بهار بندگی در صحرای زند گی
خبر گزاری رسا ـ اینجا کسانی هستند که با اشک خویش، غبار هوی ها را شسته و با سکوت خود فریاد منیّت ها را خانه نشین میکنند.اینجا عرفات است و لباسها همه سفید و دلها همه بی رنگ.

به گزارش سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا، پایگاه اطلاع رسانی حج یادداشتی با موضوع عرفات منتشر کرده است که به شرح ذیل می باشد.
اینجا کسانی هستند که با اشک خویش، غبار هوی ها را شسته و با سکوت خود فریاد منیّت ها را خانه نشین میکنند.اینجا عرفات است و لباسها همه سفید و دلها همه بی رنگ. ...
دستان لرزانم را به آسمان بلند میکنم. سرم را در آسمان میچرخانم. جز نور نمیبینم.فریاد میزنم و پژواک صدایم را نمیشنوم. چشمه چشمه اشتیاق از چشمانم جاری میشود. زمین میچرخد، آسمان میچرخد و من... من که تو را سالهاست در طوافم و تو ای قبلهگاه راستین من که «یا مَن هو اَقربُ إِلیّ من حَبلِ الوَرید»ی، چگونه خویش را از تو دور ببینم؟!خود را از بیابانهای غفلت، به سوی سرزمین نور میکشم؛ به مکانی که بهترین بندگان، در این روز پرالتهاب، تو را میخوانند. صدای عشق میآید.
الهی!
چگونه به درگاه تو روی آورم، وقتی خویش را آلوده پستترین عصیانها میبینم و در توشه عملم جز زشتی و سیاهی نیندوختهام؟سجاده ام را بیاورید! میخواهم پرواز کنم تا ملکوت. میخواهم بال بگشایم در باغستانهای سبز دعا.میخواهم دل بسپارم به دریای لایتناهیِ لطف حق.وقت تنگ است؛ ثانیهها، شتابناک در گذرند.
دیگر فرصتی نیست. فرصتی برای توبه نمانده است. بشکفید از لبان خسته من، ای گلواژههای نیایش!بزدایید غبار از آینه زنگار بستهام، ای گریههای مکرر!بشویید هر چه پلیدی را که در من است؛ ای چشمهساران اشک!سجاده نیازم را تر کنید، ای دو دیده اشکبار
خدایا!
مرا به برکت اشکهای فرو ریخته در این روزهای مبارک، ببخشای و از گناهانم درگذر.این منم؛ خسی که به میقات آمده است، ذره ناچیزی که دل به دریاهای عنایت تو بسته است. کجاست رحم و عطوفتی که در برم گیرد و به ساحل امن دیدارت رهنمونم سازد؟اینجا، سرزمین اشکهاست؛ بیتالحرام عبودیت و زمزم خلوص.در اینجا، دلها هرولهی قرب الهی دارند تا به مقام ابراهیم عبودیّت و بندگی دست یابند. و آن سوتر، بیابان «خُم» نمایان است؛ همانجا که «غدیر»ی به وسعت سعادت انسانها پدید آمد تا فردا و فرداها، پویندگان حقیقت، در خَمِ غدیرِ خُم، راه را از بیراهه باز شناسند.آری! فاصلهی این دو وادی معرفت، به اندازهی یک لحظه فهمیدن است و یک بَلی ی دیگر گفتن.
اینجا کسانی هستند که با اشک خویش، غبار هویها را شسته و با سکوت خود فریاد منیّت ها را خانه نشین میکنند.اینجا عرفات است و لباسها همه سفید و دلها همه بی رنگ.
شاید راز روسپیدی سفید، انفاق و ایثار این رنگ باشد. سفید، تمامی رنگها را داراست، ولی با دست سخاوت، آنها را میبخشد و تنها یک رنگ را برای خویش نگاه میدارد و آن هم رنگ بی رنگی است.اینجا، خاک است و فضایی به وسعت تمامی دلهای پاک.
الهی!
چگونه به درگاه تو روی آورم، وقتی خویش را آلوده پستترین عصیانها میبینم و در توشه عملم جز زشتی و سیاهی نیندوختهام؟سجاده ام را بیاورید! میخواهم پرواز کنم تا ملکوت. میخواهم بال بگشایم در باغستانهای سبز دعا.میخواهم دل بسپارم به دریای لایتناهیِ لطف حق.وقت تنگ است؛ ثانیهها، شتابناک در گذرند.
دیگر فرصتی نیست. فرصتی برای توبه نمانده است. بشکفید از لبان خسته من، ای گلواژههای نیایش!بزدایید غبار از آینه زنگار بستهام، ای گریههای مکرر!بشویید هر چه پلیدی را که در من است؛ ای چشمهساران اشک!سجاده نیازم را تر کنید، ای دو دیده اشکبار
خدایا!
مرا به برکت اشکهای فرو ریخته در این روزهای مبارک، ببخشای و از گناهانم درگذر.این منم؛ خسی که به میقات آمده است، ذره ناچیزی که دل به دریاهای عنایت تو بسته است. کجاست رحم و عطوفتی که در برم گیرد و به ساحل امن دیدارت رهنمونم سازد؟اینجا، سرزمین اشکهاست؛ بیتالحرام عبودیت و زمزم خلوص.در اینجا، دلها هرولهی قرب الهی دارند تا به مقام ابراهیم عبودیّت و بندگی دست یابند. و آن سوتر، بیابان «خُم» نمایان است؛ همانجا که «غدیر»ی به وسعت سعادت انسانها پدید آمد تا فردا و فرداها، پویندگان حقیقت، در خَمِ غدیرِ خُم، راه را از بیراهه باز شناسند.آری! فاصلهی این دو وادی معرفت، به اندازهی یک لحظه فهمیدن است و یک بَلی ی دیگر گفتن.
اینجا کسانی هستند که با اشک خویش، غبار هویها را شسته و با سکوت خود فریاد منیّت ها را خانه نشین میکنند.اینجا عرفات است و لباسها همه سفید و دلها همه بی رنگ.
شاید راز روسپیدی سفید، انفاق و ایثار این رنگ باشد. سفید، تمامی رنگها را داراست، ولی با دست سخاوت، آنها را میبخشد و تنها یک رنگ را برای خویش نگاه میدارد و آن هم رنگ بی رنگی است.اینجا، خاک است و فضایی به وسعت تمامی دلهای پاک.
خاک اینجا، بوی آدم های بهشتی میدهد. انسانها در این جا، آدم شدن را تمرین میکنند؛صدای زمزمه میآید. سوز دل، اندوه و غم، صدای راز و نیاز عاشقانه. چه حال خوشی دارند این جماعت، این جماعتی که دعوت شدند و اجابت کردند و اکنون، آمدهاند تا میهمان مهربانی خدا شوند؛ میهمان بخشش بیاندازه خدا. هر کس در گوشهای نشسته و زانوی پشیمانی در بغل گرفته و سر در گریبان اندوه فرو برده است و دانه دانه دلتنگیاش را با اشک و حسرت به تسبیح میکشد. همه خود را از یاد برده و غرق در دلخوشیِ یاد خدا شدهاند.
چه قدر این جماعت شبیه هم هستند حرفهایشان شبیه هم است، سوز دلشان شبیه هم است، حتّی خلوتهایشان هم شبیه هم است. آمدهاند، تا بزرگی خدا را به خودشان گوشزد کنند. آمدهاند تا خودشان را پیدا کنند، آمدهاند تا چشمها، دستها، پاها و پیکر گناهکارشان را مجازات کنند.آمدهاند تا صادقانه به اعتراف بنشینند، گذشته پر از گناهشان را. آمدهاند تا از درگاه خدا، بخشش گدایی کنند و رستگاری بخواهند. آمدهاند تا خود را تسلیم مهربانی و سخاوت خدا کنند.
خدایا، این جماعت، فقط تو را میخواهند، تو را صدا میزنند.حرف دل و زبانشان تویی، دلیل اشکهایشان، سوز مناجاتهایشان آه و نالههای بیصدایشان. اینک آمدهاند تا از باغ عرفه، گلهای معرفت بچینند. آمدهاند تا تو را بشناسند، تو را ببینند، تو را بفهمند.
پروردگارا، شاخههای خشکیده روحمان را به میهمانی باران رحمتت بخوان. دستان التماس دلهایمان را، با دستهای اجابت بفشار و برفهای هوس نشسته بر بام احساسمان را به هُرم یک نگاه مهربان آب کن./د103
خدایا، این جماعت، فقط تو را میخواهند، تو را صدا میزنند.حرف دل و زبانشان تویی، دلیل اشکهایشان، سوز مناجاتهایشان آه و نالههای بیصدایشان. اینک آمدهاند تا از باغ عرفه، گلهای معرفت بچینند. آمدهاند تا تو را بشناسند، تو را ببینند، تو را بفهمند.
پروردگارا، شاخههای خشکیده روحمان را به میهمانی باران رحمتت بخوان. دستان التماس دلهایمان را، با دستهای اجابت بفشار و برفهای هوس نشسته بر بام احساسمان را به هُرم یک نگاه مهربان آب کن./د103
ارسال نظرات