۰۸ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۴۸
کد خبر: ۸۱۰۶۴۱

روایت جوانانی که از دانشگاه به میدان جنگ رفتند

روایت جوانانی که از دانشگاه به میدان جنگ رفتند
مهندسان فردا، امروز میان خرده‌شیشه‌ها و غبار، امید را نقشه‌کشی می‌کنند. بچه‌های ورودی ۴۰۳ کامپیوتر دانشگاه علامه، منتظر هیچ بخشنامه‌ای نماندند؛ آن‌ها از پشت میزهای دانشگاه به قلب محله‌های زخمی تهران زدند تا ثابت کنند معبر زندگی، حتی زیر آتش هم نباید بسته بماند. از ترمیم پنجره‌های لرزان اتوبان امام‌علی تا روشن کردن دوباره تنور نانوایی‌های ناامید.

به گزارش سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، صدای مهیب انفجار که بلند می‌شود، ثانیه‌ها کش می‌آیند. گرد و خاک که فرو می‌نشیند، تازه نوبت آدم‌هایی است که «دویدن» را به «ماندن» ترجیح می‌دهند.گروه جهادی شهید انصاری دانشگاه علامه، حالا دیگر نه در راهروهای دانشکده که در کوچه‌پس‌کوچه‌های زخمی تهران، مشق عشق می‌کنند. اینجا روایت آدم‌هایی است که شیشه نصب می‌کنند تا غبار جنگ روی سفره مردم ننشیند و معبر باز می‌کنند تا زندگی، حتی یک ساعت هم پشت آوار متوقف نشود.

شروع ماجرا: از پشت میز دانشگاه تا قلب معرکه

همه چیز از همان روزهای اول شروع شد. وقتی خبر اصابت‌ها آمد، بچه‌های ورودی ۴۰۳ مهندسی کامپیوتر دانشگاه علامه، منتظر بخشنامه و دستور نماندند. داوود اژدری، یکی از همین جوان‌هاست، می‌گوید: «دو سه روز بعد از شروع جنگ بود که بچه‌ها به خودشان آمدند.یک تیم ۲۰ نفره تشکیل شد؛ ترکیبی از بچه‌های تهران و شهرستان. بعضی‌ها از روز اول جنگ تا امروز رنگ خانه‌شان را ندیده‌اند. بچه مشهد و شیراز هستند، خانواده‌هایشان نگرانند، اما این‌ها ایستاده‌اند چون می‌دانند باری روی زمین مانده است.» کارشان دقیقاً از جایی شروع می‌شود که نیروهای امدادی، کار فوریت‌های پزشکی را تمام کرده‌اند. وقتی مجروحان تخلیه می‌شوند و مفقودی‌ها پیدا، تیم شهید انصاری وارد میدان می‌شود. آن‌ها نیامده‌اند که فقط سنگ و کلوخ جابه‌جا کنند؛ آن‌ها آمده‌اند تا «نظم» را به زندگی مردم برگردانند.

ایستگاه اول: اتوبان امام علی؛ ضیافت تلخ در خانه‌ یتیم نابینا

یکی از تلخ‌ترین پرده‌های این جهاد، در شرق تهران و حوالی اتوبان امام علی رقم خورد. منطقه‌ای کاملاً مسکونی که هدف قرار گرفته بود. اژدری با بغضی که در صدا دارد، از لحظه ورود به یک ساختمان نیمه‌ویران می‌گوید: «وارد که شدیم، مردمی را دیدیم که روی زیرانداز، روبروی خانه‌های آوار شده‌شان نشسته بودند. چشم‌انتظار بودند. شاید یک درصد امید داشتند که عزیزشان زنده از زیر آوار بیرون بیاید، اما بیشتر منتظر بودند تا پیکرها را تحویل بگیرند.» او از خانه‌ای می‌گوید که تمام شیشه‌هایش پودر شده بود. صاحب‌خانه، پیرمرد جانبازی به نام آقای محسنی بود که توان جسمی برای جابه‌جایی وسایلش نداشت. بچه‌ها آستین بالا زدند تا خانه‌اش را از گرد و خاک پاک کنند. اما در همان ساختمان، واحدی بود که سکوت عجیبی داشت. «واحد قفل بود. وقتی وارد شدیم، خونِ ریخته شده روی زمین، داستان تلخی را روایت می‌کرد. همسایه‌ها گفتند اینجا پسر جوانی زندگی می‌کرد که هم یتیم بود و هم نابینا. با مادربزرگش زندگی می‌کرد. ساعت ۲ ظهر، وقتی داشته با دستگاه «بریل» تمرین می‌کرده، اصابت اتفاق می‌افتد. تختخوابش کاملاً سوخته بود. آقای محسنی با همان حالش سعی کرده بود او را پایین ببرد، اما پسرک شهید شده بود. دیدن دفترچه‌های بریل سوخته، بچه‌های ما را منقلب کرد. گناه آن پسر چه بود؟»

ایستگاه دوم: میدان نیلوفر؛ وقتی ویترین‌ها فرو می‌ریزند

میدان نیلوفر و حوالی مصلی، یکی دیگر از نقاطی بود که تیم اژدری در آن حضور یافت. جایی که به خاطر وجود رستوران‌ها و مراکز خرید، همیشه شلوغ است. اصابت ساعت ۸ یا ۹ شب رخ داده بود؛ دقیقاً زمانی که مردم برای خرید یا صرف شام بیرون بودند. اژدری می‌گوید: «کاسب‌هایی را دیدیم که تمام دارایی‌شان همان یک مغازه بود و حالا هیچ چیز نداشتند. ما آنجا بودیم تا فقط آوار جابه‌جا نکنیم؛ می‌خواستیم به آن‌ها بگوییم تنها نیستید. حضور ما به مردم روحیه می‌داد. جالب بود که وقتی می‌دیدند چند دانشجو دارند داوطلبانه کار می‌کنند، خود مردم محله هم که خانه‌شان آسیب ندیده بود، می‌آمدند پای کار.»

معجزه در مسجد: سفره افطاری که جمع نشد

یک هفته گذشته، میدان شهدا میزبان این گروه بود. فاصله‌شان با نقطه اصابت، شاید به صد متر هم نمی‌رسید. مسجد محل آسیب دیده بود و معبرها بسته شده بود. متولی مسجد نگران بود؛ دم غروب بود و طبق عادت هر ساله، باید سفره افطار پهن می‌شد. اژدری تعریف می‌کند: «خادمان مسجد می‌گفتند امروز که اینطور شده، لابد برنامه تعطیل است. اما بچه‌ها گفتند نه! ما معبر را باز می‌کنیم، مسجد را هم تمیز می‌کنیم تا شهر نشان دهد که زنده است. جنایت نباید زندگی عادی را مختل کند. همان مسجدی که ظهر ترکش خورده بود، غروب میزبان روزه‌داران شد. این یعنی پیروزی زندگی بر مرگ.» کمی آن‌طرف‌تر، نانوایی محل هم وضع مشابهی داشت. نانوا ناامید بود و می‌گفت با این همه خاک و خل، نان به دست مردم نمی‌رسد. اما جهادگران با تمیز کردن تنور و مغازه، امید را به دست‌های نانوا برگرداندند تا فردا صبح، بوی نان تازه در محله بپیچد.

جان‌برکفانی بدون ادعا

وقتی از اژدری درباره ترس می‌پرسم، مکثی می‌کند و می‌گوید: «ترس؟ خانواده‌ها نگرانند، بله. برادر خودم در یک عملیات دیگر زخمی شد و به خاطر ترکش‌ها مجبور شد برای درمان به شهرستان برود. ما دیده‌ایم که نیروهای آتش‌نشانی و امدادی در اصابت دوم شهید شده‌اند، اما بچه‌ها جانشان را کف دست گذاشته‌اند. این روحیه جهادی است که اجازه نمی‌دهد عقب بنشینیم.» کار آن‌ها پس از فروکش کردن غبار اولیه شروع می‌شود؛ جایی که باید با نصب مشما روی پنجره‌های شکسته، مانع ورود باران و خاک به خانه‌های مردم شوند و اجازه ندهند سختیِ حادثه، کمر مردم را بشکند.اژدری و رفقایش، خسته اما استوار، آماده می‌شوند تا به نقطه بعدی بروند. آن‌ها مهندس کامپیوترهای فردا هستند، اما امروز، مهندسیِ «امید» را در ویرانه‌های شهر بر عهده گرفته‌اند. در چشمان این جوان‌ها، تهران فقط یک شهر نیست؛ یک موجود زنده است که زخم می‌خورد، اما به زانو نمی‌افتد. تا زمانی که دستی هست که شیشه‌ای را ترمیم کند و پایی هست که در میان آوار قدم بردارد، این شهر نفس خواهد کشید.

ارسال نظرات