چالشهای فکری علامه جعفری با غرب بررسی شد

به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا، دکتر قاسم پورحسن، دانشآموخته دکترای فلسفه دانشگاه امامصادق(علیهالسلام) و استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی است. از وی تألیفات و مقالات متعددی در حوزه فلسفه اسلامی و فلسفه دین منتشر شده است. در یک عصر تابستانی در دفتر گروه فلسفه دین پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی با ایشان پیرامون آراء و اندیشههای علامه جعفری به گفتوگو نشستیم. ماحصل این گفتوگو در نشریه پنجره منتشر شده است.
یکی از وجوه کارکردی اندیشه علامه جعفری، مباحث ایشان پیرامون «سبک زندگی» مطلوب است. بهعنوان اولین سئوال، دیدگاه علامه جعفری درباره سبک زندگی را بهویژه از دریچه مواجههای که با رویکرد غربی به مقوله دارد، تشریح بفرمایید.
آنچه که امروزه ما از آن بهعنوان «سبک زندگی» یاد میکنیم، با مدل غربی آن (Method of life) تفاوتهای بنیادینی دارد. در دوره اخیر سیر تفکر اسلامی و در آثار متفکرین مسلمان نظیر «سیدجمال» و «محمد عبده» در حوزه مصر و به تبع آنها «رشید رضا» در تفسیر المنار و «مودودی» و «اقبال» در پاکستان و در ایران «محمدتقی جعفری» و «مرحوم طالقانی»، رویکرد جدیدی به استخراج نگاه قرآن و پیامبر و ائمه معصومین (علیهمالسلام) به مقوله انسان و زندگی شکل گرفت. در این میان، برای کسانیکه رویکردهای انضمامیتری داشتند مانند علامه جعفری، شهید مطهری، آقای مصباح و آیتا... جوادیآملی، مسئله انسانشناسی از اهمیت فراوانی برخوردار بود. نگاه متفکران اسلامی بهخصوص متفکران شیعه بالاخص این چند نفر که نام بردم، از علامه طباطبایی تا محمدتقی جعفری و شهید مطهری به انسان، به طرز بنیادینی با آنچه که در مغربزمین بهعنوان انسانشناسی مطرح میشود، متفاوت است. علامه جعفری انتقادات ظریفی به انسانشناسی غربی وارد میکنند. در فهم علامه، انسانشناسی مغربزمین محدود به لذتجویی و یا تمتعات دنیوی صرف و بهره بردن از لذایذ و تعیش میشود. در حالیکه در انسانشناسی الهی و بهخصوص تفکر شیعی، تعریف دیگری از حق و تکلیف انسان وجود دارد. تفکر شیعی در این زمینه بسیار تحت تأثیر نگاه نهجالبلاغه است. حضرت علی(ع) در خطبه 216 و یا نامه 53 نهجالبلاغه، نکات مهمی را در این باره مطرح فرمودهاند. پس نگاه علامه جعفری هم بهعنوان یک متفکر شیعی به انسان بهعنوان یکی از بنیادهای بحث سبک زندگی با آنچه که اگزیستانسیالیستها میگویند تفاوت جوهری دارد. البته اگزیستانسیالیستهایی که مدنظر من هستند، صرفا ملحدین نیستند. در میان موحدین مانند «کیرکگور» عقلانیت وجود ندارد، ایمان با سرسپردگی تام همراه است و در «سارتر»، تحت تأثیر نگاههای اومانیستی، ایمان وجود ندارد و تنها انسان، مطرح است.
نکته دوم، نسبت انسان با خداوند است. در مغربزمین این نسبت بیمعنا بود، نه تنها قطع شده بود، بلکه اگر دعوی هم داشت بیمعنا بود. البته در اینجا تفاوت اصالت وجودیهای الحادی و غیرالحادی بارزتر میشود. مثلا کیرکگور معتقد است که انسان در مراحل مختلف زندگی، از مرحله لذت به مرحله اخلاق و از این مرحله به عشق و دین میرسد؛ این، سرسپردگی تام و دلبستگی تام به خداوند است. در کتاب «ترس و دلهره» که ما «ترس و لرز» ترجمه کردهایم در مدیحه ابراهیم(ع) همین مسئله را مطرح میکند که حضرت ابراهیم از خداوند نمیپرسد که «برای چه ذبح کنم؟» چون سرسپردگی تام به خداوند دارد، اخلاق نیست که در ملاحظات اخلاقی این سئوال مطرح شود که قتل فرزند امکانپذیر نیست و عمل قبیحی است. نسبت انسان با خداوند بنیاد و ضلع دوم این منشور است که یا قطع شده است و اصلا تعریف نشده یا بیمعنا جلوه داده شده است. در حالی که طبق فرمایش امیرالمؤمنین مسئله اصلی در ایمان، مسئله پیوند الهی انسان با خداوند است.
نکته سوم تمایز نگاه غربیها و علامه جعفری به دنیاست. نگاه مغربزمینیان در بُعد Method of life (سبک زندگی) این است که زندگی اصل است و زندگی برای چیزی نیست، ولی نگاه علامه میگوید زندگی برای چیزی است، برای غایتی است. در آنجا زندگی غایت است و این شیوه خاص زندگی غربی، ابزاری برای دست یافتن به همین غایت است. در حالیکه در دیدگاه علامه و متفکران اسلامی، اینچنین نیست. بنابر آنچه که من مشاهده کردم، اولینبار «امام محمد غزالی» در دو کتابش نسبت دین و دنیا را مطرح کرده است. همین مسئله در دیدگاه شهید مطهری، علامه طباطبایی و آیتا... جوادیآملی هم هست. امام محمد غزالی در کتاب «اقتصاد فی الاعتقاد» عنوان میکند که« ان مقاصد الخلق مجموعهُ من الدین و الدنیا» بدون این دو نمیشود ما باید تلفیقی از این دو داشته باشیم «لا نظام لدین الا بالنظام لدنیا و لا نظام لدینا الا بالنظام دین و لا نظام لدینا الا باعمال آدمیین» به دنبال این، اشکالی را مطرح میکند. میگوید ممکن است از منِ امام محمد غزالی پرسیده شود که تو که فقیه هستی، کتاب فقهی داری و آیات را میشناسی و میدانی که در آیات قرآن، دنیا لهو و لعب دانسته شده است، تو چرا میگویی دین و دنیا به هم آمیخته هستند؟ بعد پاسخ میدهد که دنیا دو معنا دارد، یک معنا تلذذ است و دیگری شرط الحاجت. من مرادم شرط الحاجت است نه تلذذ. همین تفکر در پیشینه متفکران اسلامی ما وجود دارد. یکی از بنیادیترین بحثهایی که علامه جعفری در رابطه با سبک زندگی مطرح میکند همین نسبت دین و دنیاست. در این نسبت دین و دنیا مسئله مرگ و مسئله خیر و شر برای ایشان قابل توجه است. علامه جعفری عنوان میکند که چون در مغرب زمین اصالت را به دنیا میدهند، هرچه را که مخالف این دنیا و زندگی دنیایی باشد، شر تلقی میکنند. از نظر علامه جعفری این ناشی از جهل و معلول جهل است. باز این مسئله تحت تأثیر نهجالبلاغه است. امیرالمؤمنین عنوان میکند که اینگونه نیست که حق همیشه بهنفع شما باشد؛ حق، حق است. گاهی وقتها ممکن است بهنفع و گاهی وقتها بهضرر باشد و اینگونه نیست که اگر بهنفع نباشد، بگویید انجام نمیدهم، مدار حق است. با آدمها نیست که حق و باطل معنا میشود. این نکته خیلی مهمی است که در نسبت دین و دنیا نگاه علامه محمدتقی جعفری را به خود معطوف میکند. علامه در بحثهای مربوط به اختیار و در بحثهایی که در نقد خیام دارد، به این مسئله اشاره میکند. من چند عبارت را از ایشان برای شما میخوانم. ایشان در تحلیل شخصیت خیام میگوید: «در تصور مفهوم شر، ما انسانها عینکی از حیات خود با معلومات محدودی که داریم به چشم میزنیم و هر پدیدهای که مخالف حیات ما بوده باشد و یا به خواستهای از خواستههای حیات ما خللی وارد بیاورد، شر مینامیم. گمان نمیرود اگر حیاتمحوری کنار گذاشته شود عاملی در دنیا پیدا شود که بگوید شری در دنیا وجود دارد. این طرز تفکر سطحی را باید کنار گذاشت.» عباراتی اینگونه در دیدگاه محمدتقی جعفری و دیگر متفکران اسلامی، درواقع کاملا آن را از آنچه که ما شیوه زندگی در مغربزمین مینامیم، متمایز میکند. علامه عنوان میکند که در نگرش الهی و اسلامی به سبک زندگی، تربیت هم معنای دیگری پیدا خواهد کرد. تربیت آموزش نیست. Training نیست که در غرب تحت عنوان روش زندگی مطرح میشود. بلکه تربیت در اینجا پالودگی نفس، تهذیب و سلوک است. اینگونه نیست که فقط تراکم انباشتهها باشد. خانواده و زن و شوهر نیز معنای دیگری پیدا میکند. رابطه زناشویی در غرب، مبتنی بر قرارداد است، اما اینجا مودت و رحمت است؛ آیات قرآن هم اینگونه میگوید.
درباره انسانشناسی در نگاه علامه جعفری فرمودید. ایشان در یکی از مقالاتشان از «خود کمالجوی انسانی» سخن میگویند. به نظر شما مختصات این «کمال» چیست و چگونه محقق میشود؟
در میان فلاسفه اسلامی، بحث از حرکت در موجودات مادی، برخلاف آن چیزی بود که در متفکرین یونان نظیر ارسطو مطرح میشد. حرکت در فلسفه اسلامی، اصلا بدون غایت و کمال، تعریف نشد. یعنی ابن سینا وقتی حرکت را تعریف میکند، نخستین فیلسوفی است در میان فیلسوفان که میگوید خود حرکت، کمال است. هر حرکتی، بهخصوص در انسان که دارای خودآگاه و قوه اندیشندگی است، کمال و استکمال است. در دوره جدید، شهید مطهری در کتاب تعلیم و تربیت، دو سه مسئله را در این باب مطرح میکند: اول، سئوال میکند کمال یعنی چه؟ میگوید، کمال به معنای شدنهای مستمر وجود انسان است به نحوی که آن سستی، قوه و ضعفی که هست تبدیل به فعلیت شود. حالا این فعلیت هم میتواند در سعادت باشد و هم در شقاوت. پس استکمال یک مسئله آنی نیست، بلکه شدنهای وجودی است و این شدنهای وجودی همراه با آگاهی، علم، قوه اندیشه و... است. نکته دومی که مطرح میکند این است که اگر مانعی بر سر راه انسان نباشد، جبلت و ذات انسان با کمال توأم است و هیچ انسانی نیست که اگر مانعی نباشد به سمت کمال خوب نرود و این موانع هستند که مانع از کمالات میشوند و مسیر را منحرف میکنند. پس نکته دومی که عنوان میشود، این است که کمال یعنی نبودن مانع برای شکوفایی استعدادهایی که در انسان وجود دارد. نکته سومی که شهید مطهری مطرح میکند مسئله اراده و اختیار است. میگوید اینگونه نیست که چیزی خود به خود شکوفا شود، آدمی است که شکوفا میکند. اینگونه نیست که فلک و یا آسمان برای شما این کار را انجام دهد.
به همین ترتیب، علامه محمدتقی جعفری، اختیار و اراده را مهمترین رکن در راه دستیافتن به کمال میداند و البته هیچیک از متکلمان ما اختیار را بدون آگاهی تعریف نکردند. وقتی ما میگوییم اختیار یعنی انجام فعلی از روی آگاهی؛ خویشتن آگاهانه یا عملی که با آگاهی ممزوج باشد، مورد توجه فیلسوفان ماست. علامه محمدتقی جعفری نیز معتقد است که وقتی ما سخن از کمال میگوییم، بدون شناخت انسان و استعدادهای او امکانپذیر نیست و بدون تعریف و تبیینی که از اراده و اختیار ارائه کنیم قابل دستیابی نیست. پس در دیدگاه علامه جعفری رکن مهم در بحث سبک زندگی، مسئله اختیار آگاهانه یا اراده با علم است.
تمایز دیدگاه میان متفکران اسلامی و غربی علاوه بر تفاوت در انسانشناسی، از هستیشناسیهای متفاوت این دو مشرب نیز ناشی میشود. در این زمینه، نگرش علامه جعفری به غرب و بهطور خاص، جهانبینی غرب مدرن را چگونه ارزیابی میکنید؟
اولین بحث علامه درباره غرب، مبحث دین و غرب است. علامه معتقد است تفسیری که بسیاری درباره غرب مطرح میکنند که مغربزمینیان همه از دین بریدهاند، درست نیست. ایشان میگویند این یک مغالطه آشکار است. ما وقتی به غرب نگاه میکنیم، میبینیم که مردم از کلیسا دور شدهاند؛ پس اینطور نیست که ما امروزه باید مغربزمین را منهای دین بفهمیم، بلکه مغربزمین را امروز بدون کلیسا باید بفهمیم. علامه همچنین اعلام میکند اینکه متفکران مغربزمین میگویند که سبک زندگی هیچ نسبتی با دین ندارد، ناشی از سوءفهم و جهل آنها نسبت به تاریخ مغربزمین است. در تاریخ مغربزمین وقتی نگاه کنید، میبینید همه مبارزات و مقاومتها با کلیسا و کشیشهاست نه با خداوند. چراکه کلیسا آموزههای غیرعقلانی و غیردینی را در مسیحیت وارد کرده است. بنابراین علامه معتقد است که راسل و سارتر و دیگران فهم نادرستی از تاریخ مغرب زمین و نسبت مغرب زمینیان با دین دارند. اینها وقتی عنوان میکنند که در Method of life زندگی مهم است و دین و خداوند جایگاهی ندارد، درواقع تاریخ درست و واقعی مغربزمین را کنار میزنند و به جای کلیسا دین را میسوزانند. به همین خاطر است که در همان مغربزمین وقتی نگاه میکنیم، میبینیم که اینها را بهعنوان ملحدان میشناسند در حالی که در مقابل اینها خداباوران هستند.
نکته دوم، بحثی است که علامه جعفری در مورد حقوق انسانی دارد؛ او معتقد است هیچیک از حقوق انسانی در دین اسلام مطرود نیست، ولی در مغرب زمین آن کرامت و شأن ذاتی که باید برای یک انسان باشد، وجود ندارد. یعنی آنها معتقدند محوریت، انسان است، اما فقط با حقوق اجتماعی. در حالیکه ما وقتی در سبک زندگی میگوییم کرامت انسان مهم است، یعنی حقوق مهم است ولی هدف و غایت اصلی «کرامت انسان» است. این تفاوت بارزی است که بین دیدگاه علامه محمدتقی جعفری نسبت به راسل و دیگران درباره مسئله کرامت و یا همه حقوق اجتماعی وجود دارد. به دنبال بحث از حقوق، ایشان وارد بحث آموزههای جدید مانند حقوق بشر میشوند. نقدهای علامه جعفری در مباحث مربوط به حقوق بشر به تعریفی که آنها از دنیا، انسان و دین دارند و تعریفی که از نسبت میان انسان و خداوند و غایت زندگی انسانها دارند، باز میگردد؛ پس علامه محمدتقی جعفری در مباحث مربوط به انسان و حقوق بشر میپذیرد که این حقوق، دستاورد طبیعی انسانهاست و برای مغرب زمین نیست و مربوط به عقل جمعی بشر است که در واقع تبلورش را در غرب میبینیم و اینطور نیست که در سایر اندیشهها نبوده باشد، بلکه بسیاری از آنها مضامین دینی دارد. در آیات قرآن هم مباحث زیادی مربوط به حقوق انسانها، زن و کودک و... وجود دارد، اما اختلاف منظر آنها نسبت به تعریف مفاهیم است و اینکه ما این حقوق را برای چه میخواهیم؟ غرب این حقوق را برای لذت انسان در این دنیا میخواهد. تفکر اسلامی، این حقوق را برای کرامت و سعادت انسان میخواهد. پس نگاه علامه محمدتقی جعفری و متفکران اسلامی نگاه سعادتانگارانه نسبت به انسان و حقوق اوست.
محور سوم، بحثی است که غربیها درباره مناسبات اجتماعی دارند. در غرب، مناسبات اجتماعی یک «قرارداد» است. این تحت تأثیر دیدگاههایی است که علیالظاهر آنچه که ما میبینیم از روسو به ما رسیده، ولی حق این است که پیشتر هم وقتی نگاه میکردیم، همه مغربزمینیان در مناسبات اجتماعی تابع این دیدگاه بودهاند، اما روح آن در دوره جدید اوج گرفته و متجلی شده است. علامه جعفری براساس تعریفی که از انسان، غایت انسان، سعادت انسان و نسبت انسان با دنیا و دین ارائه میکند، مناسبات اجتماعی را قرارداد نمیداند. یعنی اینگونه نیست که ما در زمانی بگوییم جنگ بد است و در زمانی خیلی خوب است. در زمانی ظلم و استکبار خیلی خوب و در زمانی بد است. میگوید اینها ارزشهای ذاتی دارند. در مجموع، من معتقدم علامه محمدتقی جعفری انسان را در غرب یک انسان کاملا دنیایی، منفعل و رقیق شده تلقی میکند.
فراتر از تمایزات نظری و فلسفی میان اندیشه غربی و تفکر اسلامی، در زمینه تجلیات عینی هریک از این دو تفکر نیز مناقشاتی وجود دارد. غرب از مدرنیته به تکنولوژی و «توسعه» میرسد در مقابل آن، علامه جعفری بحث قانون «ضرورت بروز خلاقیتهای بشری» را از دریچه اندیشه اسلامی مطرح میکند. این دو پیامد، چه تفاوتهایی با یکدیگر دارد و چه اثری را در دو گونه متفاوت از سبک زندگی برجای میگذارد؟
دو دیدگاه متفاوت نسبت به تکنولوژی در غرب وجود دارد؛ یکی این که تکنولوژی، مسلط بر انسان است و دیدگاه دوم این است که تکنولوژی، ابزاری برای انسان است. خیلی از مغربزمینیان بهخصوص مکتب فرانکفورت، هورکهایمر و آدورنو در کتاب «دیالکتیک روشنگری»، تکنولوژی را مورد نقد قرار دادهاند یا در بین فیلسوفان، کسانی مثل هایدگر و دیگران مسئله تکنولوژی را بررسی کردهاند. که «تخنه» چیست؟ صنعت و تکنولوژی چیست؟ دارای چه ماهیتی است؟ آیا تکنولوژی ابزار است یا دارای ذات است؟ پس مناقشات مربوط به نقد تکنولوژی، در خود غرب هم در جریان است. یک دیدگاه، نگرشی ایدئولوژیگرایانه نسبت به تکنولوژی است که آن را مسلط بر انسان و انسان را تسلیم تکنولوژی میداند. و اما دیدگاه دوم که انسان را مسلط بر تکنولوژی میداند، تنها مختص غربیها نیست و در اندیشههای اسلامی هم دیده میشود.
من فکر میکنم علامه محمدتقی جعفری بیش از دیگر متفکرین اسلامی معاصر در نقد تکنولوژی صحبت کرده است. او عنوان میکند که غرب بهشدت شیفته تکنولوژی است؛ در چنبره تکنولوژِی و به اندازهای اسیر آن است که هنوز نتوانسته بفهمد چه پرسش اصیلی باید در مورد تکنولوژی مطرح کند. علامه معتقد است که تکنولوژی برای زندگی است. آیات قرآن، درباره مسخر بودن فضا، زمین و مافیها برای انسان سخن میگویند. علامه معتقد است که تکنولوژی دستاوردی عقلی است، اما این عقل در حقیقت نباید بهگونهای باشد که انسان مخدوم او باشد، بلکه باید خادم انسان باشد. ما از طریق تکنولوژی میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم، ولی اینگونه نیست که تکنولوژی همه زندگی باشد. نقد مهمی که علامه مطرح میکند این است که تکنولوژی عقل کنشگرایانه را از مغربزمینیان گرفته و مغربزمینیان در مقابل تکنولوژی دارای عقل انفعالی و تسلیمی هستند. عنوان میکند که ما باید با عقل کنشی و انتقادی، موضع تکنولوژی نسبت به انسان را تبیین کنیم. نگاه علامه نگاهی ویرانگرانه نسبت به تکنولوژی نیست؛ البته علامه موضع غربیها نسبت به تکنولوژی را نقد میکند اما آن موضعی که میگوید تکنولوژی دارای ذات است و امکان دگرگونی و تحویل تکنولوژی به آنچه که مطابق خواستههای دینی باشد، امکانپذیر نیست را قبول ندارد. لذا علامه براساس دین، تکنولوژی، انسان و زندگی او را تعریف میکند. از اینروست که نسبت میان دین و رسانه مورد توجه علامه جعفری است ./916/د103/ع