراد اين است كه رفتار رباخوار در مورد امر معاش و زندگي به رفتار جن زده و ديوانه اي مي ماند كه خوب را از بد تميز نمي دهد ... و خدا بزرگ تر از آن است كه گفتار خود را مستند به يك عقيده كودكانه باطل كند، ولو از باب مَثَل «چون كه با كودك سر و كارت فتاد». مگر اينكه بعد از استناد و تشبيه بطلان آن عقيده را هم بيان كند و دارنده چنان عقيده اي را تخطئه نمايد. چون خودش در كلام مجيدش فرموده: «يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه (42 فصلت)؛ انه لقول فصل و ما هو بالهزل (14 طارق) ... از اين هم كه بگذريم، نسبت دادن جنون ديوانگان به شيطان به طور استقلال و بدون واسطه نيست، بلكه شيطان اگر كسي را ديوانه مي كند، به وسيله اسباب طبيعي است. مثلاً اختلالي در اعصاب او پديد مي آورد و يا آفتي به مغز او وارد مي كند. همچنان كه فرشتگان كه كرامات انبيا و اوليا مستند به ايشان است اسباب طبيعي را واسطه قرار مي دهند و نظير اين معنا در داستاني كه قرآن كريم از ايوب(ع) حكايت كرده آمده، عرضه مي دارد: ان مسني الشيطان بنصب و عذاب (41 مؤمن) و نيز عرضه مي دارد: اني مسني الضر و انت ارحم الراحمين (83 انبياء) از يك طرف مي گويد: شيطان با من مس كرده و از يك طرف اين مس را به خود بيماري نسبت مي دهد با اينكه مرض اسبابي طبيعي دارد ... احتجاج و استدلالي كه در آيه آمده تا ثابت كند رباخواران دچار خبط اند با تشبيه نامبرده نمي سازد. براي اينكه خداي سبحان دليل خبط آنان در رفتارشان را اين دانسته كه مي گويند: خريد و فروش هم مثل ربا است و اگر مقصود تشبيه به آن جهت [جن زدگي و ديوانگي] بود، جا داشت به همان اختلال و ناموزوني حركات استدلال فرموده باشد.(5)
خلاصه كلام حضرت علامه اين شد كه طبق آيات قرآن، باطل در قرآن راه ندارد و قول فصل است و از طرف ديگر تعليل رباخواران، همانندي بيع و ربا است. پس عقيده باطل جاهلي مدّ نظر قرآن نبوده و يكي ديدن بيع و ربا هم از عدم توانايي رباخواران در تشخيص نيك از بد خبر مي دهد. درك درست از قرآن فقط با ديدن همه جانبه آيات صورت مي گيرد؛ چه جان پيامبر ـ روحي فداه ـ بلندگوي وحي باشد، چه درخت ميوه وحي. خيلي عجيب است كه حتي كساني هم كه درصدد پاسخ به اين خبط شيطان بالمس برآمده اند، سخنان حضرت علامه را نديده اند يا نخواسته اند ببينند.
آقاي دكتر! با بياني ديگر مي گوييم:
«آوردن چنين عبارتي از عرب در قرآن از باب مجازات في الاستعمال است؛ چرا كه تفاهم بايد به لسان قوم باشد. پس ديگر به معني اعتراف قرآن به صحت منشأ اين نامگذاري لغوي نخواهد بود. دائم مي بينيم كه پزشكان قديم و جديد به دچاران به اين بيماري مجنون مي گويند و اين بيماري را جنون مي نامند تا با زبان عموم كنار آمده باشند و اين اصلاً به معني اعتقاد حقيقي آن به اين تصور نيست و به محل هايي كه براي معالجه آنان و نگهداري از آنان دارالمجانين مي گويند تا فقط با عرف رايج كنار آمده نباشد و لاغير.»(6)
آقاي دكتر! اگر واقعاً قرآن چنين عقيده اي را قبول داشت، پس چرا به جاي توصيه به مراجعه به تعويذات و كاهنان و اصحاب تسخيرات براي مداوا، راهي ديگر را در آيه 201 سوره مباركه اعراف توصيه مي كند و مي فرمايد: «انّ الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون». به راستي كساني كه خود نگهداري (و پارسايي) مي كنند، هنگامي كه وسوسهاي از شيطان با آنان تماس يابد، به ياد (خدا) مي افتند و ناگهان آنان بينش يابند.
آقاي دكتر! كافي است با يك مراجعه اجمالي به لغتنامه ها (7) يادتان بيايد كه در قبال تذكر، غفلت و نسيان مطرح است. پس قرآن علاج غفلت و نسيان شيطاني را "تذكر" مي داند و به عبارت ديگر، شيطان آدمي را دچار غفلت و نسيان مي كند و راه علاج آن، تذكر است نه مراجعه به كاهنان. اين آيه به نوعي، منبع كلمات علامه طباطبايي در تحليل آيه 275 سوره بقره ميتواند بود.
اجازه مي خواهم تا اين نوشته را با ابياتي از مولانا به پايان برسانم؛
«آنكس كه بيش از سي سال است كه به دولت همنشين با آن روح بزرگ؛ آن عزيز عرش نشين؛ آن شمع خاموشان؛ آن رستخيز ناگهان؛ آن رحمت بي منتها؛ آن آتش افروخته در بيشه انديشه ها؛ آن نابغه نادره تاريخ؛آن شهسوار عالم معنا؛ آن فلك پيماي چستخيز؛ آن مهروي بستان خدا و آن خوانسالار فقر محمدي حضرت خداوندگار مولانا جلال الدين محمدبن محمدبن حسين بلخي رومي ـ قدس الله نفس الزكيه ـ مباهي و مبتهج»يد و كمتر شب و روزي بوده است كه به دل يا به زبان؛ آشكار يا نهان؛ سخني از او يا با او نگوييد و ضمير خود و ديگران را با نام و كلام او مطرّا و مطهر و معطر و منور نكنيد.(8)
با اين توضيح كه اين سخنان تلخ درباره قرآن و نبوت، حكم همان دزدي را دارد كه شبانه و مخفيانه خويش را به منزل جان و دل شما رسانده است:
دشمن راه خدا را خوار دار / دزد را منبر منه بر دار دار
دزد را تو دست ببريدن پسند / از بريدن عاجزي دستش ببند
گر نبندي دست او دست تو بست / گر تو پايش نشكني پايت شكست(9)
پينوشت:
1. سايت رسمي دكتر عبدالكريم سروش.
2. بيانات مقام معظم رهبري با حوزويان (8/9/86)، اسوه، ج 1، 1386، صص 22-26.
3. آيه 55 سوره ذاريات.
4. سيدمحمود طالقاني، پرتوي از قرآن، تهران: انتشار 1350.
5. سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن (ترجمه محمد باقر موسوي همداني)، دفتر انتشارات اسلامي، ج 18، 1383، ج 2، ص 629-637.
6. محمدهادي معرفت، شبهات و ردود حول القرآن الكريم، قم، تمهيد، ج 3، 1385، صص 190-191.
7. نگاه كنيد به مفردات راغب و التحقيق علامه مصطفوي ذيل كلمه ذكر.
8. مولانا جلال الدين محمد بلخي، مثنوي معنوي براساس نسخه قونيه (تصحيح و پيشگفتار عبدالكريم سروش)، تهران: علمي و فرهنگي، 1378، ج 5، ج 1، ص سي و يك.
9. همان، ج 2، ص868.
منابع ديگر:
ـ قرآن كريم، ترجمه گروهي محمد علي رضايي اصفهاني و ديگران، قم: دارالذكر، ج 2، 1384.
ـ محمد فؤاد عبدالباقي، المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم، قم، نويد اسلام، ج 3، 1383.
ـ ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران: دارالكتب الاسلاميه، ج 26، 1373.
ـ ناصر مكارم شيرازي، مثال هاي زيباي قرآن، قم: نسل جوان، ج 1، 137.
ـ حسن رضا رضايي، قرآن و فرهنگ زمانه، قم، مركز مديريت حوزه علميه، ج 1، 1383.