۲۷ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۳:۵۹
کد خبر: ۵۸۲۵۴

يک اربعين گذشت

هادي الياسي
يک اربعين گذشت

عاشورا روز حماسه سازان تاريخ و اربعين روز پيام آوران عاشوراست. فاصله عاشورا تا اربعين را بايد از نگاه زينب سلام الله عليها نگريست.
شهادت فرزند رسول خدا با فرزندان، برادران و ياران باوفايش و به بالاي نيزه رفتن سرهاي شهدا؛ غارت خيمه‌ها و اسيري زنان حرم پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ . حرکت کاروان اسرا از کربلا به کوفه، و از کوفه تا شام، به دستور ابن زياد لعين که مي‌بايست اهل بيت را در شهرهاي بين راه بگردانند تا مردم از پيروزي يزد مطلع شوند؛ آن هم به سرپرستي افرادي چون خولي، شمر، زجر بن قيس که کينه و بغض اينان نسبت به اهل بيت رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ نياز به گفتن ندارد.

آنان فرامين ابن زياد لعين را موبه‌مو اجرا کردند و حدالامکان، اهل بيت را در تمامي شهرهاي بين راه بردند.

بنابر اذعان تمام کتب مقاتل، کاروان اسرا، روز دوازدهم محرم وارد کوفه شد و دست‌كم، روايات آمده اين است که چها ر روز هم در کوفه ماندند. شهر به شهر مي‌رفتند و حتي يک روز و نيم هم در بعلبک توقف داشتند تا همگان اوج شقاوت دستگاه فاسد بني اميه را بنگرند. به نوشتار بعضي از مقاتل، بيست و هشتم محرم به دروازه شام رسيدند و سه روز ماندند تا شهر آماده جشن و سرور و شادماني شود! تا اين‌که روز اول صفر وارد شام شدند.

اين‌که در شام بر کاروان اهل بيت چه گذشت، هر قلبي را محزون و هر دلي را هر چند سنگ، خرد مي کند؛ اما بنا به قول شيخ کليني و ديگر مدارک رسيده، اهل بيت، بيشترين مدتي را که در شام اقامت داشتند، هفت روز بوده است.

بعد از بيدارگري‌هاي بازماندگان عاشورا ، از جمله امام سجاد عليه السلام ، زينب کبري سلام الله عليها و ديگر پيام آوران عاشورا ، يزيد چاره‌اي جز فرستادن کاروان از شام نداشت. تا اينکه به خواسته امام سجاد و دستور يزيد، کاروان به همراه نعمان به سمت مدينه حرکت کرد.

گذشته از اقوال گوناگون درباره اربعين و حضور يا عدم حضور کاروان اهل بيت در کربلا در اين روز، با آن چه پيش‌ گفته آمد، بعيد به نظر نمي‌رسد مسيري را که طي کمتر از پانزده روز با ظلم و ستم ، شهر به شهر، پيموده شده، بتوان در طي همان پانزده روز بي هيچ مزاحمتي پيمود.

وقتي کاروان به دو راهي کربلا و مدينه رسيد اهل بيت گفتند:«بالله عليک يا دليلنا مُرَّ بنا علي طريق کربلاء، لِکَي نُجدِّدَ عهداً بيننا ؛ اي نعمان! تو را به خدا قسم مي دهيم ما را از را ه کربلا ببر، تا با کشتگان خود تجديد عهدي نماييم. نعمان گفت: به ديده منت دارم. پس آنها را به کربلا آورد.»(1)

سيد بن طاووس مي‌نويسد: وقتي زنان و فرزندان حسين عليه السلام از شام برگشته و به سرزمين عراق رسيدند، به راهنماي قافله گفتند: ما را از کربلا ببر. وقتي به کربلا رسيدند، جابربن عبد الله انصاري و جمعي از بني‌هاشم و مرداني از اولاد پيغمبر صلي الله عليه و آله را ديدند که براي زيارت مرقد مطهر حسين عليه السلام آمده‌اند. پس همگي در يک زمان در آن سرزمين گرد آمدند.(2)

اولين زائر کربلا

جابر از ياران با وفاي پيامبر صلي الله عليه وآله بود كه در 19 غزوه شركت كرد و احاديث فراواني از آن حضرت نقل نموده؛ لذا مورد احترام همه فرقه‌هاي اسلامي است. وي همواره از مدافعان اهل بيت عليهم السلام به شمار مي‌آمد. او اولين زائراباعبد الله الحسين عليه السلام است.

عطيه همراه و همسفر جابر است. وي جريان اين سفر و زيارت تاريخي را اين چنين نقل مي‌کند(3): «ما همراه جابر‌بن‌عبدالله انصاري به قصد زيارت قبر امام حسين عليه‌السلام‌ حركت كرديم؛ چون به كربلا رسيديم، جابر نخست در كنار رودخانه فرات «غسل زيارت» نمود و پيراهن پاكيزه‌اي پوشيد (همانند مُحْرِم، دو جامه سفيد پوشيد) و از كيسه اي عطرش را بيرون آورد (از من درخواست عطر كرد...) سپس لباس و بدنش را خوشبو ساخت و با پاي برهنه به جانب قتلگاه حركت كرد، در حالي كه زبانش به نام و ياد الهي مترنّم بود.»

وقتي شيعيان زائر و سوگوار به قتلگاه رسيدند، با صحنه‌هاي دلخراشي رو به رو شدند؛ قبرهاي گمنام، خيمه‌هاي سوخته، زمين خون آلود و تفتيده، نيزه‌ها و شمشيرهاي شكسته، همگي بيان‌گر اوج جنايت يزيديان و منتهاي مظلوميت عاشورائيان بود. مشاهده همين تصاوير، خود روضه و مرثيّه اي است كه دل‌ها و چشم‌ها را خون مي‌کند.
عطيّه عوفي در اين باره نقل مي كند:« هنگامي كه نزديك قبر مطهّر سيد الشّهدا عليه السلام رسيديم، جابر به من گفت: دستم را روي قبر بگذار. وقتي دستش را بر تربت آرامگاه امام نهادم، به يكباره از اعماق دل آهي كشيده و بي هوش شد؛ لذا بر سر و صورتش آب پاشيدم. چون به هوش آمد، سه بار فرياد برآورد: ياحسين! آنگاه خطاب به آرامگاه امام، عرضه داشت: حَبيبٌ، لا يُجيبُ حَبيبَه؛ آيا دوست، جواب سلام دوستش را نمي دهد؟! ولي بعد از لحظه‌اي، با حالتي غمزده گفت: و إنّي لك بالجواب و قد شُحّطت اوداجك علي اثباجك و فرّق بين بدنك و رأسك؛ حسين جان! من خود، جوابم را مي دهم؛ چرا كه مي دانم رگ‌هاي گردنت را بريده اند و بين پيكر و سرت جدايي افكنده‌اند. لذا پاسخ سلام دوستت را نمي دهي!»
--------------------------------------------------------------------------------

1. ملهوف، ص 225؛ مثير الاحزان، ص 107، بحار الانوار، ج 45، ص 146، الدمعه الساکبه، ج 5، ص 155، ينابيع الموده، ج 3، ص 93.
2. ملهوف، ص 225.
3. روايت عطيّه بن سعد در منتهي الآمال، ص 536 و 537؛ سحاب رحمت، ص 800 - 797؛ قصّه كربلا، ص 527 - 525؛ زندگاني امام حسين(ع)، ص 677 - 674؛ معالي السّبطين، شيخ محمد مهدي حائري، ج 2، ص 195 - 192، منشورات الشّريف الرّضي، قم، دوم، 1363 ش؛ مقتل امام حسين(ع)، ترجمه جواد محدّثي، ص 259 و 260، شركت چاپ و نشر بين الملل، تهران، دوم، 1382 ش آمده.

ارسال نظرات