اشک های زلال

در بهاران بهار دل ها رفت
رونق جلوه زار دلها رفت
چشمه شوق از تپش افتاد
چشمه شوق از تپش افتاد
عاقبت دشت عاشقی جان داد
نوح رفت و دوباره طوفان شد
نوح رفت و دوباره طوفان شد
دشت ، دریا شد و خروشان شد
رفت مردی که مرد عزت بود
دوستدار امام و ملت بود
رفت مردی ه غرق ایمان بود
مرشد راه رادمران بود
او که در سجده گونه ای تر داشت
چهره از آفتاب بهتر داشت
هر سحر چشم کوچه اشک آلود
بی قرار نماز صبحش بود
می پراکند شوق رازش را
عطر گلهای جا نمازش را
همه عمر وقف حضرت او
وحده لا اله الا هو
مسجد فاطمیه عاشق او
عاشق اشکها و هق هق او
اشکهایش زلال همچون آب
سینه از شوق عاشقی بی تاب
و کنون اشکها روان شده است
پی تابوت او دوان شده است
جواد محمد زمانی
ارسال نظرات