۱۸ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۵۶
کد خبر: ۸۲۰۱۶۱
پویش ملی «۱۰۰۱ روایت»؛

وداعی که در روایت مردم ماند

وداعی که در روایت مردم ماند
مادران، کودکان، جاماندگان، ناذران و دلدادگان رهبر شهید، هر یک روایت خود را از روزهای وداع و بیعت در قاب خاطره ثبت کردند؛ روایت‌هایی از عشق، وفاداری و مسئولیت که در قالب پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» به تصویری ماندگار از پیوند مردم با آرمان‌های انقلاب اسلامی تبدیل شده است.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا،  مادران، کودکان، جاماندگان، ناذران و دلدادگان رهبر شهید، هر یک روایت خود را از روزهای وداع و بیعت در قاب خاطره ثبت کردند؛ روایت‌هایی از عشق، وفاداری و مسئولیت که در قالب پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا به تصویری ماندگار از پیوند مردم با آرمان‌های انقلاب اسلامی تبدیل شده است.

سربازان کوچک آقا

یکی گوشه چادر مادر را می‌کشد، آن یکی بطری آب را می‌خواهد و کوچک‌تر از همه، بی‌قرار آغوش اوست. زن اما انگار به این همهمه عادت دارد؛ با همان آرامشی که لبخند را از صورتش جدا نمی‌کند، یکی‌یکی جواب بچه‌ها را می‌دهد.

هوای قم داغ است و شبستان امام حسن عسکری(ع) مسجد مقدس جمکران، از زائرانی پر شده که تازه از راه رسیده‌اند. بعضی روی فرش‌ها دراز کشیده‌اند تا خستگی سفر را از تن بیرون کنند، بعضی تسبیح به دست ذکر می‌گویند و عده‌ای هم با روضه‌ای که برای رهبر شهید پخش می‌شود، بر سینه زده و اشک می‌ریزند.

میان این شلوغی، زنی با چند کودک قد و نیم‌قد بیشتر از همه نگاه را به خود جلب می‌کند. دو دختر حدود ۱۱ و ۱۲ ساله با چادرهای مشکی کنار زن نشسته‌اند. دو پسر که لباس مشکی بر تن دارند، یکی حدود ۱۰ ساله و دیگری ۷ ساله به نظر می‌رسد. کودک سه‌ساله‌ای مدام دور زن می‌چرخد و کوچک‌ترین عضو این جمع، نوزاد شش‌ماهه‌ای است که هر از گاهی خودش را در آغوش او جابه‌جا می‌کند.

کنارش می‌نشینم. می‌گوید از اصفهان آمده‌اند و هنوز ساعتی از رسیدنشان نمی‌گذرد.

از بچه‌ها می‌پرسم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «چهارتایشان بچه‌های خودم هستند. بقیه هم بچه‌های خواهرم‌اند؛ رفته نماز و زیارت، من مواظبشان هستم.»

حرفمان که گل می‌اندازد، بچه‌ها هم آرام‌تر می‌شوند؛ انگار آن‌ها هم به حرفمان گوش سپرده‌اند.

می‌پرسم با چهار فرزند، آن هم در چنین گرمایی، سفر سخت نبود؟ نگاهی به بچه‌ها می‌اندازد و می‌گوید: «سخت که بود. آمدن از اصفهان به قم، با بچه‌ها و در این گرما، کار آسانی نبود. اما مگر پیاده‌روی اربعین آسان است؟ این سفر هم برای ما همان حال و هوا را داشت. خستگی هست اما وقتی هدفت رسیدن باشد، سختی‌ها دیگر به چشم نمی‌آید.»

می‌گوید: «امروز سربازان کوچک آقا را آورده‌ایم تا چنین روزهایی را از نزدیک تجربه کنند. دوست داشتیم بچه‌هایمان در همین مسیرها و با همین خاطره‌ها بزرگ شوند. فقط می‌خواستیم خودمان را به مراسم تشییع رهبر شهیدمان برسانیم.»

چند لحظه سکوت می‌کند و نگاهش را به بچه‌هایی می‌دوزد که دورش نشسته‌اند. بعد می‌گوید: «همیشه آرزو داشتم یک‌بار رهبر شهید را از نزدیک ببینم، اما قسمت نشد. حالا خدا خواست در مراسم وداعشان حاضر باشم. خدا را شکر که این آخرین دیدار نصیبمان شد. آمدیم تا مثل جاماندگان کربلا، حسرت به دل نمانیم.»

در همین لحظه، نوزاد کوچک گریه سر می‌دهد. مادر بی‌درنگ او را در آغوش می‌گیرد و آرام در گوشش چیزی زمزمه می‌کند.

نگاهش را به فرزندش می‌اندازد و می‌گوید: «این حسنی‌خانم را به عشق رهبر شهید به دنیا آوردم. ایشان بارها درباره فرزندآوری و نگرانی از کاهش جمعیت صحبت کرده بودند. با اینکه شرایط جسمی سختی داشتم، تصمیم گرفتیم یک فرزند دیگر هم داشته باشیم.»

بعد گونه دخترش را می‌بوسد؛ بوسه‌ای طولانی، از همان بوسه‌هایی که بیشتر از هر جمله‌ای حرف برای گفتن دارند.

می‌پرسم اگر قرار باشد کاری را به نیت رهبر شهید انجام بدهید، چه انتخابی می‌کنید؟

این بار بدون عجله و با حوصله جواب می‌دهد: «دوست دارم برای جبران بخشی از زحمات رهبر شهید هم که شده، خودم دست به کار شوم و دیگران را به فرزندآوری تشویق کنم. اگر کسی اشتیاقی به بچه‌دار شدن نداشته باشد، می‌روم با او حرف می‌زنم.

اگر لازم باشد ساعت‌ها وقت می‌گذارم، حتی تک‌تک با آدم‌ها صحبت می‌کنم تا قانع شوند که بچه‌دار شدن چقدر ارزش دارد. من طعم مادر شدن را چشیده‌ام؛ بچه‌دار شدن چیز عجیبی است. این حس را تا تجربه نکنی، نمی‌توانی درکش کنی.»

حرفش که تمام می‌شود، یکی از بچه‌ها دستش را می‌گیرد و می‌گوید: «مامان، بریم...»

زن از جا بلند می‌شود. نوزاد را محکم‌تر در آغوش می‌گیرد و دست کودک سه‌ساله را می‌گیرد. چهار فرزندش پشت سرش راه می‌افتند و چند قدم آن‌طرف‌تر، خواهرش هم به جمعشان اضافه می‌شود. به سوی آخرین وداع با مردی که به عشقش، رنج این سفر را به جان خریده‌اند.

نذرهایی به نام آقا

از هر مسیری که به قم نزدیک می‌شوی، قبل از آنکه گنبد طلایی حضرت معصومه(س) از میان ساختمان‌ها سر بلند کند، پرچم‌های سیاه و سه‌رنگ به استقبالت می‌آیند؛ روی پل‌ها، تیرهای برق، سردر مغازه‌ها و پنجره خانه‌ها. شهر حالا عزادار عزیزش است.

داخل حرم، بعد از گنبد و گلدسته‌ها، چشم ناخواسته روی بنر بزرگی می‌ایستد که از دیدار قدیمی مردم قم با رهبر شهید حکایت می‌کند. پیرمردی چند ثانیه مقابل عکس می‌ایستد.

دستش را روی تصویر می‌کشد، بعد همان دست را روی صورتش می‌گذارد و آرام صلواتی می‌فرستد. چند قدم آن‌طرف‌تر، خادمی پرچم کوچکی را به دست پسربچه‌ای می‌دهد که از همان لحظه، دیگر حاضر نیست آن را از دستش جدا کند.

کنار رواق‌ها، لهجه‌ها در هم می‌آمیزند؛ عربی، لری، کردی، ترکی. بعضی از شکوه مراسم تشییع می‌گویند، برخی از دلتنگی سخن به میان می‌آورند و بعضی، بی‌آنکه حرفی بزنند، مستقیم راه بخش هدایا و نذورات را در پیش می‌گیرند.همین‌جا، کنار همان درِ کوچک، قصه‌ها شروع می‌شوند.

مرد میانسال، هنوز رسید نذرش را تا نکرده است. چند بار آن را از این دست به آن دست می‌دهد؛ انگار کاغذ، سنگین‌تر از وزن خودش باشد. می‌گوید از روزی که خبر شهادت را شنیده، مدام از خودش پرسیده سهم او از این داغ چیست. شب قبل، همسرش اسم کودکی را آورده که برای درمان سرطانش پول جمع می‌کردند. همان‌جا تصمیمش را گرفته است.

رسید را بالا می‌آورد، نگاهی به آن می‌اندازد و آرام می‌گوید: «اگر قرار باشد یاد آقا جایی بماند، دوست دارم روی برگه ترخیص یک بچه از بیمارستان باشد.»حرفش که تمام می‌شود، دیگر پشت سرش را نگاه نمی‌کند.

کبوترها ناگهان از زمین بلند می‌شوند. دختر کوچکی با خنده دنبالشان می‌دود و مادرش قدم‌هایش را تندتر می‌کند تا از او عقب نماند. وقتی دخترک خسته می‌شود، دستش را می‌گیرد و کنار حوض می‌ایستد.

می‌گوید چند سال است ماه رمضان خون اهدا می‌کند، اما امسال تصمیمش فرق کرده است.دستش را روی موهای دختر می‌کشد و ادامه می‌دهد: «وقتی بزرگ شد و پرسید چرا هر سال این روزها می‌روی، می‌خواهم بگویم برای مردی که یادمان داد جان آدم‌ها ارزش دارد.»

دخترک حرف‌های مادر را نمی‌شنود. مشغول شمردن کبوترهایی است که دوباره روی سنگ‌های صحن نشسته‌اند.

طلبه جوان، تسبیح را میان انگشت‌هایش می‌چرخاند و از کنار بنر رهبر شهید رد می‌شود. چند قدم جلوتر، خودش می‌ایستد؛ انگار چیزی او را برگردانده باشد.

می‌گوید آخرین باری که رهبر شهید را از نزدیک دیده، فقط چند ثانیه طول کشیده است؛ «اما همان چند ثانیه، سال‌ها با من ماند.»

چشمش به گنبد است.«روضه هفتگی راه می‌اندازم تا اینکه هر هفته یکی بیاید، بنشیند، یادی از آقایمان کند و بلند شود.»

بعد دوباره راه می‌افتد؛ آرام، بی‌آنکه سرش را برگرداند.پرچم ایران روی شانه پیرمرد افتاده است. باد، گوشه‌هایش را تکان می‌دهد. از اولین دیدارش با رهبر شهید می‌گوید؛ از روزی که میان جمعیت، فقط توانسته چند ثانیه او را ببیند.

وسط خاطره، سکوت می‌کند.«چند سال بود پولی کنار گذاشته بودم برای آزادی یک زندانی.» لبخند کوتاهی می‌زند.

«امروز آمدم نذر کنم به اسم آقا آزاد شود. خانواده‌اش نفهمند پول از کجا آمده؛ همین برایم کافی است.» پرچم را روی شانه‌اش مرتب می‌کند و به سمت ضریح می‌رود.

معلم جوان از همدان آمده است. کیف پارچه‌ای کوچکی روی دوشش انداخته و معلوم است راه طولانی آمده. می‌گوید هر ماه، قبل از اینکه حقوقش را خرج کند، سهم چند دانش‌آموز را کنار می‌گذارد.

می‌خندد و می‌گوید: «گاهی آخر ماه برای خودم چیزی نمی‌ماند.» بعد مکث می‌کند. «ولی وقتی یکی از بچه‌ها زنگ می‌زند و می‌گوید کتابش را خریده، حس می‌کنم پول جای درستی رفته. دوست دارم از این به بعد، این کار به نام آقا ادامه پیدا کند.»

زن میانسال، عجله‌ای برای رفتن ندارد. روی یکی از نیمکت‌های صحن می‌نشیند و بطری آبش را از کیف بیرون می‌آورد. از بچه‌های شیرخوارگاه حرف می‌زند؛ از پسربچه‌ای که هر بار او را می‌بیند، خودش را در آغوشش می‌اندازد.

«از این هفته، هر بار که برایشان خوراکی ببرم، اول فاتحه‌ای برای آقا می‌خوانم.»همین را می‌گوید و بلند می‌شود.آخرین قصه، کنار خروجی حرم شکل می‌گیرد.

مادری از کرمان، دست دخترش را گرفته و پسر نوجوانش چند قدم جلوتر راه می‌رود. پسر، پرچم کوچکی را دور گردنش انداخته و بی‌حوصله بندش را میان انگشت‌هایش می‌چرخاند.

مادر نگاهش را از بچه‌ها برنمی‌دارد. «همه از نذر پول و غذا می‌گویند.»

چند لحظه سکوت می‌کند.«من نذر کرده‌ام این دو نفر را طوری بزرگ کنم که اگر یک روز این کشور بهشان احتیاج داشت، بی‌تفاوت نباشند.»

پسر، انگار حرف مادر را شنیده باشد، برمی‌گردد و لبخند کوتاهی می‌زند. مادر چیزی نمی‌گوید؛ فقط شانه‌اش را آرام می‌فشارد.

ف. زنجانی

وداع از بعید

خورشید آرام‌آرام از روی سنگ‌های صحن عقب می‌رود. جمعیت هنوز کم نشده است. آدم‌ها یکی‌یکی وارد بخش نذورات می‌شوند و یکی‌یکی بیرون می‌آیند.

از حرم که بیرون می‌آیم، دوباره همان بنر بزرگ رهبر شهید مقابلم قرار می‌گیرد. چند نفر کنار تصویرش ایستاده‌اند؛ یکی دست می‌کشد، یکی صلوات می‌فرستد و یکی فقط نگاه می‌کند.

همشهری‌های جامانده

حال‌وهوای کربلایی‌شان خاص است؛ اشکشان در غم یار، پرده‌در شده و راز مگوی دل، از چشم‌های خیسشان پیداست. «مرتضی» می‌گوید: «دلمان تهران و قم است؛ میان زائرانی که سعادت وداع و زیارت آقا را پیدا کردند و ما ماندیم. به‌خاطر بچه‌ها امکان حضور در مراسم اصلی را نداشتیم؛ یعنی نشد.

عیبی ندارد، زیارت مزار آقا به همین نزدیکی‌ها، در مشهد، می‌ماند و البته دیدار، به قیامت.پیر و جوان، بزرگ و کوچک ندارد؛ خیابان‌های منتهی به مصلای تبریز، مملو از جاماندگان غمگینی است که گوش و چشم و دل و روحشان در تهران و قم است. حالِ فرزندِ پدر از دست‌داده‌ای را دارند که حتی فرصت وداع و بدرقه پدر نیز نصیبش نشده است؛ و این، شاید غم‌انگیزترین تصویرِ تبریز و تبریزی‌های جامانده از وداع آخر با «سیدالشهدای ایران» در همه اعصار و ادوار باشد.

جلوِ مصلا، زیر سایه‌روشن آفتاب، مادر میانسالی در تلفن همراهش مدام کانال‌های خبری، صفحات مجازی و شبکه‌های اجتماعی را بالا و پایین می‌کند. هم‌زمان، سرش را پی‌درپی تکان می‌دهد و زیر لب چیزی می‌گوید. نزدیک‌تر می‌روم؛ شاید در میان همهمه جمعیت، زمزمه‌هایش را بشنوم. فیلم‌های مربوط به مراسم تشییع را تماشا می‌کند و مدام تکرار می‌کند: «قاتیلیوه لعنت اولسون» (بر قاتلت لعنت).

جایی برای پرسیدن سؤال از این مادر دلسوخته نیست. او با همین حال‌وهوای غریب و آرزوی برخاسته از عمق جان برای مجازات قاتل رهبر شهیدش، تکلیف همه را روشن می‌کند. این شیرزن تبریزی، نماد و نمود همه کسانی است که دلبسته امام شهید و انقلاب‌اند و مطالبه‌ای جز خون‌خواهی و انتقام خون آقا ندارند.

مصلا هم حال‌وهوای خاص خودش را دارد. مردم، ردیف‌به‌ردیف، با تصاویری از رهبر شهید در دست، میان روضه و مویه وداع نشسته‌اند. عزاداران نیز دسته‌دسته وارد مصلا می‌شوند. عزای قائد فقید است و جامانده‌های دلداده شهر پدری آقا، به مصداق «قوموا لله»، برای وداع و زیارت «از بعید» او و نیز سرسلامتی و تسلی یکدیگر، قامت بسته‌اند.

جامانده‌های تبریز، دل توی دلشان نیست. اشک‌های این مردم، سوزناک‌تر و دل‌ریش‌تر از اشک «مسافران وداع» است. داغ و دوری، هر دو ویرانگرند و جامانده‌ها، هر دو را یکجا با پوست و گوشت خویش لمس می‌کنند. اصلاً «دوری و دوستی» در فقره دلبریِ مراد و مریدان چه معنایی دارد؟

جامانده‌های تبریز، دوری و دوستی سرشان نمی‌شود؛ اما چه تلخ و جانکاه این شکنجه را تحمل کردند جامانده‌های تبریز؛ همشهری‌های «آقا»...

حسرت دیدار، عهد ماندگار

این روزها حواس همه به تهران، قم، کربلا، نجف و مشهد است؛ اما کمتر کسی نگاه و توجهی به گوشه‌وکنار شهرها و روستاهایی دارد که در تار و پود شب و روزشان، حتی آهِ جاماندگان نیز در وداع و زیارت «از بعید» معشوق، مجالِ شنیده شدن پیدا نمی‌کند.

همین جاماندگان، برای آرامش دل خود و تسکین دردِ کم‌سعادتیِ حضور نیافتن در آیین وداع و بدرقه آقای شهید ایران در گوشه‌وکنار کشور، به یاد زعیم خود برمی‌خیزند و هر یک، به گونه‌ای، با حضور در اجتماعات و آیین‌های مشابه، از دور قامتِ وداع آخر می‌بندند؛ وداعی به امید دیدار در قیامتِ موعودِ پروردگار.

در تبریز اما، «همشهری‌های آقای شهید» جور دیگری دردِ غربت و جاماندن را تسکین می‌دهند؛ تبریزی‌هایی که رهبر فقید انقلاب، آنان را «متفاوت» می‌دانست، حسابی ویژه بر وفاداری و پاسبانی‌شان باز کرده بود و خود، نقطه ثقلِ علقه و دلبریِ دیرینه‌اش با مردم تبریز بود.

درست در روزی که دردانه حضرت زهرا (س) در پایتخت، بر دستان ملت وفادار ایران بدرقه و تشییع می‌شد، در زادگاه پدری رهبر شهیدمان، تبریزی‌ها به سیاق ۱۲۵ شب و روز گذشته، خیابان‌های شهر را به صحنه وداع و زیارت «از بعید» قائد شهید امت تبدیل کرده‌اند. چون ابر می‌گریند، حسرت می‌خورند، بیعتی دوباره می‌بندند، فریاد خون‌خواهی و انتقام سر می‌دهند و بار دیگر شعار «آذربایجان جانباز، خامنه‌ای‌دن آیریلماز» را طنین‌انداز می‌کنند.

از مقامات و مسؤولان محلی و استانی گرفته تا کسبه و بازاریان، شهروندان عادی و چهره‌های شاخص فرهنگی و اجتماعی، همگی در اجتماع وداع و زیارت از بعید رهبر فرزانه و فقید حضور دارند؛ اما حسرت‌ها، دردِ دل‌ها و واگویه‌های جماعتِ دل‌شکسته این روزهای تبریز در رثای زعیمشان، شنیدنی‌تر از هر زمان دیگری است.

سیل جمعیت از چهارگوشه شهر به سمت مصلای امام خمینی (ره) تبریز در حرکت است؛ به مصداق «مثنی و فرادی»، برخی نیز خانوادگی و گروهی آمده‌اند. این خاصیت تبریزی‌هاست؛ همان‌هایی که برای وداع و بدرقه «آقا» نیز راهی تهران و قم شدند.

جامانده‌های وداع، حال‌وهوای غریبی دارند؛ درست مثل من که قسمت نشد برای «تجدید دیدار»های چهارگانه قبلی با حضرتش حاضر شوم و این‌بار نیز زیر آوار دلتنگی، حسرت و تلواسه، زمین‌گیر ماندم.

تلو‌تلو‌زنان میان مردم وول می‌خورم؛ شاید با دیدن و ثبت حال‌وهوای جامانده‌های تبریزیِ وداع و بدرقه آقا، برای ساعتی فراموشم شود که این روزها کجا می‌توانستم باشم و نیستم. بی‌دوربین و میکروفن به دل جمعیت زده‌ام تا با جامانده‌ها هم‌صحبت شوم؛ شاید دلم تازه شود.

«محمدطاها»ی ۱۱ ساله، جلوتر از پدرش راه می‌رود. با آن لباس نظامیِ اتوکشیده و پرچم نوِ ایران که بر فراز دستانش به اهتزاز درآمده، انگار عجله دارد. از حس‌وحالش می‌پرسم و این‌که چرا به خیابان آمده است. چنان از دلتنگی و حسرتِ جاماندنش سخن می‌گوید که گویی سال‌ها در محضر رهبر شهید زیسته و با او مأنوس بوده است.

می‌گوید: «برای خداحافظی با آقا آمده‌ایم. نشد که به تهران برویم. آقای خامنه‌ای را دوست داشتم؛ دلم برایش تنگ شده است. به خیابان آمده‌ام هم با او خداحافظی کنم و هم بگویم که از این‌که این‌قدر زود از میان ما رفتی، ناراحتم.»

جمعیت انبوه تبریزی‌ها، مثل «کنگِ خواب‌دیده»، در تلاطم و تلواسه یتیمی، به‌سوی مصلا در حرکت است؛ اما انگار داغ دلشان تازه شده باشد و درست مانند صبح نهم اسفند، بهت‌زده و مغموم، به فرداهای پس از او می‌اندیشند؛ با این همه، امیدوار و استوارتر از همیشه.

آن‌سوتر، مشرف به عمارت ساعت و مقابل یکی از موکب‌ها، پیرمردی ایستاده و نفسی تازه می‌کند. دنیا‌دیده‌ای است برای خودش. خداقوتی می‌گویم. بی‌مقدمه و البته با حسرت می‌گوید: «قوجالیخدی دا» (پیری است دیگر) و بعد ادامه می‌دهد: «ایاخدان دوشدوم؛ اما گره‌ک گَلیدیم» (از پا افتادم؛ اما باید می‌آمدم).

سر صحبت، این‌گونه و به‌سادگی باز می‌شود. می‌پرسم: «چرا با این وضع به مراسم آمده‌ای؟» سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «جوان‌تر که بودم، با فرمان امام و رهبر شهید، برای دفاع از کشورم به جبهه رفتم. حالا سنی از من گذشته و توان جنگیدن ندارم؛ دست‌کم می‌توانم به احترام "آن سید" که جانش را فدای ما و وطن کرد، چند قدمی بردارم و به مجلس عزایش بیایم.»

شانه‌اش را می‌بوسم و با شرمساری، «دمتان گرم»ی می‌گویم و این کهنه‌سرباز وفادار و قدرشناس را با خاطرات به‌جا‌مانده از مخاطرات جنگ، تنها می‌گذارم. دوباره در میان جمعیت سوگوار گم می‌شوم.

تا چشم کار می‌کند، پرچم‌های سیاه و سرخ عزاست و مردمی که سیاه‌پوش، در وداع آخر با مقتدای مقتدر خود، به حال زائرانی که راهی مراسم وداع و بدرقه شده‌اند، غبطه می‌خورند.

در میان جمعیت، زوج جوانی با فرزندان دوقلویشان توجهم را جلب می‌کنند. پدر، کالسکه دوقلوها را هل می‌دهد و مادر، با عکس امام شهید در دست، همسر و فرزندانش را همراهی می‌کند.

ا. نقش پور

ارسال نظرات