پیش از فیلمنامه، باید جهان را فهمید؛ چالش ایدهپردازی در «سفینه نجات»
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، در ادامه یادداشتی که به بهانه انیمیشن «سفینه نجات» درباره نسبت جهانبینی و اثر هنری نوشته شد، این بار باید به یکی از چالشهای مهم سینمای کشور پرداخت؛ چالشی که شاید در ظاهر ارتباط مستقیمی با این پویانمایی نداشته باشد، اما در لایهای عمیقتر، یکی از مسائل اساسی تولید چنین آثاری است: ما برای ایدهپردازی چقدر هزینه میکنیم؟
در فرهنگ فردی، اجتماعی و حتی سازمانی ما، خلاقیت معمولاً ارزشمند شمرده میشود، اما کمتر حاضر به پرداخت هزینه واقعی آن هستیم. همه از ایده خوب استقبال میکنند، اما کمتر سازمانی حاضر است برای شکلگیری آن زمان، نیروی انسانی و بودجه مستقل اختصاص دهد. نتیجه این وضعیت در سینما و بهخصوص انیمیشن نیز خود را نشان میدهد.
در بسیاری از پروژههای انیمیشن، فیلمنامهنویس همان کارگردان یا تهیهکننده است. البته این موضوع به خودی خود ضعف نیست. حتی در سینمای جهان نیز نمونههای فراوانی وجود دارد که کارگردان و نویسنده یک نفر بودهاند و اتفاقاً همین نزدیکی میان ایده، فیلمنامه و اجرا به شکلگیری یک اثر منسجم کمک کرده است. بنابراین نباید صرف یکی بودن نویسنده و کارگردان را مسئله دانست. در «سفینه نجات» نیز به نظر میرسد همین مسئله در بخشهایی به اثر کمک کرده و وحدتی میان ایده و اجرای آن ایجاد کرده است.
مسئله جای دیگری است: آیا برای ایدهای با این حجم از بار اعتقادی، پژوهش کافی انجام شده است؟
فیلمنامهای که پیش از نوشتن باید نوشته شود
برای تولید اثری که میخواهد با مفاهیمی همچون عاشورا، مهدویت، منجی، آخرالزمان، فساد و نجات سخن بگوید، فیلمنامهنویس پیش از آنکه پشت میز بنشیند و شخصیت طراحی کند، باید به پرسشهای بسیار بیشتری پاسخ داده باشد.
مشکل اینجاست که در حوزه اندیشه دینی، درباره برخی از این پرسشها کارهای فراوانی انجام شده، اما این مطالعات هنوز به یک دستگاه منسجم و قابل استفاده برای ایدهپرداز و نویسنده تبدیل نشده است. ما درباره مهدویت سخن بسیار گفتهایم، اما هنوز پرسشهای بنیادین فراوانی درباره جایگاه مهدویت در جهانبینی انسان شیعه، فلسفه تاریخ شیعی و نسبت انسان، جامعه و ظهور نیازمند تأمل جدیتر است.
برای نمونه، یکی از پرسشهایی که «سفینه نجات» بهطور طبیعی در ذهن مخاطب ایجاد میکند این است که اگر منجی موعود در روایت حاضر نشود و نجات به شکلی دیگر رقم میخورد، آیا این مسئله الزاماً به معنای تقابل اثر با اندیشه مهدویت است؟ به نظر میرسد نمیتوان چنین نتیجهای گرفت.
اندیشه مهدویت در تشیع را نمیتوان به انتظار منفعلانه برای آمدن یک منجی تقلیل داد. همچنین مهدویت صرفاً یک راهحل برای پایان دادن به فساد زمین نیست. اگر روزی انسانها بتوانند با رشد عقلانی، اخلاقی و اجتماعی خود بخش بزرگی از فساد و ظلم را کنار بزنند و حتی حکومتی عادلانه در مقیاس جهانی ایجاد کنند ـ که دستکم از نظر عقلی نمیتوان تحقق اصل چنین وضعیتی را محال دانست ـ آیا دیگر نیازی به امام وجود نخواهد داشت؟ قطعاً چنین نیست.
این پرسش دقیقاً نشان میدهد که مسئله مهدویت بسیار عمیقتر از یک «داستان نجات» است. امام در اندیشه شیعی صرفاً یک شخصیت اضطراری برای زمانی نیست که انسانها از حل مشکلات خود عاجز باشند. اگر چنین باشد، با افزایش توانایی انسان و پیشرفت تمدن، ضرورت وجود امام نیز باید کاهش پیدا کند؛ در حالی که چنین برداشتی با مبانی اعتقادی شیعه سازگار نیست.
منجی از کجا میآید؟
پرسش دیگری که اثر میتواند در ذهن مخاطب ایجاد کند، به هویت منجی بازمیگردد. آیا ممکن است فردی که خود قربانی وضعیت فاسد موجود بوده، در فرآیند مبارزه به جایگاه نجاتبخشی برسد؟ آیا منجی باید الزاماً از بیرون وضعیت موجود وارد شود؟ و اگر قرار است جامعهای جهانی، با ادیان و فرهنگهای مختلف، منجی موعود را بپذیرد، این جامعه باید چه سطحی از رشد فکری و تاریخی را طی کرده باشد؟
اینها پرسشهایی نیستند که بتوان در مرحله نوشتن چند دیالوگ به آنها پاسخ داد. اینها پرسشهای فلسفه تاریخ، انسانشناسی دینی، کلام و مهدویتاند. از همینجا میتوان به مسئله اصلی بازگشت: نویسنده یک اثر دینی نباید تنها با ذخیره شخصی باورهای دینی خود وارد پروژه شود.
تصور کنید برای تولید چنین اثری، پیش از آغاز نگارش فیلمنامه، یک گروه پژوهشی شکل بگیرد؛ گروهی که نه برای تولید مستقیم فیلمنامه، بلکه برای فهم جهانبینی اثر کار کند. در چنین فرآیندی شاید لازم باشد دهها اثر فلسفی، کلامی، تاریخی و پژوهشی خوانده شود؛ نه برای آنکه همه این مطالب مستقیماً وارد فیلم شوند، بلکه برای اینکه نویسنده بتواند پس از مواجهه با دیدگاههای مختلف، تصویری دقیق و منسجم از جهانی که قرار است بسازد پیدا کند.
اگر بخواهیم اغراق نکنیم، میتوان گفت فیلمنامهنویس چنین اثری باید به اندازه یک «اندیشکده» پشتوانه پژوهشی داشته باشد؛ شاید حتی چیزی در حد مطالعه و مواجهه با دهها کتاب و مقاله تخصصی. ابتدا پژوهش محض باید به پرسشهای بنیادین پاسخ دهد، سپس پژوهش کاربردی این پرسشها را به مسائل روایی و انسانی نزدیک کند و در نهایت نویسنده از میان این مواد خام، داستانی بسازد که نه رساله کلامی باشد و نه موعظه مذهبی؛ بلکه یک اثر سینمایی قابل فهم، جذاب و قابل عرضه به بازار باشد.
این فرآیند البته هزینه دارد؛ هزینه زمانی، فکری و مالی. اما اگر برای ساخت انیمیشن میلیونها تومان و ساعتها نیروی انسانی هزینه میکنیم و برای پژوهش ایده تنها به مطالعات شخصی نویسنده بسنده میکنیم، نباید از ضعفهای ایدهپردازی تعجب کنیم.
یک نکته مهم درباره «سفینه نجات»
با همه این ملاحظات، انصاف اقتضا میکند که «سفینه نجات» را صرفاً با برچسب «ضد مهدویت» کنار نگذاریم. عدم ظهور منجی در یک روایت، بهتنهایی نمیتواند دلیل کافی برای ضدیت آن اثر با اندیشه مهدوی باشد. باید دید فیلم اساساً مهدویت را چگونه فهم کرده و چه تصویری از انسان، تاریخ و نجات ارائه میدهد.
حتی میتوان یک گام جلوتر رفت و گفت یکی از نقاط قوت اثر، فهم نسبتاً مناسب آن از جایگاه عاشورا در فلسفه تاریخ شیعی است. به نظر میرسد نویسنده توانسته عاشورا را صرفاً بهعنوان یک واقعه تاریخی یا یک خاطره مذهبی وارد داستان نکند، بلکه آن را بهمثابه موتور محرک جریان حق در تاریخ ببیند. از سوی دیگر، مفهوم «انتظار» نیز در اثر، دستکم در برخی لایهها، از انتظار منفعل فاصله گرفته و به نوعی انتظار عاملانه و فعال نزدیک شده است.
اینها ظرفیتهای مهمی هستند که نشان میدهند مسئله اثر، فقدان مطلق فهم دینی نیست؛ بلکه به نظر میرسد هنوز فاصلهای میان ظرفیتهای عمیق جهانبینی شیعی و دستگاه ایدهپردازی و روایتپردازی اثر وجود دارد.
و شاید دقیقاً از همین نقطه باشد که نقد جدیتر «سفینه نجات» آغاز میشود؛ نقدی که دیگر نمیپرسد «آیا این فیلم مهدوی است یا ضد مهدویت؟»، بلکه میپرسد نویسنده برای تبدیل یک جهانبینی پیچیده به یک جهان داستانی، چه میزان اندیشیده است؟
ادامه دارد...