۲۶ آذر ۱۳۹۰ - ۱۵:۴۷
کد خبر: ۱۱۹۰۶۴
حجت الاسلام رهدار:

الگوی ولایت مطلقه فقیه، گسترده‎ترین میدان عمل را برای فقه ایجاد می‎کند

خبرگزاری رسا ـ حجت الاسلام رهدار اظهار داشت: واقعیت این است که الگوی ولایت مطلقه فقیه، گسترده‎ترین میدان عمل را برای فقه ایجاد می‎کند و از همین روی، مناسب‎ترین بستر برای رشد اسلام سیاسی خواهد بود.
حجت الاسلام احمد رهدار، رييس مؤسسه مطالعات و تحقيقات اسلامي فتوح و عضو هيئت علمي مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني (ره) قم


به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا به نقل از نشریه پنجره، حجت الاسلام احمد رهدار اظهار داشت: میزان توفیق و تأثیرگذاری فقه سیاسی همواره تابع متغیری از الگوی تفسیری آن و البته توان‎مندی مجریان آن بوده است. به‎عبارت دیگر؛ این‎که فقه سیاسی به چه میزان و در چه قلمرویی حضور و تأثیرگذاری داشته باشد، بستگی به این دارد که بر پایه کدامین تئوری طرح و تبیین شود. به‎نظر می‎رسد، فقه سیاسی شیعه در پنج قرن اخیر، بر پایه سه تئوری کلان - که هر کدام از قابلیت‎‎های متفاوتی برخوردار هستند - استوار بوده است:

الف) نیابت فقیه از امام معصوم: که بر اساس آن، فقیه به نمایندگی از امام معصوم در ساختار سیاسی حضور می‎یابد و بسته به کم و کیف حضورش به اجرای دین می‎پردازد. نمونه بارز این الگو از حضور فقیه در ساختار سیاسی در قرون اخیر را می‎توان در عصر صفویه مشاهده کرد. البته، هرچند الگوی نظری حضور فقیه در ساختار سیاسی عصر صفویه همان الگوی نیابت است، اما به‎نظر می‎رسد، عملکرد فقیهان این دوره فراتر از الگوی نیابت بوده است. سر مطلب در این نهفته است که اولا به‎دلیل هم‎سویی زیاد فقیه و شاه در دوره مذکور، اساسا فقیه به دایره‎ای فراتر از نیابت نیاز نداشته، به‎گونه‎ای که بیشتر پیشنهادات وی به شاه به‎راحتی اجرا می‎شد؛ ثانیا در دوره مذکور، به‎دنبال بیرون آمدن فقیه از حاشیه قدرت سیاسی - اجتماعی و ظهور آن به مثابه یک قدرت موازی با قدرت شاه، شیعه نیز از وضعیت اقلیت آسیب‎پذیر در گذشته به وضعیت اکثریت ذی‎نفوذ وارد شد. وضعیت جدید شیعه - که البته شاه نیز بدان راضی بود - موقعیتی را برای فقیه ایجاد می‎کرد که امکان مخالفت شاه با پیشنهادات وی را تا حدودی منتفی می‎کرد.

به‎عبارت دیگر؛ الگوی نیابت فقیه از امام معصوم، دو دوره کاملا متمایز را تجربه کرده است: در دوره نخست، فقیه در حالی‎که کاملا در حاشیه قدرت سیاسی و حتی در تضاد با آن به سر می‎برده، منصب نیابت عام امام معصوم را نیز بر عهده داشته که به‎دلیل شرایط ویژه - که می‎توان از آن به شرایط تقیه یاد کرد - از قدرت تأثیر و نفوذ کمی برخوردار بوده است. در دوره دوم، فقیه، هرچند به لحاظ نظری قدرت سیاسی وقت را تأیید نمی‎کرده، اما به دلایل دیگری (از جمله حمایت قدرت سیاسی از قدرت یافتن تشیع مثل دوره صفویه)، آن را تأیید و حتی حمایت کرده است. در این دوره، فقیه از طریق برقراری ارتباط با حاکم و حکومت، موفق به ورود نسبی به درون ساختار سیاسی شده و به میزان مهیا بودن شرایط در ایجاد وضعیت مناسب‎تر برای ظهور مطلوبات فقه سیاسی کوشیده است.

کار ویژه مهم این الگو، از حیث ارتباط آن به قدرت سیاسی، این است که در آن تلاش می‎شود تا میان قلمرو شرع و قلمرو عرف تفکیک برقرار شده و قلمرو شرع در اختیار فقه و فقیه قرار گیرد. به‎عبارت دیگر، قبل از صفویه، همه قلمرو اجتماع، قلمرو حاکم سیاسی (عرفی) بود و حضور جریان فقاهت در این قلمرو، حضوری تبعی و عرضی به شمار می‎رفت. این در حالی است که پس از ورود به عصر صفویه و با تفکیک میان قلمرو شرع و عرف، حداقل حضور فقیه در عرصه شرع حضوری اصالی و غیرتبعی به‎شمار می‎رود.

ب) نظارت فقیه بر حاکم و حکومت: که بر اساس آن، فقیه با در اختیار داشتن نوعی قدرت نسبی و مستقل از قدرت سیاسی وقت، در برخی قلمرو‎های مربوط به جامعه اعمال قدرت می‎کند. نمونه بارز این الگو از حضور فقیه در قلمرو سیاست را می‎توان در عصر قاجاریه مشاهده کرد. در این دوره، فقیه با نوعی اذن فحوایی به سلطان، مبنی بر جواز تداوم حکومتش، وارد عرصه سیاست شده است.

زاویه گرفتن برخی از شاهان قاجار با فقیهان باعث شد که فقیهان از اندیشه نیابت به دیدگاه نظارت فقیه گام بردارند که البته استقلال اقتصادی فقیهان - که از طریق موقوفات و وجوهات شرعی تأمین می‎شد - محقق کردن این گام را تسهیل می‎کرده است. مستقل بودن قلمرو قدرت فقیه از قلمرو قدرت حاکم در این دوره، از سویی باعث شده تا حاکم چندان نتواند در پیشبرد اهداف و برنامه‎‎های فقیهان خلل وارد کند و از سویی نیز، باعث شده تا برنامه‎ریزی فقیه صرفا منفعلانه (معطوف به رد و اثبات برنامه‎‎های حاکم سیاسی) نباشد، بلکه نوعی دغدغه‎‎های اثباتی فعالانه را نیز دنبال کند.

واقعیت این است که میزان قدرت واقعی و استقلالی فقیهان را در عهد صفویه - که می‎توان نوعی قلمرو مشترک قدرت میان فقیه و شاه را در آن شناسایی کرد - به روشنی نمی‎توان محاسبه کرد؛ چراکه هرچند در نگاهی اولی و کلی چنین به‎نظر می‎رسد که فقیهان عصر صفویه نسبت به فقیهان عصر قاجاریه از میزان قدرت بیشتری در حوزه سیاست برخوردار بوده‎اند، از آن‎جا که در بسیاری از متعلق‎‎های قدرت، نوعی همسویی میان شاه و فقیه وجود داشته، نمی‎توان سهم اراده شاه و فقیه را در آن موارد به‎صورت دقیقی مشخص کرد. این در حالی است که قلمرو مستقل فقیه و شاه در عهد قاجار باعث می‎شود تا به‎راحتی بتوان میزان قدرت آن دو را در موارد مشخص محاسبه کرد.

کار ویژه و مهم این الگو از حیث ارتباط آن با قدرت سیاسی، این است که در آن تلاش می‎شود تا از پایگاه و قلمرو شرع، نوعی نظارت بر مناسبات قلمرو عرف به‎وجود‎ آید. به‎عبارت دیگر، در دوره صفویه، قلمرو عرف به لحاظ نظری کاملا در اختیار حاکم عرفی بود، اگرچه به لحاظ عملی در برخی موارد، فقیه در این قلمرو نیز دخالت می‎کرد. این در حالی است که در دوره قاجاریه، نه‎فقط قلمرو شرع کاملا در اختیار فقیه است، که به‎لحاظ نظری، قلمرو عرف نیز تحت نظارت (نه ولایت) فقیه قرار می‎گیرد، اگرچه به‎لحاظ عملی در برخی موارد، اعمال این نظارت چندان میسر نشده است.

به‎نظر می‎رسد، پرسش‎‎هایی که در آستانه مشروطه در فقه سیاسی شیعه درباره قلمرو نفوذ فقیه و نیز حد مأذون بودن سلطان از جانب فقیه مطرح می‎شود، در حقیقت نه به‎منظور بازخوانی و تکرار دیدگاه‎‎های پیشین، بلکه بیشتر به‎منظور زمینه‎سازی برای توسعه قلمرو نفوذ فقیه و ورود حداکثری به حوزه عرف بوده است. نهضت مشروطه را می‎توان تمرینی برای این ورود دانست که هرچند در نهایت با شکست مواجه شد، چنان آثار و پیامد‎های درخوری به‎جای گذاشت که به‎درستی می‎توان گفت در دوره بعد، سرمایه شرعی - قانونی حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) برای ورود به ساحت عرف شد.

ج) ولایت فقیه: که بر اساس آن، فقیه با در اختیار داشتن قدرت لازم می‎تواند همه قدرت سیاسی وقت را به چالش کشد و خود در جایگاه حاکم سیاسی به حکومت بپردازد. نمونه بارز این الگو از حضور فقیه در قلمرو سیاست را می‎توان در عصر جمهوری اسلامی مشاهده کرد. به لحاظ نظری ولایت فقیه - به‎ویژه با تأکید بر وصف «مطلقه» یعنی ولایت مطلقه فقیه - کامل‎ترین شکل حضور فقیه در عرصه سیاست است. بی‎شک، محدودیت‎‎های حوزه عمل می‎تواند مانع تحقق کامل برخی مراحلی شود که در طرح نظری این الگو لحاظ شده است که به‎نظر می‎رسد تکامل این الگو از طریق برطرف‎ کردن همین محدودیت‎‎ها باشد.

علاوه‎بر چالش‎‎های عملی الگوی ولایت فقیه، به‎دلیل مواجهه حداکثری این الگو با الگو‎های برون‎گفتمانی از جمله الگو‎های مدیریت سیاسی‎ای که در قرون اخیر از جانب غرب ارایه شده، برخی چالش‎‎ها و موانع جدی بر سر راه تحقق موفقیت‎آمیز آن وجود دارد. به‎عبارت دیگر، در متن الگو‎های نیابتی و نظارتی، جایی را برای حضور الگو‎های رقیب (عرفی) در نظر گرفته‎اند. این در حالی است که در الگوی ولایت مطلقه فقیه، جایی برای حضور آن الگو‎ها باقی نمی‎ماند. در واقع، از آن‎جا که وابستگی حاکمان عرفی به بیگانگان منجر به بی‎اعتباری ولایت آن‎‎ها شده بود، زمانه مستعد ظهور ولایتی جدید بود. ولایت جدید به هر میزان که تضاد بیشتری با ولایت عرفی پیشین داشت، از مقبولیت بیشتری برخوردار می‎شد. ولایت فقیه به‎دلیل تضاد حداکثری با ولایت‎‎های غیرالهی، بیشترین ظرفیت را برای جایگزینی ولایت‎‎های عرفی داشت.

کار ویژه و مهم این الگو، از حیث ارتباط آن با قدرت سیاسی این است که در آن تلاش می‎شود تا کل قلمرو عرف تبدیل به قلمرو شرع شود؛ یعنی، در این الگو، عرف صورتی شرعی به خود می‎گیرد؛ بدین معنی که احکام عرف در جایگاه احکام شرع قرار می‎گیرد. از همین روست که به‎عنوان مثال، در حکومت مبتنی بر الگوی ولایت فقیه، تخلف از قوانین راهنمایی و رانندگی را در حکم تخلف از احکام شرعیه تلقی می‎کنند. در حقیقت، در این الگو تلاش می‎شود تا نوعی سازگاری میان حق الهی و حق مردم برقرار شود به‎گونه‎ای که اگر حکومت را حق خداوند تلقی کنیم، هم‎زمان باید آن را حق مردم نیز بدانیم، اما این دو حق نه در یک نسبت و اندازه، بلکه در طول یکدیگر خواهند بود. چنین رویکردی، رویکرد الهیات سیاسی است که در آن تلاش می‎کنند استخراج سیاست از درون الهیات صورت گیرد. به‎عبارت دیگر، در الهیات سیاسی، سیاست به استخدام شرع درمی‎آید و مفاهیم آن رنگ شرعی می‎گیرد.

در مقایسه میان سه الگوی حضور فقه در عرصه اجتماع و سیاست، به‎نظر می‎رسد، طرح مباحث مربوط به اسلام سیاسی تنها در فضای الگوی دوم (الگوی نظارت فقیه) و سوم (الگوی ولایت فقیه) امکان‎پذیر است؛ زیرا:
اولا تاریخ ظهور دو الگوی نظارت و ولایت فقیه در شرایطی بوده است که جهان اسلام و غرب با یکدیگر مواجهه پیدا کرده‎اند و از آن‎جا که اسلام سیاسی به اسلامی تعریف شده که در نقطه تلاقی جهان اسلام و غرب تولد یافته است، مباحث آن تنها در نسبت با دو الگوی مذکور طرح‎شدنی خواهد بود.

ثانیا اسلام سیاسی، اساسا اسلامی تهاجمی است نه اسلامی تدافعی. این در حالی است که از میان سه الگوی فوق‎الذکر در خصوص حضور فقه در اجتماع و سیاست، دو الگوی نظارت و ولایت فقیه هستند که با حفظ قلمرو شرع، به قلمرو عرف هجوم می‎آورند و الگوی نیابت فقیه بیش از آن‎که دغدغه هجوم به قلمرو عرف را داشته باشد، دغدغه پاسداری از قلمرو شرع را دارد. به‎عبارت دیگر، تهاجم مستلزم در اختیار داشتن یک موقعیت ایجابی (نقطه اتکا) است و الگوی نیابت فقیه در دوره‎ای از تاریخ طراحی شده و ظهور یافته که حضور جریان فقاهت حضوری تبعی و عرضی تلقی می‎شده است!

به‎طور خلاصه، فقه سیاسی را باید منبع اسلام سیاسی تلقی کرد. بر این اساس، به هر میزان که ظرفیت استنطاقی فقه بالاتر رود به همان میزان اسلام سیاسی (هم به‎لحاظ سلبی و هم به‎لحاظ ایجابی) فعال‎تر خواهد بود. فقه، مجموعه احکام استنباط شده از متن دین است که تام‎ترین شکل حضور آن، زمانی است که تبدیل به «عمل» شود. واقعیت این است که الگوی ولایت مطلقه فقیه، گسترده‎ترین میدان عمل را برای فقه ایجاد می‎کند و از همین روی، مناسب‎ترین بستر برای رشد اسلام سیاسی خواهد بود.

از نظر تاریخی، الگو‎های متفاوت اسلام سیاسی که در دهه‎‎های اخیر ظهور یافته‎اند به خوبی نشان می‎دهند که اسلام سیاسی هرچه از وابستگی بیشتری به فقه برخوردار باشد، اولا از ثبات و دوام بیشتر و ثانیا از اصالت و اعتبار بیشتری برخوردار بوده است. به‎نظر می‎رسد؛ هر کجا و به هر میزانی که اسلام سیاسی از فقه فاصله گرفته، تبدیل به یک «حزب» شده است و کارآمدی آن تنها به حوزه مسایل سیاسی تقلیل یافته است. اسلام سیاسی به‎مثابه حزب، به‎مراتب ضعیف‎تر از اسلام سیاسی به‎مثابه رویکرد فقه سیاسی می‎باشد؛ چراکه اسلام سیاسی به‎مثابه یک حزب، تنها در محدوده و چهارچوب ساختار‎های حزبی قدرت مانور دارد، در حالی‎که اسلام سیاسی به‎مثابه رویکردی فقهی، با در اختیار داشتن همه ظرفیت‎‎های فقه سیاسی، می‎تواند در همه حوزه‎‎های تعریف شده برای فقه اسلامی حضور داشته باشد.

یکی از دلایلی که غرب از الگوی اسلام سیاسی ایرانی بیشتر از همه الگو‎های دیگر آن هراس دارد، این است که الگوی اسلام سیاسی ایرانی اولا بر فقه تکیه دارد و از این‎ روی، کارآمدی آن به مراتب بیشتر از یک حزب سیاسی خواهد بود و ثانیا بر الگو و قرائتی از فقه تکیه دارد که نسبت به دیگر الگو‎ها و قرائت‎‎ها از ظرفیت استنطاقی بیشتری برخوردار است. به‎عنوان مثال، می‎توان به تفاوت‎‎های آشکار اسلام سیاسی در ایران و ترکیه اشاره کرد: در حالی‎که اسلام سیاسی در ایران موفق به ایجاد و تثبیت یک «نظام سیاسی» شده که در درون آن چندین «حزب اسلام‎گرا» به فعالیت مشغول‎ هستند و در بیرون آن جریان‎‎ها و احزاب اسلام‎گرای زیادی وجود دارند که از آن متأثرند، اسلام سیاسی در ترکیه تنها در حد یک حزب سیاسی فعالیت می‎کند؛ حزبی که حتی خود بنیان‎گذاران و اعضای آن مدعی انتساب و استنادش به فقه نیستند! تجربه تاریخی جریان اسلام سیاسی در ترکیه نیز به‎خوبی نشان می‎دهد که کارآمدی آن، در بهترین شرایط، در حد یک حزب بیش‎فعال است. /901/د102/ع

برچسب ها: . . .
ارسال نظرات