۱۱ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۶
کد خبر: ۹۶۸۷۸
به قلم حجت‌الاسلام هادی‌منش؛

مجموعه 30 جلدی معصومان و پارسیان منتشر می‌شود

خبرگزاری رسا ـ مجموعه 30 جلدی «معصومان و پارسیان» شامل داستان‌هایی از زندگی یاران ایرانی اهل بیت (ع) به قلم حجت‌الاسلام هادی‌منش زیر چاپ رفت.
حجت‌الاسلام ابوالفضل هادي منش،


به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا، حجت‌الاسلام هادی‌منش، نویسنده مجموعه 30 جلدی «معصومان و پارسیان» اظهار داشت: این کتاب‌ها برای مخاطبان گروه‌های سنی «ج و د» نوشته شده و انتشارات حدیث نینوا متولی انتشار آن است.

وی در گفت‌وگو با فارس افزود: در این مجموعه تلاش کردم وجه ایرانی شخصیت‌های سرشناس و گمنام تاریخ اسلام را بیشتر به مخاطبان بشناسانم. از این رو، هر یک از این یاران با ذکر شهرهایشان در ایران معرفی شده‌اند تا نوجوانان بدانند که ایرانیان در صدر اسلام و سال‌های پس از آن، همواره در کنار امامان معصوم بوده‌اند.

وی ادامه داد: سلمان فارسی، (از جندی‌شاپور خوزستان)، میثم تمار (از آذربایجان)، طیفوربن‌عیسی (ابویزید بسطامی) (از شهر بسطام)، ابان‌بن‌فیروز (از شیراز)، حریزبن‌عبدالله (از سیستان و بلوچستان)، جابربن حیان (از خراسان)، عمران‌بنعبدالله (از قم)، عماربن‌عبدالحمید (از سیستان و بلوچستان)، عبدالله نجاشی (از اهواز)، ابراهیم‌بن‌ابی‌محمود (از خراسان)، بشر حافی (از مرو)، محمدبن‌خالد برقی (از قمرود قم)، زکریابن‌آدم (از قم)، ابراهیم‌بن‌هاشم (از قم) بزنطی (از شهرری)، حسن‌بن‌سعید (از اهواز)، فضل‌بن‌شاذان (از نیشابور)، اباصلت هروی (از خراسان)، ابن سکّیت (از شهر قدیمی دورق خوزستان)، علی‌بن‌مهزیار (از هندیجان)، احمدبن‌محمد (از قم)، عبدالله‌بن‌جعفر (از قم)، احمدبن‌اسحاق (از قم)، محمدبن‌صفار (از قم)، سعدبن‌عبدالله (از قم)، حسین‌بن‌روح (از دزفول)، علی‌بن‌بابویه (از قم)، قاسم‌بن‌علاء (از ران آذربایجان)، محمدبن‌علی صدوق (از شهر ری) و حضرت شهربانو، همسر امام حسین (ع)، چهره‌هایی هستند که به نام هریک از آنها کتابی نوشته‌ام.

این نویسنده کتاب‌های مذهبی ادامه داد: سعی کردم نام امروزی هر شهر را بیاورم و عراق عجم، یعنی همان‌جایی که عمر بن سعد در ماجرای عاشورا به دنبال حکمرانی‌اش بود را معرفی کنم. در واقع، عراق عجم همان ری و اراک امروز است.

هادی‌منش افزود: برای نگارش این 30 جلد از منابعی چون تاریخ قم، رجال طوسی، اختیار معرفة‌الرجال، الاختصاص، موسوعه طبقات الفقهاء، رجال کشی، تنقیح المقال، بصائرالدرجات، معجم رجال الحدیث، قاموس الرجال، منتهی الآمال، تاریخ طبری، معجم البلدان، مناقب ابن شهر آشوب، روضات الجنات، کشف المراد، اعیان الشیعه، الدلائل و المسائل، الفهرست، الذریعه و وسائل الشیعه استفاده کرده‌ام.

وی در پایان خاطرنشان کرد: این منابع را در پایان هر داستان آورده‌ام که اگر نوجوانی به خواندن آنها علاقه‌مند شد بتواند با کمک بزرگ‌ترهایش آنها را مطالعه کند.

بخشی از کتاب «دانشمندی که تشنه بود» (ابویزید بسطامی)
نامش در ایران «طیفور» بود، اهل شهر «بسطام». شهری در نزدیکی «دامغان». او دانشمندی تشنه علم بود. آب را روشنی می‌دید. به آب که خیره می‌شد جواب سؤال‌هایش را می‌یافت. اما همیشه تشنه بود. تشنه دانستن. تشنه سرچشمه علم. او همیشه به دنبال سرچشمه می‌گشت. اما آن را نمی‌یافت. تا آن روز به سی شهر سفر کرده بود و صد و سیزده استاد دیده بود اما هنوز احساس تشنگی می‌کرد.

شب به خانه آمد. هوا سرد بود. اولین برف به زمین می‌نشست. کتابش را به سینه چسبانید و لباسش را به دور خود پیچید. در زد. مادرش در را گشود. مادر همه دار و ندار او بود. او دلخوشی زندگی طیفور بود. دست مادر را بوسید و داخل شد. مادر گفت: «پسرم! کوزه آب را بیاور». گفت: «جان بخواه مادر!». برخاست. در کوزه آب نبود.
بیرون رفت. از چاه آب کشید. دانه‌های برف در آب می‌غلتید. آب را در کوزه ریخت. شُر شُر شُر... صدای آب، صدای تشنگی.

مادر در سجده بود. صبر کرد تا مادر سر از سجده بردارد. کوزه در دستش یخ زده بود. دستش به آن چسبیده بود و به سختی از کوزه جدا شد. مادر دلش سوخت. گفت: «آه پسرم! دستت یخ زده است. خدا عمرت دهد پسرم! خدا هر چه می‌خواهی به تو بدهد». قلب تشنه طیفور از این سخن مادر، خنک شد. گویا دعای مادر همان شب اثر کرد.

طیفور پرده را کنار زد. برف‌ها می‌رقصیدند و پایین می‌آمدند. دیگر سرما را حس نمی‌کرد. مادر زیر لب، او را دعا می‌نمود. او از تماشای مادر، لذت می‌برد.

بهار از راه می‌رسید. هیچ چیز مثل قدم زدن در کوچه باغ‌های بسطام به او لذت نمی‌داد. پرندگان آواز می‌خواندند. مردم از کنارش می‌گذشتند و به او سلام می‌کردند. «سلام استاد!» پشت سر را نگاه کرد. جوانی را دید جویای علم. جوان پرسید: «استاد! دانش واقعی را از کجا باید یافت».

طیفور خندید. این سؤال خود طیفور هم بود که سال‌ها به دنبال جواب آن می‌گشت. گفت: «از سرچشمه!» گفت: «استاد، مرا پندی دهید» گفت: «اگر کسی به خاطر غرور، سراغ دانش برود تا در نظر مردم گرامی گردد، هر روز از حق، دورتر و دورتر می‌شود». جوان سری تکان داد. آن سخن را ابتدای کتابش نوشت. با لبخند خداحافظی کرد و رفت.

طیفور تصمیم خود را گرفته بود. او می‌خواست به مدینه برود. از مادر خواست باز هم دعایش کند. به راه افتاد. شهر او سرد بود و مدینه گرم. اما او سختی راه را نفهمید. تشنگی امانش را بریده بود. آب می‌نوشید ولی سیراب نمی‌شد.

تا این‌ که به مدینه رسید. بوی گل محمدی می‌آمد. او این بو را می‌شناخت. هر صبح، گل‌های محمدی را آب داده بود. اما حالا گل محمدی، عطر دیگری داشت.

سراغ خانه امام صادق (ع) را گرفت. هر چه نزدیک‌تر می‌شد بیشتر نور می‌دید. در زد. در باز شد و نور در چشمانش گرفت. او خودِ امام صادق (ع) بود، سرچشمه علم و دانش.

این شد که طیفور سیزده سال نزد امام صادق (ع) ماند. حتی یک روز را هم از دست نداد. هر روز از چشمه می‌نوشید و نورانی‌تر می‌شد. او حالا شاگرد امام صادق (ع) بود.

از امام خواست در خانه او بماند. حاضر بود به جایش برای امام کار کند. امام می‌گفت لازم نیست اما او اصرار می‌کرد. او حاضر به انجام هر کاری بود. امام پرسید نظر خودش چیست؟

او جواب داد: «آب! من سقای‌ خانه می‌شوم». امام پذیرفت. طیفور به سرداب خانه رفت. کتاب و عبایش را کنار گذاشت. آب حوض سرداب زلال و خنک بود؛ مثل اشک ماهی. مشت‌هایش را پر از آب کرد. به صورت پاشید. یک مشت، دو مشت، سه مشت نوشید. گواراتر از آن آب در عالم نبود./916/د102/ع

برچسب ها: . . . .
ارسال نظرات