۰۷ آذر ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۶
کد خبر: ۹۱۶۶۰
عضو هیات علمی موسسه امام خمینی:

انسان غربی اسیر مصنوعات خود است

خبرگزاری رسا ـ عضو هیات علمی موسسه امام خمینی (ره) گفت: پیروزی انقلاب اسلامی در عصری اتفاق افتاده که مصادف با سیر انحطاط غرب است. در حقیقت، قرن بیستم را باید قرن انحطاط و قرن بیست ‌و ‌یکم را قرن زوال غرب دانست.
حجت الاسلام احمد رهدار، رييس مؤسسه مطالعات و تحقيقات اسلامي فتوح و عضو هيئت علمي مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني (ره) قم


به گزارش خبرگزاری رسا، حجت الاسلام احمد رهدار، عضو هیات علمی موسسه امام خمینی (ره) در نوشتاری با عنوان «اسلام و غرب جدید» که در نشریه پنجره منتشر شده است به بررسی جایگاه کنونی اسلام و مسلمانان در برابر غرب پرداخته است که متن آن بدین شرح است:


1) ما و مسئله گذار از غرب

اگر غرب مسئله ما نباشد، بدین معنی است که افق و غایت حرکت ما هم نیست و در این صورت، ما نمی‌توانیم در چیزی که غایت حرکت ما نیست، توقف داشته باشیم. ما شاید مجبور باشیم که از درون ساحت غرب راه خود را باز کنیم و به جلو برویم، اما مجبور نیستیم که این ساحت را موطن خود قرار دهیم و در آن باقی بمانیم. کسی که به غرب به شکل مانع و نه مسئله نگاه می‌‌کند، به‎گونه‌ای عمل می‌کند که بتواند در نهایت از آن رد شود و گذار کند.

گذار از غرب البته راحت نیست؛ چراکه هم «پایگاه»، هم «جایگاه» و هم «نظرگاه» می‌خواهد. جریان دینی با رسیدن به انقلاب اسلامی، شرایط لازم برای گذار از غرب را پیدا کرده است. پایگاه این جریان، سنت، جایگاه (موقف) آن، انقلاب اسلامی و نظرگاه آن، حکومت جهانی حضرت مهدی(عج) است. انقلاب اسلامی فرصتی به عنصر ایرانی داده است تا بیرون از سیطره و چنبره غرب بایستد و بدان نظاره و در نسبت شایسته خود با آن تأمل کند. بدون بیرون بودن از دایره مشهورات و مسلمات ـ که به مدد غرب مشهور و مسلم شده‌اند ـ گذار از غرب میسور نیست. از همین‌ روست که جریان پست‌ مدرن به‌‎رغم نقادی‌های جدی و زیادی که به ساحت مدرنیسم دارد، هرگز نمی‌تواند از دایره غرب فراتر رود. ضمن این ‌که گذار از غرب، تنها به مدد یک طرح اثباتی میسور خواهد بود و پست‌ مدرن نه فقط، طرح اثباتی برای اداره عالم ندارد، بلکه خود مدعی چنین چیزی است.

گذار از غرب را در تحلیلِ پسوند «شناسی» در واژه‌های غرب‌شناسی و شرق‌شناسی بهتر می‌توان تحلیل کرد. پسوندشناسی که در واژگان شرق‌شناسی و غرب‌شناسی به کار می‌رود، غیر از پسوندشناسی در کلماتی چون خداشناسی، معادشناسی و امام‌شناسی در ادبیات دینی ماست. شناسی یا loge از مقتضیات عصر جدید است و زمانی و درباره چیزی به‎کار می‌رود که ابژه تحقیق قرار گرفته شده باشد. در مطالعه ابژکتیوی اشیاء، شیء مورد تحقیق از حرکت بازستانده و ثابت فرض می‌شود. شرق‌شناسی زمانی محقق می‌شود که یک محقق غربی شرق مرده، بی‌حرکت، غیر پویا و فاقد آینده را مورد تحقیق قرار دهد. به‎عبارت دیگر، اگر شرق‌شناسی می‌خواست شکل بگیرد، شرق یا باید در واقع مرده می‌بود و یا باید مرده تلقی می‌شد. از همین‌ روست که شرق‌شناسانی که درباره همه علوم و امور اسلامی کتاب‌ها نوشته‌اند،‌ تاکنون هرگز نتوانسته‌اند یک رساله عملیه فقهی نیز بنویسند؛ چراکه فقه اسلامی، به‎گونه‌ای است که نمی‌توان آن را مرده فرض کرد. مؤلفه‌‌هایی مثل زمان، مکان، شرط، وصیت، اجتهاد و... در درون فقه اسلامی به‎گونه‌ای تعبیه شده‌اند که مانع از جمود و رکود آن می‌شود.

بسیاری از محققان و صاحب‌نظران معاصر برآنند که غرب‌شناسی نمی‌تواند متناظر معکوس شرق‌شناسی باشد. این دیدگاه تا آن‌ جا که به محتوای غرب‌شناسی و شرق‌شناسی مربوط می‌شود، به نظر می‌رسد امری موجه است، اما واقعیت این است که زمینه‌های تاریخی، روانی و اجتماعی‌ای که منجر به تحقق هر یک از این دو می‌شود، تقریبا یکسان است و از این حیث، می‌توان غرب‌شناسی را متناظر معکوس شرق‌شناسی نامید؛ چراکه اگر شرق‌شناسی در شرایطی پدید آمده که از یک سو، عالم شرق رو به انحطاط داشته و از سوی دیگر،‌ غرب رو به پیشرفت، ذهنیت غرب‌شناسی نیز درست در شرایطی شکل گرفته که غرب رو به انحطاط و شرق رو به تکامل و خودآگاهی بیشتر دارد.

توجه به این مسئله مهم است که چرا به‌‎رغم این ‌که واژه‌های شرق‌شناسی و مستشرق قرن‌هاست که وارد ادبیات علمی شده، واژه‌های غرب‌شناسی و مستغرب تنها در این چند دهه اخیر آن هم به کندی و به‎صورت پراکنده وارد ادبیات علمی معاصر شده است؟ دلیل این امر این است که غرب مادام که از نشاط و رشد برخوردار بود، امکان فیکس و ثابت کردنش نبود و اگر می‌خواست غرب‌شناسی به معنی و سبک مطالعات ابژکتیوی صورت بگیرد،‌ لازم بود یا خود غرب از حرکت باز بایستد و یا قدرت قاهره دیگری که بیرون و غیر از آن باشد، وجود می‌داشت و اراده می‌‌کرد که آن را ثابت فرض کند.

پیروزی انقلاب اسلامی در عصری اتفاق افتاده که مصادف با سیر انحطاط غرب است. در حقیقت، قرن بیستم را باید قرن انحطاط و قرن بیست ‌و ‌یکم را قرن زوال غرب دانست. نخستین زمینه‌های انحطاط غرب جدید را باید از زمان جنگ‌های جهانی اول و دوم ـ که نقض‌کننده همه شعارهای انسان‌دوستانه غرب بود ـ دانست. هم‌زمان با شرایط تاریخی پس‌ از جنگ‌ دوم جهانی، زمینه‌‌های تاریخی ـ اجتماعی نزدیک انقلاب اسلامی در حال رقم خوردن است. انقلاب اسلامی با داعیه طرح اداره عالم براساس منطق توحید پا به میدان گذاشته و شعار صدور خود را مطرح کرده است و غرب نیز در شرایطی است که گرفتاری‌های درونی ناشی از بنیادهای منطقی و فلسفی اشتباهش مانع از آن است که بتواند از انتشار افکار و برنامه‌های انقلاب اسلامی در عالم جلوگیری کند. درست در چنین شرایطی است که فکر گذار از غرب مطرح می‌شود و نطفه غرب‌شناسی درست به همان معنای متناظر معکوس شرق‌شناسی بسته می‌شود؛ چراکه از یک سو، غرب در حال انحطاط، بلکه زوال است و از سویی، ایران اسلامی در حال رشد و بالندگی.

انقلاب اسلامی، خود موقفی است که بر سنت اسلامی تکیه و بر افق حکومت جهانی حضرت مهدی(عج) نظر دارد. پس پایگاه، جایگاه و نظرگاه آن، قوی‌ و اصولی چیده شده‌ است و درست به دلیل همین ویژگی‌هاست که امکان گذار از غرب برای آن میسور شده. اینک که در عصر تبیین تفصیلی اندیشه‌های انقلاب اسلامی هستیم، به‎لحاظ روشی، مباحث غرب‌شناسی ما نباید در سطح اجمال و سلبی متوقف شود. در عصر تثبیت، باید به طرح مباحث اثباتی در قبال مباحث غربی پرداخت. به‎عبارت دیگر، مباحث غرب‌شناسی در این عصر، باید علاوه‎بر مباحث سلبی و انتقادی، از طریق طرح مباحث اثباتی به گذار از غرب‌ بینجامد.



2) مسلمانان و غربی‌ها

بی‌شک میان اسلام و مسلمین از سویی و میان بنیادهای اندیشه‌ای غرب جدید و انسان‌های غربی از سوی دیگر تفاوت است. به‌‎رغم این، «تفاوت»، مانع از «تناسب» نیست؛ چراکه هر چند رابطه میان نظر و عمل در مواردی غیرمنطقی می‌شود، اما گسست کامل میان این دو به‎ندرت اتفاق می‌افتد. بر این اساس، اعمال انسان‌ها را تا حدودی می‌توان تابع متغیری از افکار آن‌ها و قدرت برد و جهت‌گیری آن‌ها را تابع متغیری از اتقان و انسجام مبانی آن‌ افکار دانست. به‎عنوان مثال، اعمال استثماری غربی‌ها در شرق را نمی‌توان کاملا بریده از افکار آن‌ها ارزیابی کرد، هم‌‎چنان که مقاومت و بیداری مسلمانان در برابر استثمارگران را نیز نمی‌توان بدون مناسبت با مبانی دینی آن‌ها دانست. حداقل می‌توان مقداری از رفتارهای مسلمانان در قبال غرب را که با تکیه بر مبانی دینی آن‌ها صورت گرفته، شناسایی کرد. مسلما در طلیعه این رفتارها باید از رفتار عالمان دین ـ کسانی که هم با مبانی دینی آشنا و هم از التزام عملی بیشتری نسبت به آن‌ها برخوردار هستند ـ در قبال غرب یاد کرد.

واقعیت این است که مواجهه عالمان دینی با غرب جدید، مواجهه‌ای سراسر احتیاط و وسواس است؛ آن‌ها از سویی، نظر به غایت جهانی شدنی که در سر داشتند، نمی‌توانستند با دستاوردهای بشری در سایر تمدن‌ها بیگانه باشند و این امر اقتضای پذیرش آن‌ها را داشت و از سویی، نظر به آگاهی‌شان نسبت به مبادی غلط این دستاوردها نمی‌توانستند با ریسک پذیرش آن‌ها از اصالت طریقی که در پیش گرفته‌اند، بکاهند و این امر اقتضای عدم پذیرش و در موارد معدودی، اقتضای رد صریح آن‌ها را داشت. به‌‎ویژه این ‌که تجربه حضور طولانی غربی‌ها در برخی سرزمین‌های اسلامی نیز مؤید و مشوق آن‌ها در این رد بوده است.

گذشت زمان ـ که از سویی باعث شده تا بحران‌های ناشی از اندیشه و عمل غرب جدید به شکل بارزتری رو شود و از سویی باعث شده تا اندیشه و عمل اسلامی فرصت بروز و امکان خارجی بیشتری پیدا کند ـ به عالمان دینی کمک کرده تا در ارزیابی غرب و قضاوت درباره آن‌ از فضای احتیاط و وسواس بیرون آمده و با صراحت بیشتری به اظهار نظر بپردازند. از همین‎ رو، امروزه عالمان دینی در غلط بودن بسیاری از مبانی هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی غربی و نیز مخرب و اشتباه بودن بسیاری از راهبردهایی که اندیشه غربی برای حل برخی بحران‌های ناشی از عمومی شدن این اندیشه ارایه می‌کند، تردیدی به‎خود راه نمی‌دهند. اگر روزگاری عالمان اسلامی در استفاده برخی از ابزارهای تکنولوژی غربی تردید و احتیاط داشتند، امروزه، تردیدی در تصرف (نه صرفا أخذ) این ابزار برای استفاده از آن‌ها در جهت ارزش‌های اسلامی ندارند. هم‌‎چنان که امروزه آن‌ها تردیدی در ضرورت ارتباط با غرب و حتی استفاده‌های موردی از تجربه آن‌ در برخی از شؤون علمی، سیاسی، اجتماعی و... ندارند.

بیداری عمومی مسلمانان از طریق نهضت‌های آزادی‌بخش نیز از طرف دیگر، باعث شده تا غرب دیگر امیدی به شیوه استعماری کلاسیک خود نداشته باشد و بلکه قدرت، موجودیت و برخی حقوق مسلمانان را بپذیرد. اتحاد و وحدت سیاسی مسلمانان می‌تواند بیشترین تأثیر را در انفعال غرب داشته باشد و بلکه ـ به تعبیر بابی سعید ـ می‌تواند موجد نوعی هراس غرب از آن‌ها شود.

تداوم و تشدید این وحدت سیاسی به‌‎ویژه در روزگاری که نشانه‌های پیری و فرتوتی غرب هویدا شده است، انگیزه مسلمانان برای گذار از غرب را تشدید می‌کند. گذار از غرب توسط مسلمانان در حوزه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی می‌تواند نمود داشته باشد.



3) آینده ما و غرب

هر تمدنی مادام که در محوری‌ترین شعار خود، رو به نمو و جلو باشد، هر چند در بسیاری از دیگر شعارهایش کند یا متوقف شده باشد، می‌تواند تمدنی پویا و زنده تلقی شود. عکس این قضیه نیز درست است؛ بدین معنی که هر تمدنی مادام که در محوری‌ترین شعار خود، کند یا متوقف شده باشد، هر چند در بسیاری از دیگر شعارهایش رو به نمو و جلو باشد، می‌تواند تمدنی رو به انحطاط و زوال باشد.

اگر عصر صفویه را رنسانس شیعه تلقی کنیم، می‌توانیم بگوییم که رنسانس شیعه و رنسانس غرب تقریبا هم‌زمان اتفاق افتاده‌اند. افق رنسانس شیعی، تحقق آرمان‌های شیعی و ساحت انتظار مهدوی(عج) و افق رنسانس غرب، تحقق دنیایی آباد برای انسانی متمتع به لذایذ دنیوی بوده است. با نگاهی به تاریخ 500 ‎ساله اخیر به‎وضوح می‌بینیم که اندیشه و عمل شیعی در تجربه ایرانی هر چه به جلوتر آمده، به تحقق آرمان‌هایش نزدیک و نزدیک‌تر شده است. این در حالی است که اندیشه و عمل غرب هر چند در مرحله‌ و مقطعی از این تاریخ اخیر خود ـ یعنی در قرون 18 و 19 ـ دارای نشاط بوده، اما پس از آن به شکل واضحی در قرن بیستم وارد مرحله‌ای بحرانی و انحطاطی شده و تشدید این انحطاط در قرن بیست‌ویکم نشانه‌های زوال آن را هویدا کرده است.

اندیشه شیعی در عصر صفویه از حاشیه به هسته قدرت سیاسی راه یافت و توانست گفتمان اصلی صفویه را از «تصوف» به «تفقه» تغییر دهد. به‌‎رغم این توفیق، این اندیشه موفق به هماهنگ کردن «شأن» و «شخص» رأس هرم سیاسی نشد. در حالی که «اندیشه سیاسی» شیعه درباره شأن قدرت محوری که در رأس هرم سیاسی قرار داشت، نسبتا به حد مقبول و حتی مطلوبی رسیده بود، «عمل سیاسی» شخصی که در این جایگاه قرار داشت، از هماهنگی شایسته‌ای با شأن مناسب این جایگاه برخوردار نبود. اگر چه هر چه در صفویه به جلوتر می‌آییم، شاهد قدرت گرفتن بیشتر جریان دینی هستیم، به‌‎رغم این، حتی تا پایان صفویه، جریان دینی نتوانست منصب رأس هرم قدرت سیاسی را در اختیار بگیرد.

با سقوط صفویه و روی کار آمدن قاجارها، به دلیل تفاوت‌هایی که دربار قاجار با دربار صفویه داشت، جریان دینی قدرت خود را این‌بار نه در دربار، بلکه در بیرون و مستقل از آن دنبال کرده و تقویت ساخت. اوج جریان دینی در عصر قاجار در شرایط پایانی قاجاریه و در ضمن نهضت مشروطه تجلی یافت که در آن، جریان دینی تلاش کرد تا قدرت شاه، به‎مثابه قدرت برتر و محور در رأس هرم قدرت سیاسی را تحدید و به جای آن «قانون مطابق با شریعت محمدیه» را قرار دهد. نهضت مشروطه هر چند نهایتا در سو و جهتی که عالمان دینی با شعار «عدالت‌خانه» آن را ایجاد کرده بودند، قرار نگرفت،‌ به‌‎رغم این، حداقل در حوزه نظر، دستاوردی سنگین و باارزش برای اندیشه شیعه داشت که براساس آن، نظام شیعی ایرانی، از شرایط «شاه‌محوری» که در صفویه داشت، به شرایط «قانون‌محوری» تغییر شکل داد. هر چند قانون‌محوری تصویب ‌شده در نهضت مشروطه تا زمان انقلاب اسلامی هیچ‌‎گاه عملی نشد، اما حتی اذعان نظری به تفوق این اندیشه خود، گام مثبت و رو به جلویی بود که جریان دینی به‎خوبی توانست از آن به‎عنوان مهم‌ترین اهرم فشار علیه دستگاه حاکمه در فاصله زمانی نهضت مشروطه تا انقلاب اسلامی استفاده کند.

از آن‌ جا که نهضت مشروطه، به‎لحاظ دینی نهضتی ناتمام بود، انقلاب اسلامی باید در تداوم آن و برای تکمیل آن صورت می‌گرفت. در انقلاب اسلامی ضمن این ‌که ویژگی‌های شخصی کسی که در رأس هرم قدرت سیاسی قرار داشت، هماهنگ با ویژگی‌های شأنی این جایگاه شد و بدین صورت، نقیصه مهم عصر صفویه برطرف شد، قانون مطابق با شریعت محمدیه که دغدغه مهم جریان دینی در نهضت مشروطه تصویب و اجرای آن بود،‌ نیز تصویب و به‌‎طور نسبی اجرا شد و بر این اساس، به نظر می‌رسد، اندیشه شیعه در طول 500 سال اخیر سیری تکاملی و رو به جلو داشته است. با تحقق انقلاب اسلامی، افق انتظار مهدوی(عج) که در صفویه رنگ یافته بود، پررنگ‌تر و عمیق‌تر شده است و هر چه مسئله صدور انقلاب اسلامی موفق‌تر محقق می‌شود، این افق هم شفاف‌تر می‌شود.

در برابر سیر اندیشه و عمل شیعی در تجربه ایرانی، سیر اندیشه و عمل غرب مدرن در پنج قرن اخیر، نه تکاملی، بلکه دارای اوج و فرود بوده و برآیند کلی آن نشان از رو به پایین بودن آن دارد. محوری‌تری شعار و به عبارت دیگر، افقی که غرب جدید در ابتدا آن را مطرح کرده، انسان‌محوری است که بر‎اساس آن، انسان به لذت، کرامت، آزادی و برابری می‌رسد. سیر وضعیت بشر در تمدن غرب جدید به‎وضوح نشان می‌دهد که هر چه به جلوتر آمده، دقیقا به نتایج عکس این شعارها رسیده است. خلاصه آن‌‎چه بشر غربی در آن گرفتار آمده در نطق کوتاه آلبر کامو به هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات آمده است. وی از عصر ما تحت عنوان عصر «فحشای کلمات» یاد می‌کند.‌ عصری که در آن صلح گفته می‌شود و جنگ اراده می‌شود، علم گفته می‌شود و جهل اراده می‌شود، آزادی گفته می‌شود و اسارت اراده می‌شود و... انسان غربی هرگز فکر نمی‌کرد، درست در زمانی که شعار آزادی و صلح‌شان گوش جهانیان را کر کرده، آن‌ها خود موجب و موجد دو جنگ جهانی باشند که طی آن‌ها قریب به 80 میلیون از هم‌نوعان‌شان قربانی شوند!

انسان غربی امروز در نهایت غربت و انزوا به سر می‌برد؛ او به همه چیز و همه کس، حتی به خودش شک دارد؛ او تمام پناه‌گاه‌ها مثل خانواده، دین و حتی وطن را که بشر دیروز در اختیار داشت، از دست داده است؛ او اسیر مصنوعات خود شده و با آن‌ که اسم مصنوعاتش را ابزار نامیده، احساس می‌کند که خود، ابزار آن‌ها شده است؛ او به معنی دقیق کلمه بی‌تاریخ شده و احساس می‌کند نه گذشته‌ای دارد که پشتوانه حال و آینده‌اش باشد و نه آینده‌ای دارد که افق حال و گذشته‌اش قرار گیرد؛ او در عصر اطلاعات و ارتباطات از نزدیک‌ترین نزدیکانش بی‌اطلاع هست و کمترین ارتباط را با آن‌ها دارد؛ با این ‌که همه وسایل و شرایط التذاذ برای او آماده و مهیاست، اما از آن‌ جا که آستانه تلذذ بالا رفته، او به‎ندرت لذت می‌برد... با این حساب، می‌توان گفت که‌ غرب مدرن در محوری‌ترین ارزش‌ها و شعارهایش شکست خورده و حتی اگر هم در برخی از خرده‌‎شعارهایش هنوز نشاط و تحرکی داشته باشد، طرفی برایش نمی‌بندد.

اگر تمدن غرب به دلیل آن‌ که در محوری‌ترین شعارهایش شکست‎خورده و اگر انقلاب اسلامی (الگوی تمدن اسلامی) در محوری‌ترین شعارهایش رو به رشد و نمو دارد، بی‌تردید باید گفت که آینده از آن ما ـ و نه غرب ـ است و از هم‌ اینک باید مقدمات گذار از آن را مهیا کرد.

ارسال نظرات