۲۷ مهر ۱۳۸۸ - ۲۰:۰۴
کد خبر: ۶۵۹۱۳

روایت روزنامه ایران از چیستی فلسفه دین و مسایل آن

خبرگزاری رسا ـ روزنامه ایران در صفحه ده شماره امروز خود در گزارشی از کرسی‌ نظریه‌پردازی محمد محمد رضایی به تبیین چیستی فلسفه دین‌و مسائل آن پرداخته است.
گزارش چيستي فلسفه در روزنامه ايران
 
به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا، متن گزارش روزنامه ایران در بخش فرهنگ و اندیشه به این شرح است:
 
[ ابوالفضل عنابستانی]
در ابتدا ممکن است به نظر برسد فلسفه دین تعریف روشنی دارد و مسائل آن نیز مشخص است، و به تعبیری فلسفه دین، علم مستقل و متمایز از علوم دیگر است؛ اما با تأمل بیشتر در معنای فلسفه دین، روشن می‌شود که تعریف آن، بسیار مشکل و مناقشه‌آمیز است؛ در نتیجه تشخیص مسائل آن نیز به تبع تعریف، معیّن نیست. کتاب‌هایی که به نام فلسفه دین یا درآمدی به فلسفه دین در مغرب‌زمین منتشر می‌شود، هر کدام می‌کوشند تعریفی از فلسفه دین ارائه دهند؛ برای مثال، برخی فلسفه دین را تفکر فلسفی و یا ژرف‌اندیشی در باب دین دانسته‌اند. برخی از آن‌ها به صعوبت تعریف فلسفه دین اذعان می‌کنند و برخی نیز بدون تعریف فلسفه دین، وارد بحث از مسائل آن می‌شوند و برخی دیگر می‌گویند که فلسفه دین رایج، در واقع فلسفه دین مسیحی و تا اندازه‌ا‌ی یهودی است. اگر کسی خواهان فلسفه دین در باب ادیان دیگر ‌باشد، باید به کتاب‌های دیگر مراجعه کند.آنچه در ذیل می‌آید، خلاصه‌ای از نظریه دکتر محمد محمدرضایی؛ دانشیار دانشگاه تهران با موضوع «چیستی فلسفه‌دین و مسائل آن» است که در هیأت حمایت از کرسی‌های نظریه‌پردازی مطرح شد و توسط حجج اسلام دکتر قائمی‌نیا، دکترساجدی، دکتر کیاشمشکی، دکتر خسروپناه نقادی شدو توسط حجج اسلام علی اکبر رشاد، عابدی شاهرودی، احمد بهشتی و دکتر محمد لگن هاوزن مورد داوری قرار گرفت.


تعریف فلسفه دین، تابعی از تعریف فلسفه و دین است. معنا و تعریف فلسفه و دین، چنان متنوع و متفاوت و به تعبیری عرض عریضی است که تعریف دقیقی از آنها نیز با مشکل مواجه می‌شود. همچنین در باب رابطه فلسفه با دین ‌چنان آرا و دیدگاه‌های متعارضی ارائه شده است که برخی مانند کی‌یرکه‌گارد، برآنند که دین برای توجیه خود به عقل نیازی ندارد و کوشش برای اعمال و کاربرد مقولات عقلی و فلسفی برای دین به طور کامل بیهوده است. به نظر او، مضحک به نظر می‌رسد که دین با معیار‌های عقل داوری شود؛ یعنی دین و عقل ضد همند و نیز ایمان دینی اصیل هنگامی ظاهر می‌شود که عقل به پایان خود برسد. برخی دیگر مانند توماس آکوئیناس، یکی از بزرگ‌ترین متکلمان و فیلسوفان مسیحی بر آن است که عقل و دین، هماهنگی تقریباً کاملی دارند. او افکار و آرای ارسطو را با مسیحیت هماهنگ دانست. او هرگز تصور نمی‌کرد کسی بتواند تعارضی میان اهداف تحقیقات فلسفی و اهداف تحقیقات کلامی بیابد.

در تعریف فلسفه، میان فیلسوفان اختلاف نظر وجود دارد، زیرا هر یک دارای نگرش و جهان‌بینی معیّنی است و همین امر سبب می‌شود که ماهیت فلسفه از نظر فیلسوفان متفاوت باشد. اصولاً چون این رشته بر خلاف رشته‌های علمی، حدود مشخص و معیّنی ندارد، هر فیلسوف طبق بینش فلسفی خویش فلسفه را به صورتی خاص تعریف می‌کند. بعضی از آنها، فلسفه را در قالب فلسفه طبیعی، دین، سیاست، اخلاق، مسائل اجتماعی و... عرضه می‌دارند؛ از این رو، همه این قالب‌ها می‌تواند فلسفه‌پردازی باشد.

در سنت تفکر شرقی نیز از جمله تفکر هندی ارتباط و پیوستگی دین و فلسفه و عرفان وجود دارد؛ به گونه‌ای که تفکیک این سه و مشخص کردن مرزهای هر کدام در اندیشه هندی به راحتی میسر نیست. تمام مکاتب فکری هند جز در موارد نادری، بتدریج رنگ دینی به خود گرفته یا حتی مثل آئین بودا به دین تبدیل شدند که این درست بر خلاف جریان اندیشه یونانی است.

در حوزه تفکر عقلی اسلامی: ابن سینا، بر آن است که در فلسفه باید از روش استدلالی و برهانی مدد گرفت؛ در حالی که شیخ اشراق، هم از روش استدلالی و هم از روش شهودی و پالایش نفس بهره برد و ملاصدرا نیز در حکمت متعالیه بر آن بود که بین یافته‌های عرفانی و عقاید دینی و استدلال عقلی و یافته‌های مکشوف از طریق اشراق، هماهنگی برقرار است؛ بنابراین، روش‌ها در فلسفه بسیار متنوع است.

اما شاید معنایی از فلسفه که عموماً بتوان برسر آن توافق داشت، این است که بگوییم: فلسفه، فعالیت عقلانی است. حتی فیلسوفانی که می‌خواهند در فلسفه‌پردازی خود به عناصر غیر عقلانی تأکید کنند، باز این عمل را به‌وسیله فعالیت عقلانی انجام می‌دهند؛ البته این فعالیت عقلانی به یک شیوه به انجام نمی‌رسد. گاهی از روش استدلال قیاسی و گاهی استقرایی و گاهی تمثیلی و گاهی شهودی و گاهی هندسی و... مدد می‌جوید. همچنین این فعالیت عقلانی، گزافی صورت نمی‌گیرد؛ بلکه برای پاسخگویی به سؤالات اساسی فراروی انسان است؛ «انسان چیست؟» و ما برای چه زندگی می‌کنیم یا به تعبیری غایت زندگی انسان چیست؟ آیا انسان خود خالق خود است یا این که معبود دیگری او را آفریده است؟ عالم چگونه آفریده شده است؟ عناصر سازنده عالم واحد است یا کثیر؟ آیا قلمرو هستی منحصر به عالم ماده است یا عوالم دیگر غیرمادی نیز وجود دارند؟ آیا کسب معرفت حقیقی برای انسان ممکن است و در صورت امکان، با چه شیوه‌ای؟‍ چه اعمالی خوب و چه اعمالی بد هستند و به‌طور اصولی معیار خوبی و بدی چگونه است؟

هنگامی که انسان با این سؤالات مواجه شد، می‌کوشد با یک فعالیت عقلانی به این سؤالات اساسی پاسخ مناسب دهد؛ از این رو است که نحله‌های گوناگون فلسفی شکل می‌گیرد. هر فیلسوفی با شیوه خاص خود می‌کوشد به این سؤالات اساسی پاسخ دهد. کنار این نحله‌های گوناگون فلسفی، دین نیز برآن است که می‌تواند به این سؤالات اساسی پاسخ مناسب دهد. برخی انسان‌ها با یک فعالیت عقلانی دین را می‌پذیرند. در ضمن در برخی از ادیان، خود پاسخ‌های دینی نیز یا به‌طور مستقل عقلانی هستند یا مبتنی بر استدلال‌های عقلانی؛ بنابراین می‌توان گفت که دین نیز امر عقلانی است که به پاسخگویی این سؤالات می‌پردازد و هیچ فرق ماهوی بین نحله‌های فلسفی و برخی از ادیان از جهت فعالیت عقلانی بودن نیست. حتی می‌توان مطرح کرد که از دیدگاه متدینان، دین بهتر از نحله‌های دیگر فلسفی از عهده توجیه‌پذیری و معقولیت‌سازی و پاسخگویی به نیازها و سؤالات اساسی برمی‌آید. از این رو میان متکلم که از دین دفاع عقلانی می‌کند با فیلسوف در فعالیت عقلانی داشتن فرقی نیست؛ زیرا متکلم نیز بر اثر فعالیت عقلانی به دین رسیده، و دین را برای توجیه نیاز‌های اساسی خود ضرور یافته است؛ از این رو به‌طور کلی می‌توانیم نتیجه بگیریم که تعریف اصطلاحی فلسفه، معنای عامی دارد که حتی می‌تواند دین را نیز شامل شود.

با توجه به مطالبی که در باب تعریف فلسفه و دین و مشکل بودن تعاریف آن‌ها مطرح شد، فلسفه دین؛ فعالیتی عقلانی در جهت معقولیت و توجیه مؤلفه‌ها یا آموزه‌های اصلی دین (دین خاص یا عام) و سازواری آنها با یکدیگر یا در جهت نفی آنها و نیز ارزیابی نقادانه از آنها است. اگر چنین تعریفی از فلسفه دین را بپذیریم، در آن صورت متفکرانی که به معقولیت و توجیه مؤلفه‌های اصلی دین می‌پردازند و برای آنها استدلال ارائه می‌دهند و همچنین کسانی که می‌کوشند سازواری آموزه‌ها را نشان دهند یا متفکرانی که می‌کوشند نشان دهند برخی یا همه گزاره‌های اصلی دین نامعقول و ناموجه است و بین آموزه‌ها، ناسازواری وجود دارد یا متفکرانی که میان این متفکران ارزیابی می‌کنند و نقاط قوت و ضعف‌ این دیدگاه‌ها را نمایان ساخته و در آخر یا از یکی از این دیدگاه‌ها دفاع می‌کنند یا دیدگاه دیگری ارائه می‌دهند، همه در زمره فیلسوفان دین هستند؛ پس ‌بر اساس این تعریف، فیلسوف دین که به توجیه‌گزاره‌های دین و سازواری بین آنها می‌پردازد با متکلم فرق چندانی ندارد، زیرا متکلمان نیز در پی آن هستند تا آموزه‌های اصلی دین را توجیه کنند و نیز سازواری این آموزه‌ها را نمایان سازند؛ بنابراین، هرگونه تفکر عقلانی در باب دین که به اثبات و تحکیم یا نفی گزاره‌های دینی بینجامد، فلسفه دین خواهد بود. در این صورت، مسائل فلسفه دین نیز روشن می‌شود؛ یعنی تمام بحث و بررسی‌های عقلانی جهت اثبات و نفی مؤلفه‌های دین جزو مسائل فلسفه دین خواهند بود. اکنون ذکر این نکته شایسته است که با هر گرایش فلسفی می‌توان در باب دین، فلسفه‌پردازی کرد؛ فلسفه روش واحدی برای فلسفه‌پردازی ندارد و به تعبیری می‌توان دین را نیز مکتبی فلسفی نامید. چندسالی است که فلسفه دین در جامعه ما به عنوان یک رشته تحصیلی مطرح می‌شود و کتاب‌ها و مجلاتی در این زمینه منتشر می‌شود اما هنوز تعریف روشنی ارائه نشده و در سرفصل‌های وزارت علوم هم این موضوع مشخص نیست.

تعریف فلسفه دین حتی در غرب نیز یک مشکل است و پاسخ قانع کننده‌ای به آن داده نشده و پاسخی هم که داده شده است در بستر تاریخی متناسب با فضا و فرهنگ آنجا شکل گرفته که برای ما مفید نیست. جان هیک در تعریف تازه فلسفه دین تصریح می‌کند: فلسفه دین شاخه‌ای از الهیات نیست و جزئی از قلمرو موضوعات دینی محسوب نمی‌شود. همچنین جان هاسبرز در این باره می‌گوید: فلسفه در حوزه دین با توجیه باور دینی از طریق استدلال سر و کار دارد که تعریف بسیار گنگ و مبهمی است. دیویس در کتاب درآمدی بر فلسفه دین آورده است که مشکل می‌توان گفت فلسفه دین چیست؟ چون اختلاف نظر زیادی درباره فلسفه دین وجود دارد. در شرق فلسفه و ادیان به گونه‌ای که در غرب از یکدیگر جدا هستند، جدا نیستند. فلسفه دین تنها زمانی معنادار است که فلسفه از دین جدا باشد و این در غرب وجود دارد و آن هم متأثر از یونان باستان است. در یونان باستان وجه غالب فلسفه بود و متفکران بزرگ فیلسوف بودند در حالی که در شرق آن زمان این گونه نبود و دین وظیفه فلسفه را انجام می‌داد و به سؤالات پاسخ می‌دادند اما دین یونانی این سؤالات را پاسخ نمی‌داد و مناسکی را ارائه می‌کرد که با آن می‌خواستند خدایان را خوشنود کنند که به زندگی مردم هدف نمی‌داد. شکاف و جدایی میان فلسفه و دین در یونان در غرب نیز تداوم یافت اما در شرق این گونه نبود و فیلسوفان واقعی کسانی بودند که متکلم بودند و از دین نکته برمی‌گرفتند. فلسفه غرب امروز هم این نکته را از یونان باستان به ارث برده و از دین جداست و بزرگان فلسفه در غرب ضد دین هستند و تلاش می‌کنند با عقل خود به سؤالات پاسخ دهند. مسیحیت به آسانی بر ادیان یونانی غلبه کرد اما نتوانست بر فلسفه فایق آید، فلسفه باستان به علت جاذبه‌اش می‌توانست مردم را به سمت خود بکشاند و فیلسوفان مسیحی نیز سعی کردند تا از این فلسفه بهره‌مند شوند. تعریفی که ما در باب فلسفه دین مطرح کردیم، همه فلسفه‌پردازی‌ها را شامل می‌شود. / د 103
ارسال نظرات