زنده کنندگان عاشورا

هادي الياسي
«و من الناس من يشري نفس البتغاء مرضات الله» [1]
كربلا مظهر عشق به خدا و تجلي اراده مرداني است كه در راه دين خدا از جان خود گذشتند و در راه اعتلاي پرچم اسلام خون خود را جاري کردند.
اما بعد از عاشورا وظيفه تبليغ پيام عاشورا و بيداركردن دلهاي خفته مردم بر عهده چند نفر از زنان و مردان باقيمانده از كاروان عاشورايي بود. اُسرايي كه شهر به شهر براي عبرت مردم چرخانده ميشدند. حضرت علي بن الحسين(ع) از جمله زنده كنندگان خون شهداي كربلا است كه بعد از شهادت شهداي كربلا به بيدارگري مردم كوفه و شام و ديگر شهرهاي آن زمان پرداخت.
بعد از عاشورا و به خصوص در شام حضرت سجاد(ع) با خطبههاي آتشين خود پايههاي حكومت ظالمانه يزيد را لرزاند و مقدمات فروپاشي حكومت اموي با فراهم کرد.
طبق اقوال مشهور سن مبارك امام سجاد(ع) در كربلا و در روز عاشورا 23 سال بوده است. ايشان به سبب ابتلا به بيماري شديد از همراهي پدر در كارزار جنگ معذور بودند و البته اين اراده خداوند به بقاي نسل امامت بود. كلام امام حسين(ع) در آخرين لحظات عاشورا گواه اين مطلب است.
هنگامي كه صداي داد خواهي«هل من ناصر» امام حسين(ع) در روز عاشورا براي چندمينبار بلند شد، طفل ششماهه خود را از گهواره، مضطرب الحال بر زمين انداخت[2]. در اين حال حضرت سجاد(ع) با بدني رنجور و بيمار در خيمه بود و چون پدر را تنها ديد، نيزهاي برداشت كه از ضعف، آن را در پي خود ميكشيد و بدن مباركش ميلرزيد. از خميه براي ياري پدر بيرون آمد. ام كلثوم بعد از مشاهده علي بن الحسين(ع) صدا زد: يا بنيّ إرجع؛ برگرد اي فرزندم. سپس امام حسين(ع) نيز بعد از مشاهده فرزند خود خطاب با ام كلثوم فرمود: يا أم الكلثوم! خُذيهِ لئلاّ تَبقي الأرض خاليةً من نسل آل محمد [3]؛ چرا كه زمين نبايد از ذرية حضرت رسول خالي بماند؛«لو بقيت الارض بغير الامام لساخت» [4]؛ آري اگر زمين لحظهاي بدون امام باقي بماند، ستونهاي آسمان فرو خواهد ريخت.
حضرت زينالعابدين(ع) بعد از کربلا از هر فرصتي براي احياي عاشورا استفاده ميکرد که در اين مجال کوتاه به يکي از آن خطابههاي آتشين در مسجد اموي اشاره ميشود.
علامه محمد باقر مجلسي در جلد 45 بحار الانوار به نقل از سيد بن طاووس1 مي نويسد: يزيد خطيب را دستور داد تا بر فراز منبر رود، امام حسين و پدرش را مذمت نمايد. آن خطيب نابكار بر فراز منبر رفت و راجع به مذمت حضرت على بن ابى طالب و امام حسين(ع)و مدح معاويه و يزيد مبالغه كرد حضرت امام زين العابدين(ع) به او فرياد زد و فرمود: اى خطيب، واى بر تو! رضايت مخلوق را بوسيله سخط و غضب خالق خريدى. جايگاه تو پر از آتش خواهد شد. حقا كه ابن سنان خفاجى در وصف حضرت امير المؤمنين على(ع) نيكو سروده و گفته: «اعلى المنابر تعلنون بسبه و بسيفه نصبت لكم اعوادها»؛ يعنى آيا جا دارد كه بر فراز منبرها آشکارا به على(ع) ناسزا بگوييد، در صورتى كه چوبهاى اين منبرها به وسيله شمشير على(ع) براى شما نصب شده است.
صاحب كتاب مناقب مينويسند: روايت شده که يزيد ملعون منبر و خطيبى را خواست تا بدرفتارى امام حسين و حضرت امير(ع) را با كارهايى كه كردند براى مردم شرح دهد. خطيب پس از اينكه بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و از حضرت امير مؤمنان و امام حسين(ع) غيبت و بدگويى بسيار كرد و نسبت به بزرگداشت معاويه و يزيد سخني طولانى گفت و آنان را به هر عمل نيكويى نسبت داد.
حضرت على بن الحسين(ع) بر آن خطيب فرياد زد و فرمود: اى خطيب، واى بر تو! رضايت مخلوق را به وسيله غضب خالق خريدى، جايگاه تو پر از آتش خواهد شد.
سپس حضرت سجاد(ع) فرمود: اى يزيد! به من اجازه بده تا بالاى اين منبر بروم و سخنانى بگويم كه خدا راضى و براى اهل اين مجلس اجر و ثوابى داشته باشد. يزيد اين پيشنهاد را نپذيرفت. مردم به يزيد گفتند: يا اميرالمؤمنين! به وى اجازه بده تا بر فراز منبر رود، شايد مطلبى را از او بشنويم؟ يزيد گفت: اگر اين مرد بر فراز منبر رود تا من و آل ابو سفيان را افتضاح نكند، فرود نخواهد آمد. به يزيد گفته شد: سخنرانى او هر چند خوب باشد چندان قدرت و قابليتى ندارد. يزيد گفت: اين شخص از اهل بيتى است كه علم را از شيرخوارگى به صورت مخصوصى آموختهاند. مردم همچنان از يزيد اين تقاضا را ميكردند تا اجازه داد.
حضرت سجاد (ع) پس از اينكه برفراز منبر رفت و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد به گونهاي سخنرانى کرد كه چشم عموم مردم گريان و قلب آنان ترسان شد. سپس فرمود: «ايها الناس! به ما شش خصلت عطا شده و هفت خصلت سبب فضيلت و برترى ما گرديده است. آن شش خصلت عبارتند از علم، حلم، شخصيت، فصاحت، شجاعت و محبوب القلوب مؤمنان بودن. و آن هفت خصلتى كه سبب برترى ما هستند عبارتند از اين كه محمّد مختار، صديق يعنى حضرت امير، طيار، حمزه و دو سبط اين امت از ما هستند، هر كسى مرا ميشناسد كه ميشناسد و هر كسى مرا نمىشناسد، من او را از حسب و نسب خودم آگاه ميکنم، ايها الناس! من پسر مكه و منا هستم، من پسر زمزم و صفا هستم و...» تا اينكه صداى مردم به ضجه و گريه بلند شد.
در اين هنگام يزيد ترسيد که مبادا فتنه به پا شود؛ از اينرو دستور داد تا مؤذن اذان بگويد و سخن امام سجاد(ع) را قطع کرد. وقتى مؤذن گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر. حضرت سجاد(ع) فرمود: چيزى از خدا بزرگتر نيست. هنگامى مؤذن گفت: اشهد ان لا اله الا اللَّه. على بن الحسين(ع) فرمود: مو، پوست، گوشت و خون من به يگانگى خدا شهادت ميدهند. موقعى كه گفت: اشهد ان محمدا رسول اللَّه. امام سجاد(ع) از بالاى منبر متوجه يزيد شد و فرمود: اى يزيد، اين محمّد جد من است يا جد تو!؟ اگر گمان كنى كه اين محمّد جد تو است، دروغ ميگويى و كافر شدهاى. اگر گمان كنى كه جد من است، پس چرا عترت او را كشتى؟! [5].
1ـ بقره 207.
2ـ اسرار الشهادات ، ج 2، ص 579، معالي السبطين، ج 2، ص 18.
3ـ بحارالانوار، ج 45، ص 46.
4ـ الکافي، ج 1، ص 179.
5ـ بحار الانوار، ج 45، ص 139.