۱۴ دی ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۹
کد خبر: ۱۵۲۱۴۵
نگاهی به مبنای مخالفت‌های اخیر با فلسفه و عرفان؛

بعضی ها به خودشان زحمت شاگردی هم نمی دهند

خبرگزاری رسا ـ رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه گفت: بسیاری از مخالفان فلسفه و عرفان، بحث وحدت‎وجود را نفهمیده‎اند و چون از ابتدا از سر عناد با این مباحث روبه‎رو شده‌اند، حاضر نیستند تأملی بکنند و قدری شاگردی کنند تا برداشت و فهم درستی پیدا کنند و بعد هر نقدی دارند وارد کنند.
حجت الاسلام والمسلمين خسروپناه

به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا به نقل از هفته‌نامه پنجره، مدت مدیدی است که بازار داغ ماجرای تاریخی فلسفه اسلامی و نسبت آن با دین، رونقی تازه یافته است. در ادامه مباحث پیشین، حجت الاسلام والمسلمین عبدالحسین خسروپناه، رئیس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه، به دفاع از حکما و فلاسفه پرداخته و به برخی ادعاهای مخالفان پاسخ داده است.

ادعای خروج از مدار اسلام

اینکه ادعا شود از نظر کلام برهانی و وحیانی شیعه، فلسفه مشاء و اشراق و حکمت متعالیه به لحاظ مبانی و مسائل و نتایج، همگی از مدار عقلانیت و اسلامیت خارج هستند، همان تکبر معرفتی است. فیلسوفان که ادعای اثبات وجود خداوند، اثبات توحید، اثبات ضرورت بعثت انبیاء، اثبات اصل معاد و... را مطرح می
‎کنند، از مدار دین و عقل خارج هستند؟! این‎جا باید توضیح بیشتری بدهم؛ آموزه‎‎های فلسفی به سه دسته تقسیم می‎شود: یک دسته، بخشی از مباحث، «امور عامه» است، یعنی احکام کلی وجود، مثل اصالت وجود یا اصالت ماهیت یا بحث تشکیک وجود؛ این‎‎ها بحث‎‎هایی است که نفیاً و اثباتاً نمی‎توان از قرآن و سنت پیشوایان دین، شاهدی برای آن‎‎ها پیدا کرد. یعنی هیچ آیه‎ای در قرآن و روایتی از ائمه معصومین (علیهم‎السّلام) پیدا نمی‎شود که ادعا کرده باشد اصالت از آن وجود است یا ماهیت. اگر هم کسی مثل مرحوم «میرزاجواد‎آقا تهرانی» شواهدی برای اصالت ماهیت ذکر کرده است، براساس ذوقیات او بوده است. مثلاً فرض کنید چون قرآن تعبیر «سماء»، «ارض» و «ماء» کرده، پس معلوم است اصالت از آن ماهیت است. ملاصدرا هم در اسفار و کتاب‎‎های دیگر اسم سماء، ارض و ماء را به‎کار برده است در صورتی که به اصالت وجود معتقد است. مشخص است که منظور وی از ماء وجود ماء، و منظور او از سماء وجود سماء و... است. پس به‎نظر بنده از آیات قرآن هم واقعا نمی‎توان اصالت ماهیت یا اصالت وجود را استفاده کرد.

دسته دوم از مباحث فلسفی، برخی از مباحث امور عامه است که می‎توان شواهد واضحی از قرآن و روایات برای آن‎ها پیدا کرد مثلاً می‎توانیم اصل علّیت را از قرآن و سنت استفاده کنیم یا مثلاً بحث از قوه‎وفعل را می‎توان روشمندانه از آیات و روایات استفاده کرد، پس مباحث امور عامه به دو دسته تقسیم شد: یک دسته که اصلاً نمی‎توان از آیات و روایات در تأیید یا نفی آنها، مطلبی استفاده کرد؛ یعنی آیات و روایات در برابر آن مباحث ساکتند، مثل بسیاری از مباحثی که در فیزیک، شیمی و زیست‎شناسی وجود دارد که از قرآن و سنت نمی‎توان آن‎‎ها را استخراج کرد. یک دسته دیگر از مباحث امور عامه، مباحثی هستند که از آیات و روایات قابل استفاده‎اند. دسته سوم از مباحث فلسفی، مباحث «الهیات بالمعنی الاخص» یا بحث از وجود خدا، توحید، علم و قدرت الهی، معاد و نبوت است. این‎گونه مباحث تا زمانی که به مباحث جزئی مثل طبقات بهشت و جهنم، تبدیل نشده‎اند فلاسفه به آن‎ها با روش عقلی می‎پردازند. درخصوص مسائل دسته اول که نمی‎توان ادعا کرد فلاسفه آنچه که گفته‎اند خلاف قرآن و سنّت است، چون دربارة این مسائل از قرآن و سنّت سخنی وجود ندارد. دسته دوم مباحثی است که تلویحاً یا با دلالت التزامی می‎توان از قرآن و سنت استفاده کرد مثل بحث تقسیم وجود به قوه و فعل، علّت و معلول و مانند این‎‎ها که به‎نظرم کاملا می‎توان از آیات و روایات در این‎باره استفاده کرد. گاهی اوقات، مخالفان فلسفه در این‎گونه مباحث می‎گویند ضرورت علّت و معلول، با قرآن در تعارض است؛ برای مثال از آنجا که آتش، حضرت ابراهیم (علیه‎السّلام) را نسوزاند، ضرورتی بین علّت و معلول وجود ندارد. مخالفان فلسفه توجه ندارند که ضرورت علّت و معلول این است که اگر علّت تامه تحقق پیدا کرد، معلول تحقق پیدا می‎کند. یکی از اجزای علّت تامه، اراده الهی است، اگر اراده الهی به تحقق فعل تعلق پیدا نکند، فعل تحقق پیدا نمی‎کند. این‎‎ها متوجه اصل علیت نشدند، لذا خواستند اصل علّیت و ضرورت علّت و معلول را برای تبیین معجزه، رد کنند.

دسته سوم مسائلی هستند که اصلاً آیات و روایات به غرض آن‎ها نازل شده است مثل مباحث مبدأ و معاد. بسیاری از مباحث مبدأ و معاد، میان فلسفه و دین کاملاً مشترک است. یعنی اگر سؤال شود آیا فیلسوفان مسلمان معتقد به خداوند هستند یا منکر خداوند هستند؟ پاسخ آن مشخص است که معتقد به خداوند هستند. دین و قرآن و سنّت هم از وجود خداوند سخن می‎گوید. یا برای مثال اگر سؤال شود آیا فلاسفه مسلمان، موحّد هستند یا مشرک؟ مشخص است که موحّد هستند. وقتی برای اثبات توحید (ذات، افعال و صفات) الهی برهان اقامه می‎کنند مشخص است که موحّد هستند. فیلسوفان در این مباحث، هم در اصل ادعا و هم در روش، از قرآن و سنت استفاده کرده‎اند. برای مثال ارسطو، برهانی که برای اثبات خداوند ذکر می‎کند، برهان حرکت است که محرکیت محرّک اول را ثابت می‎کند، نه اصل وجودش را. درحالی‎که فیلسوف اسلامی، اصل وجود و بعد صفات کمالیه را اثبات می‎کند و بعد می‎گوید: صفات خدا، عین ذات او هستند. زیرا فیلسوف مسلمان این مطالب را از مدرسه اهل بیت (علیهم‎السّلام) دریافت کرده است.

اشکال دیگری که مخالفان فلسفه وارد می‎کنند این است که می‎گویند معاد جسمانی ملاصدرا را با آموزه‎‎های دینی هماهنگ نمی‎دانیم، آنچه در قرآن و سنت آمده خلاف آن چیزی است که ملاصدرا در معاد جسمانی مطرح کرده است! اوّلاً: این یک ادعاست، که ممکن است درست یا نادرست باشد. عیبی هم ندارد که یک فیلسوف برداشتی از قرآن و روایات داشته باشد که با برداشت شما متفاوت باشد. اما خود ملاصدرا در کتاب «العرشیه» می‎گوید: «من ایمان دارم به‎‎ همان معادی که قرآن و سنت فی‎الواقع گفته» است. این سخن، نشان‎دهنده ایمان قوی ملاصدرا است. بنابراین باید دقت کنیم که در بسیاری از این دسته از مباحث، بین سخنان فیلسوف و آموزه‎های دینی، هماهنگی و سازگاری وجود دارد و تعارضی میان آنها نیست. اگر هم شخص مخالفِ فلسفه تعارضی بیابد، باید به‎صورت مصداقی وارد بحث شد که آیا تعارض وجود دارد یا نه؟ اصلاً در ابتدا باید مشخص شود که فهم آن شخص مخالف فلسفه از آیه و فیلسوف درست است یا غلط؟ و بعد به ارزیابی ادعا‎ها پرداخت.

وحدت
‎ وجود را نفهمیده‎اند
خیلی از مخالفان فلسفه و عرفان، بحث وحدت
‎وجود را نفهمیده‎اند و چون از ابتدا از سر عناد با این مباحث روبه‎رو شده‎اند، حاضر نیستند که تأملی بکنند و قدری شاگردی کنند تا برداشت و فهم درستی پیدا کنند و بعد هر نقدی دارند وارد کنند. مخالفان عرفان می‎گویند که عرفای مسلمان، وحدت وجود را از فلوطین گرفته‎اند؛ مگر خودشان تکنولوژی معاصر را از اسلام گرفته‎اند؟! چطور تکنولوژی و پزشکی مدرن و... خوب است اما فلوطین بد است؟ اگر غرب و یونان، بد است همه چیزش بد است؛ نمی‎توان یک بام و دو هوا داشت. البته حق مطلب آن است که یونان و غرب، نه مطلقاً خوب است و نه مطلقاً بد؛ ما حرف حق و درست را باید ببینیم و بسنجیم و ارزیابی کنیم. دوم این‎که وحدت‎وجودی که ملاصدرا در جلد دوم اسفار و همچنین در «الشواهدالربوبیه» بیان کرده است؛ هیچ ربطی به وحدت‎وجود فلوطین ندارد. نکته سوم این‎که وحدت‎وجود ملاصدرا مبتنی بر «فقروجودی» است، یعنی به این امر تصریح می‎کند که ماسوی‎الله، ذاتاً عدم است، اما وقتی نسبتی به حقتعالی پیدا می‎کند؛ وجود فقری می‎یابد که عرفاً از این وجود فقری، به تجلّی تعبیر می‎کنند. آنها نگفته‎اند تجلیات با فرض نسبت به حق‎تعالی، عدم هستند، بلکه گفته‎اند وجود محض نیستند؛ پس نباید مخالفان فلسفه نتیجه بگیرند که عرفا، بهشت و جهنم و ثواب و عقاب و... را منکرند. آیا ملاصدرا که این‎همه راجع‎به صراط، بهشت، جهنم، مواقف جهنم و... در جلد نهم اسفار صحبت کرده است، ممکن است مخالف آن‎ها باشد؟!

 مخالفان فلسفه و عرفان برداشت نادرستی از وحدت‎وجود دارند و براساس این برداشت اشتباه، می‎خواهند ملاصدرا و اعتقادات دینی و... را انکار کنند که واقعاً این کار خیلی ناجوانمردانه است.

خلقت زن
مفسران و فلاسفه و متکلّمان دربارة آیات مربوط به خلقت برابر زن و مرد، تفاسیر مختلفی دارند. این
‎که نظر ملاصدرا در مورد زن چیست، باید در جای خود به‎صورت مفصل بحث شود. این‎که کسی تفسیر ملاصدرا را قبول نداشته باشد و بعد نتیجه بگیرد که ملاصدرا حقوق زنان را قبول ندارد یا آن‎‎ها را مشابه حیوانات فرض کرده است و بخواهد از این منظر اصل اندیشه ملاصدرا را زیر سؤال ببرد، منصفانه نیست. انصاف این است که استدلال شود که این فهم ملاصدرا نادرست است، اما این‎که از این بتوان نتیجه گرفت که همه فهم‎‎های ملاصدرا نادرست است، مغالطه است. مفسران و فقهای دیگر هم هستند که راجع‎به زنان مطالبی گفته‎اند که شاید به‎نظر ما نادرست باشد، اما نمی‎توان این نظرات را دستاویزی برای زیر سؤال بردن همه فقه و فقها قرار داد.

 یکی از نکاتی که باید به آن توجه شود این است که ملاصدرا در مقام آموزش، سخنان فلاسفه را بدون نقد، نقل می‎کند و گاهی هم نامی از منبع و حتی فیلسوف نمی‎برد؛ بعد به‎وقتش، نظریه مختار را بیان می‎کند. پس نباید هیچ موقع، ملاصدرا را به صورت گزینشی فهمید. کسی که بخواهد بداند نظر ملاصدرا در مورد زن چیست، باید تمام صحبت‎‎ها و حرف‎‎های او را در کتاب‎‎های مختلف جمع‎آوری کند و با تحقیق، به جمع‎بندی و نظر نهایی برسد.

ابن
‎عربی و پلورالیسم دینی
بنده نقد
‎‎ها و حاشیه‎‎هایی به ابن‎عربی و برخی دیگر از اهل عرفان دارم که در برخی از نشریات منتشر شده و برخی از مخالفان فلسفه هم با تعابیر غیراخلاقی خواسته‎اند؛ نقد‎های ما به تصوف را به تمسخر بگیرند. ابن‎عربی در اندیشه‎هایش یک بحث تکوینی و یک بحث تشریعی دارد. در مقام تکوین آنچه که در این عالم اتفاق می‎افتد در حیطه قدرت تکوینی الهی است یعنی اگر فرعون مشرک است و ادعای الوهیت دارد یا اگر شیطان از دستورات الهی تخلّف می‎کند و...، تمام این حوادث، تحت قدرت تکوینی الهی است. هیچ‎کس از قدرت و اراده تکوینی حق‎تعالی خارج نیست. بنابراین، همه واقعیت‎‎های خوب و بد، از قبیل ایمان وکفر، داخل در مملکت الهی قرار دارند. اهل عرفان، ازجمله ابن‎عربی، یک نگاه تشریعی هم دارند که برای هر انسانی، اراده قائلند و معتقدند که انسان دربرابر خطاهایش مسئولیت دارد. برای تفسیر جملات عرفا باید این تعابیر را تشخیص داد؛ کسانی که تعابیر و اصطلاحات اهل عرفان را تشخیص نمی‎دهند بحث‎های تکوینی را می‎بینند ولی نتیجه تشریعی می‎گیرند و این، مغالطه خلط تکوین و تشریع است. بنابراین ابن‎عربی کاملاً به اسلام و جامعیت آن معتقد است و مسیحیت و یهودیت و الحاد و کفر را نقد میکند، اما وقتی می‎خواهد در مقام تکوین صحبت کند، همه این امور را در حوزه قدرت و اراده الهی می‎داند.

مخالفت علمی و ژورنالیستی با فلسفه
نباید انتقادات مخالفان امروزی فلسفه را که اخیراً در جا
‎های مختلف سخن خود را بیان می‎کنند، در ادامه نقدهای مخالفان فلسفه مانند غزالی و فخررازی دانست. مثلاً غزالی فلسفه نخوانده بود و به‎صورت شخصی مطالعاتی داشت و «مقاصدالفلاسفه» را که در واقع ترجمه آزادی از «دانشنامه علائی» ابنسینا بود، نوشت تا نشان دهد که فلسفه را فهمیده است. «تهافت‎الفلاسفه» هم نشان می‎دهد که غزالی بعضی از مسائل فلسفی را نفهمیده است. با وجود این غزالی شخصی است که در حوزه کاری خودش که کلام اشعری است، فرد باسوادی به‎شمار می‎آید. وی در تفکر اشعری، درس خوانده و استاد دیده بود و پژوهش‎‎های جدی انجام داده بود. به عنوان مثالی دیگر، فخر رازی نیز نقد‎های مهمی بر فلسفه وارد کرده است. آثار فخر رازی هم نشان می‎دهد که واقعاً فرد پژوهشگر و درسخوانده‎ای است و لذا نقد‎هایش هم باعث بالندگی فلسفه شد. واقعیت این است که اگر نقد‎های غزالی و فخر رازی نبود، فلسفه این‎قدر رشد نمی‎کرد، اما بعضی از افرادی که امروزه به نقد فلاسفه می‎پردازند واقعا نقد‎های بازاری و ژورنالیستی را برای بازارگرمی مطرح می‎کنند؛ لذا این‎‎ها هیچ ربطی به دعوای تاریخی موافقان و مخالفان فلسفه ندارد. افرادی که عالمانه به نقد متفکران می‎پردازند، قطعاً می‎توانند باعث بالندگی مباحث علمی، فلسفی، فقهی و دینی شوند./971/پ203/ع

ارسال نظرات
captcha