۱۴ تير ۱۴۰۰ - ۱۷:۵۹
کد خبر: ۶۸۳۹۵۹
پ
سوار ماشین بودیم که یک مرتبه شنیدیم، بچه‌ها داد زدند: وایسا وایسا جلوتر نیا..! ایستادیم. یک بمب کار گذاشته بودند.شب فقط حاجی یک کلام گفت: عجب امروز دو سه بار می‌خواستیم شهید بشیم، نشدیم.

به گزارش خبرگزاری رسا به نقل از روابط عمومی باغ موزه انقلاب و دفاع مقدس سردار حسنی سعدی در همایش پاسداران علم و بصیرت به بیان خاطره‌ای از شهید پورجعفری دربارهٔ یک روز از زندگی شهید حاج‌قاسم پرداخت و گفت: شهید پور جعفری عزیز می‌گفت: من فقط یک روزش را براتون تعریف می کنم.

شهیدپور جعفری می‌گفت: ای‌کاش وقت داشتیم؛ می‌نشستم برات تعریف می‌کردم... فقط یه روز رفتیم کردستان عراق که داعش آنجا آمده بود." مردم خانه ها را خالی کرده و رفته بودند. توی یه خانه مستقر شدیم. صبحانه خوردیم. حاج‌ قاسم‌ دوربین را برداشت و در منطقه راه افتادیم. روی پشت‌بوم یه خونه، لب بالکن، دوربین را گذاشت و شروع کرد منطقه را شناسایی کردن. من دیدم یه بلوک آن کنار افتاده. این بلوک را برداشتم و گذاشتم روی سر بالکن تا ایشون از سوراخ های بلوک دید بندازه که تک‌تیراندازهای داعش ما را نزنند. خدا شاهده هنوز بلوک را نگذاشته بودم روی سر بالکن، تک‌تیرانداز زد و خورده های بلوک روی سر و کلهٔ من و حاجی پاشید.از این خانه به پشت‌بام خانهٔ دیگری برای شناسایی رفتیم. آنجا هم تیری بغل گوش حاج‌قاسم زدند و تیر توی دیوار رفت.
دوباره از این جا رفتیم. حاجی به من گفت: حسین برو ببین این جا سرویس ‌بهداشتی کجا هست، یه جای تمیز باشه که وضویی بگیریم و آبی به صورت بزنیم. رفتم گشتم تمیز نبود، به حاجی گفتم بریم بغداد، اینجا تمیز نیست. حاجی گفت: تا بغداد ۱۸۰ کیلومتر راه هست. می رویم خانه‌ای که امروز صبحانه خوردیم. گفتم بریم. وقتی رسیدیم، من نشستم و ایشون رفت وضو بگیرد؛ دیدم دلم داره شور می زنه و استرس دارم. رفتم دنبالش ببینم کجا رفت. دیدم وضو گرفته و اورکتش روی دست راستش و جوراباش هم توی دست چپش، داره میاد.
گفتم: حاجی از این جا بریم. گفت: حسین تو امروز چِت شده! گفتم بریم بریم. گفت بزار جورابامو بپوشم! گفتم توی ماشین بپوش. با زحمت ایشان را سوار ماشین کردم و در را بستم و راه افتادیم. 100 متر که از آن خانه فاصله گرفتیم، تمام خانه با 17 ‌نفر از نیروهای خودی که داخلش بودند، هوا رفت.در زمان دیگری برای شناسایی و ارتباط با بچه‌ها و دوستامون رفتیم ، سوار ماشین بودیم که یک مرتبه شنیدیم، بچه‌ها داد زدند: وایسا وایسا جلوتر نیا..! ایستادیم. یک بمب کار گذاشته بودند، توی جاده که چاشنی کششی داشت، 20 سانت دیگر مانده بود که ماشینمون روش برود و منفجر بشود.شب که بغداد برای استراحت رفتیم ، فقط حاجی یک کلام گفت: عجب امروز دو سه بار می‌خواستیم شهید بشیم، نشدیم.
سردار سعدی در آخر این خاطره گفت: تمام زندگی حاج‌ قاسم استرس، خطر، ریسک، تلاش و کار و دست‌پنجه نرم کردن با مرگ بود.

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص،قومیت‌ها باشد و یا با قوانین کشور و آموزه های دینی مغایرت داشته باشدمنتشر نخواهد شد.
پرطرفدارترین