۱۰ مهر ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۴
کد خبر: ۲۲۳۶۸۶
بخش نخست؛

نگاه به زن از منظر قرآن

خبرگزاری رسا ـ آنچه در تشریح خطوط کلی حق مشترک و حق مختص زن و مرد استنباط می‏شود، آن است که چیزی حق مشترک محسوب می‌شود که در تعالی روح و ارتقای انسانیت مشترک بین زن و مرد مؤثر بوده و همچنین چیزی حق مختص است که در پرورش هویت مختص زن یا مرد، سهم به سزایی داشته باشد.
زن در اسلام
به گزارش سرویس اندیشه خبرگزاری رسا، علوم و معارفی که در بخش حکمت نظری، پایه کمال انسانیت بوده و همچنین فضائل اخلاقی که در بخش حکمت عملی مایه کمال بشریت‌اند، تخلق به آنها حق مسلم هر دو صنف زن و مرد است.
ممکن است کسی این موضوع را ذهن‏گرایی دانسته و حقوق انسانی را در پست‏ها، میزها، صندلی‏ها و... جستجو کند و چنین پندار بیهوده را عین واقعیت بداند؛ اما قرآن کریم سخن اندیشوران الهی را که در علم صحیح و ایمان ناب بهره‏مند بوده، در برابر فریب‏خوردگان اموال قارونی که می‏گفتند: «یا لیت لنا مثل ما أُوتی قارون انّه لذو حظّ عظیم؛ اى کاش مثل آنچه به قارون داده شده به ما [هم‏] داده مى‏شد واقعاً او بهره بزرگى(از ثروت‏) دارد.»(1) چنین نقض می‏فرماید: «وقال الّذین أُوتوا العلم وَیْلکم ثواب اللَّه خیرٌ لمن آمن وعمل صالحاً ولا یلقّیها الّا الصابرون؛ و کسانى که به آنان دانش داده شده گفتند: واى بر شما، پاداش خدا براى کسى که ایمان آورده و کار نیک و شایسته کرده بهتر است، و این را فرا نمى‏گیرند مگر شکیبایان.»(2) با چنین دید ناصوابی، تحلیل مناسبی را در حقوق مشترک یا مختص زن و مرد نمی‌توان ارائه داد.
 
ضرورت شناخت انسان
انسان شناسی علمی است که موضوع آن شناخت حقیقت انسان است و از آنجایی که حقیقت انسان را بعد دوم او، یعنی روحش تشکیل می دهد، بنابراین مستقیماً با شناخت جان آدمی و فضیلت، رذیلت، سعادت، شقاوت، بهشت، دوزخ و سرانجام، جلال و جمال انسان ارتباط دارد. گذشته از جنبه‌های علمی و آموزشی، دارای صبغه عملی یعنی تزکیه و تهذیب نیز هست.
برای هر انسانی پاسخ به سؤال‌هایی بنیادین، بسیار حائز اهمیت است؛ چرا که با پاسخ به این سؤال‌ها گمشده‌ خود را پیدا می‌کند و این گمشده همان حکمت است که در حدیثی از معصوم(ص) می فرماید: «الحکمة ضالةَ المومن فطلوبوها و لو عند المشرک؛ حکمت گمشده مومن است پس آن را بیابید گرچه در دست مشرک باشد.»(3)
حکمت یعنی چیزی که متقن بوده و قابل زوال نباشد و آنچه که متقن و قابل زوال نیست، همان اصول اساسی دین و یا به تعبیری دیگر، جهان بینی توحیدی است که بر مبنای این جهان بینی، انسان به شناخت صحیحی از خدا، جهان و انسان پیدا می‌کند. البته ناگفته نماند که بر مبنای جهان بینی توحیدی، همه چیز حتی وجود مخلوقات، صرفاً مختص خداست و همه ممکنات ما سوی الله عین فقر و ربط و بلکه آینه خدا هستند و موجود حقیقی صرفاً خداست.(منظور از موجود حقیقی یعنی موجودی که وجودش از آن خودش است بالاصاله.)
انسان بر مبنای این جهان بینی، به تفسیری صحیح و درست از جهان و انسان دست پیدا می‌کند، خود را وابسته به موجودی می‌یابد که دارای تمامی کمالات بوده و روح و روانش را بالقوه آیینه‌دار آن می‌بیند؛ پس به کنکاش در خود می‌پردازد؛ چرا که در پی رسیدن به این گنج ازلی و ابدی است تا با شناخت حقیقی خود، به شناخت خالق خود برسد.
پس علم انسان‌شناسی از نگاه‌های مختلف بسیار حائز اهمیت است؛ چرا که صرفاً مربوط به عقل نظری نیست، بلکه ارتباط تنگاتنگی نیز با عقل عملی دارد.
آیت الله جوادی آملی در این مورد می‌فرمایند: «انسان‌شناسی علمی است که مستقیماً با شناخت جان آدمی و فضیلت، رذیلت، سعادت، شقاوت، بهشت، دوزخ و سرانجام، جلال و جمال انسان ارتباط دارد. گذشته از جنبه‌های علمی و آموزشی، دارای صبغه عملی یعنی تزکیه و تهذیب نیز هست؛ از این رو اثری سودمندتر از دیگر بحث‌ها داشته و مسأله معرفت نفس که انسان را به معرفت رب هدایت می‌کند، با شناخت حقیقت انسان، پیوند عمیق‌تری دارد.»(4)
 
امکان انسان شناسی
اثبات امکان انسان شناسی، ادلّه فراوانی دارد؛ ولی جهت اختصار به یک مورد آن اشاره می‌کنیم.
شناخت خدا و جهان و رابطۀ خلق و خالق و مانند آن، عقلاً و نقلاً تکلیف انسان است؛ پس شناخت این امور، اولاً ممکن است، وگرنه به آن تکلیف نمی‌شد و ثانیاً بدون شناخت خویش و معرفت خود شناخت شدنی نیست؛ زیرا هر که خویش را نشناسد، نمی‌تواند دیگری را بشناسد و کسی که اصل شناخت را نشناسد، نمی‌تواند به اشیای دیگر پی ‌برد.(5)
 
دشوار بودن ادراک حقیقت انسان
امکان شناخت انسان به معنای آسان بودن شناخت آن نیست و برای شناخت آن نیازمند غایت ظرافت، نهایت ظرفیت و اوج دقت هستیم؛ از این حیث است، زمانی که خدای تبارک و تعالی فرشتگان را از آفرینش انسان آگاه کرد که آیه 30 سوره بقره در این مورد می‌فرماید: «أذ قالَ ربِک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفة» فرشتگان در سؤال استفسار گونه خود گفتند: آیا کسی را خلیفه خود در زمین می‌کنی که فساد می‌کند و خون‌ها می‌ریزد؟ در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس می‌کنیم؛ «قالوا اتجعلُ فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نُسّبحُ بحمدک و نقدّس لک» که خدای تبارک و تعالی در پاسخ به فرشتگان فرمود: من چیزی می‌دانم [از این انسان] که شما نمی‌دانید؛ «قالَ إنی اعلمُ ما لا تعلمون»(6) و علت این نحوه برخورد فرشتگان با انسان را باید ناشی از شناخت ناقص انسان توسط فرشتگان دانست. چرا که فرشتگان تنها به خوی حیوانیت انسان توجه کرده بودند و از خوی انسانیت انسان غافل بودند و بعد از شناخت نسبت به حقایقی که سبب افضلیت انسان به آنها شده، به امر پروردگار با کمال میل امتثال و سجده کردند.
البته سجده فرشتگان بر آدم را می‌توان به معنای تعظیم و بزرگ داشتن آدم دانست و فرشتگان سجده بر حقیقت انسان کردند، نه حضرت آدم(ع). [برای مطالعه بیشتر می‌توان به تفسیر المیزان، تسلیم و تفسیر قرآن کریم از شهید مصطفی خمینی(ره) ذیل آیه 36 سوره بقره مراجعه کنید]
گروه دومی که از شناخت انسان‌ها عاجز بودند و نتوانستند حقیقت وجودی انسان را بشناسند و با نگاهی ماهوی و با خبط در قیاسی ناروا عبادت شش هزار سال خود را با سجده نکردن بر آدم نابود کردند، جنیانی مانند شیطان بودند که از درگاه ربوبی رانده شده و قرآن در این مورد می‌فرماید: «و إذ قلنا للملائکة اسجود لآدم فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان مِنَ الکافرین؛ و [یاد کن] وقتی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید، پس سجده کردند جز ابلیس که سرباز زد و تکبّر کرد و از کافران شد(7).» نگاه باطل شیطان را می‌توان در این آیه دید: «اَنا خَیر مِنهُ خَلَقتنَی مِن نارٍ و خلقته من طین؛ من از او بهترم، مرا از آتشی آفریدی و او را از گِلی خلق کردی»(8) که این تفاوت مادی را معیار افضلیت دانست.
گروه سومی که باز از شناخت انسان ناتوان بودند، غالب خود انسان‌ها هستند که با مراجعه به نگاه‌های مختلف مکاتب غرب و شرق در مورد انسان، می‌توان آن را به وضوح دید.
مکتب اومانیسم، کمونیسم و... که قرآن کریم تعبیرش درباره آنها با عنوان(خاسران) است؛ زیرا این مکاتب بر معنای وهم خود، اقدام به تفسیر انسان کرده‌اند که از جهتی او را منقطع از خالقش دیدند و از جهت دیگر نسبت به همه زوایای انسان نیز شناخت کاملی ندارند تا بتوانند تفسیر صحیح از او ارائه دهند؛ بنابراین می‌توان از این گونه مکاتب به تعبیر قرآن کریم(از خود فراموش کرده‌ها) نام برد؛ چرا که هویت اساسی انسان که عین ربط و فقر بودن او نسبت به معبودش است را به فراموشی سپردند و به جای اعتراف به ظل عبودیت، علم استقلال برافراشتند و انسان را معیار همه چیز قرار دادند. «یا ایهّا الناس انتم الفقرا الی الله و الله هو الغنی الحمید؛ ای مردم، همه شما به خدا نیازمندید، اوست بی‌نیاز و ستودنی.»(9) «و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون؛ از آن کسان مباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز چنان کرد تا خود را فراموش کنند ایشان نافرمانند.»(10)
 
ساحت‌های دوگانه
پرسش از ساحت‌های وجودی انسان، پیشینه‌ای دیرینه دارد. از دیر باز فیلسوفانی بوده‌اند که بر دو ساحتی بودن انسان تأکید کرده‌اند. ادیان آسمانی نیز، وجود انسان را مرکب از جسم و روح دانسته، بر غیر مادی بودن روح تأکید می‌ورزند. در برابر این دیدگاه کسانی قرار دارند که انسان را پدیده‌ای تک ساحتی می‌دانند و به بعد دیگری، جز بدن مادی، باور ندارد. در این قسمت به ذکر ادّله‌‌ای عقلی در مورد وجود روح در انسان می‌پردازیم.
این برهان متشکل از چند مقدمه است:
1- علم و ادراک مجرد از ماده است؛ علامه طباطبایی در این مورد می‌فرمایند: در مورد علم، تنها یک نگاه کافی است. اگر باریک بینی کرده و با وجدان صاف بیازماییم، خواهیم دید صورت علمی و تغیّر با هم هیچ گونه سازش ندارد؛ به عبارت فلسفی، حیثیت علم غیر از حیثیت تغییر و تحول است. با توجه به این که موجود مادی عین تغییر و سیلان است، باید قضاوت کرده که سنخ علم غیر از سنخ ماده است.(11)
2- انسان دارای علم و ادراک است؛ شهید مطهری در این مورد می‌گوید: هر کس بالبداهه و حضوراً به وجود یک سلسله امور ذهنی که آنها را(علوم) و(ادراکات) می‌نامند اذعان دارد. وجود این امور بر انسان از وجود عالم خارج روشن‌تر است؛ زیرا اگر فرضاً کسی پیدا شود(مانند ایده آلیست ها) در وجود جهان خارج تردید کند و ادراکات خود را یکسره باطل، یعنی غیر مطابق با واقع بداند، در وجود خود این ادراکات نمی‌تواند تردید کند؛ پس وجود سلسله امور ذهنی که هر انسان حضوراً به آن آگاه است، بدیهی بوده و احتیاجی به دلیل علمی یا فلسفی ندارد.(12)
3- میان مدرک و ادراک سنخیت باشد: قاعده‌ای دارند حکمای ارجمند و آن این است که: لا یَعرِفُ شَئ ءً شیئاً إلاً بما هُوَ فیه منهُ؛ هیچ چیز علم و اطلاع حاصل نمی‌نماید به چیز دیگری، مگر به واسطۀ آن جهتی که از آن چیز در این چیز وجود دارد. مثلاً بنده علم پیدا می‌کنم به وجود حیوانی، مثلاً گوسفندی. چقدر می‌توانم معرفت پیدا نمایم به آن گوسفند؟! به همان مقداری که از گوسفند در ذات من وجود دارد. از گوسفند در ذات من چه چیز هست؟ حیوانیّت، حسّاسیت، حرکت، بالاراده، جسمیّت، جوهریّت، و آثار و خواصّ و لوازم آنها مثلاً قوهّ غاذیه، نامیه، دافعه، مولدّه و مانند آن و ادراک جزئیّات، حسّ مشترک، و شناخت دوست و دشمن(از جلب منافع و دفع مضاّر متناسب با خود)؛ اینها اموری هستند که بالاشتراک، میان بنده و میان گوسفند به صورت مساوی قسمت شده‌اند و هر کدام مشترکاً از این خواص و آثار، بهره برداشت کرده‌ایم.
اما به آن خصوصیات و ممیزاتی که او را از من جدا کرده است، محال است علم حاصل نمایم؛ زیرا در صورت فرض علم من به گوسفند، چه در(ما به الاشتراک) با آن و چه دربارۀ(ما به الامتیاز) آن، در آن فرض، من عین گوسفند خواهم بود و گوسفند نیز عین من و این خُلف است.(13)
در مقدمه اول ثابت کردیم که علم و ادراک مجرد از ماده است.(یعنی دارای خواص ماده نیست) در مقدمه دوم به اثبات رساندیم که انسان دارای یک سلسله امور ذهنی به نام علوم و ادراک است(و به آنها به صورت بدیهی(روشن) اذعان دارد.(یعنی مدرک علوم است) و همچنین در مقدمه سوم بر مبنای قاعده «لایعرف شی ء شیئاً إلابما هو فیه منه» به این نتیجه رسیدیم که ما برای شناخت یک چیز دیگر حتماً باید با آن چیز اشتراکاتی داشته باشیم؛ در غیر این صورت(عدم اشتراک) امکان شناخت آن شی محال است.
بنابراین با توجه به این که انسان علوم را می فهمد و درک می کند و از جهت دیگر علوم مجرد هستند، باید میان او(انسان) و آن علوم اشتراکی باشد؛ در غیر این صورت انسان علم پیدا نمی‌کند.(ندارد) چون شناخت در ما به الاختلاف(ممیزات) محال است؛ زیرا برای شناخت باید وجه مشترک باشد. لذا انسان باید دارای نوعی از تجرد باشد که بتواند مجردات را بشناسد و آنها را بفهمد؛ از جهت دیگر جسم انسان مادی است و توان درک مجردات را ندارد؛ پس باید ساحت دومی غیر از بدن به نام روح، در او وجود داشته باشد.
 
انسانیت انسان
شکی نیست که قرآن انسان را مرکب از روح و بدن می‌داند. خدای تبارک و تعالی در سوره مؤمنون می‌فرماید: «و لقد خلقنا الانسان من سلالهٍ من طین* ثم جعلنه نطفه فی قرار مکین* ثم خلقنا النطفهَ علقه فخلقنا العلقه مُضغهً فخلقنا المضغه عظماً فکسونا العظم لحما ثُم أنشأنه خلقاًء اخر فتبارک الله أحسن الخالقین(14)» بر مبنای این آیه خلقت جسم انسان را از گل می‌داند(من سلالةٍ من طین) اما خلقت روح انسان را خلق خاصی(دیگری) می‌داند و به خاطر آن خدای تبارک و تعالی به خودش تبریک گفته و خود را با أحسن الخالقین وصف می‌کند و قرآن در سوره حجر روح انسان را نفخه‌ای از روح خود می‌داند «و نفخت فیه من روحی»(15)؛ نفخه الهی روح یعنی به معنای فیض خاص خداوند است که نصیب او شده و انسان به واسطه این فیض می‌تواند به اعلی علیین برسد.
در منطق برای تعریف انسان از جنس قریب به نام حیوان و فصل انسان به نام ناطق استفاده می‌شود؛ یعنی انسانی که دارای تفکر بوده که نتیجه تفکر نطق و صحبت است. بنابراین تعریف انسان از لحاظ منطق، حیوان ناطق می‌شود؛ اما آیا این تعریف مناسب خلیفة الله است، که خبر از مستخلف عنه یعنی خدا می‌دهد؟ آیا این تعریف خبر از کهنه انسان می‌دهد؟ آیا قرآن نیز از انسان تعریفی می‌دهد یا خیر؟
در پاسخ به این پرسش‌ها باید گفت که قرآن تعریفی می‌دهد که با تعریف منطق تفاوت جوهری دارد و تعریف منطق مقدمه‌ای برای رسیدن به تعریف قرآنی است؛ قرآن جنس انسان را(حی) و فصل آن را(متالّه) یعنی خداخواهی مسبوق به خداشناسی و ذوب شدن درالوهیت او معرفی می کند؛ پس قرآن کریم نطق را فصل اخیر انسان نمی‌داند.
نطق لازم است؛ ولی کافی نیست، چون اگر کسی اهل ابتکار، صنعت و سیاست باشد، ولی همۀ اینها را در خدمت هوای نفس بگذارد، از نظر قرآن(انعام) و(بهیمه) و(شیطان) است؛ بنابراین آنچه در اصطلاح تودۀ مردم انسان است(حیوان ناطق)، در ردیف جنس اوست و تالّه او درحقیقت، فصل الفصول وی است.(16)
با دقت در آیات اول سوره الرحمن «الرحمن*علَّم القرآن *خلق الأنسان*علّمَهُ البیان»(17) خدای تبارک و تعالی خود را با جامع‌ترین اسم بعد از(الله) معرفی می‌کند: «و ادعوا الله او الرحمن» در آیه دوم علَّم القرآن را مطرح می‌کند که در آن تعلیم قرآن که همان خطوط کلّی قرآن در مورد خدا جهان و انسان می‌دهد را مسبوق بر خلقت انسان می‌داند. یعنی آدم را زمانی انسان می‌داند که قرآن بر اندیشه انسان حاکم باشد؛ در این زمان است که آدم در مسیر انسانیت گام برداشته و وارد وادی انسانیت شده و بعد از این که انسان قرآن بر اندیشه او حاکم می‌شود. کلام او نیز بیان خواهد شد، یعنی روشن کننده می‌شود.
آیت الله جواد آملی در این باره می‌فرماید: شکل تنظیم صدر و ساقه آیات «الرحمن* علَّم القر آن * خلق الانسان * علمَّهُ البیان»؛(18) نشان می‌دهد که انسانیت انسان به تعّلم معارف قرآن است.
بر پایه این آیات، خدای الرّحمن قرآن تعلیم داد و می‌دهد، اگر بگویند مهندس تدریس می‌کند، یعنی درس هندسه می‌آموزد و... بر این اساس، جملۀ(الرحمن درسی می‌دهد)؛ یعنی رحمت را تعلیم می‌دهد و از بارزترین مصادیق رحمت و بهترین رحمت خدای رحمان، همین قرآن است؛ لذا فرمود: «الرحمن*عَلَّم القرآن».(بهشت خدا زیر مجموعه رحمت مطلق الهی است؛ ولی بالاترین رحمتی که انسان را به همۀ نعمت‌ها می‌رساند و او را لایق و شایسته رحمت‌های دیگر خداوند می‌نماید؛ همین قرآن معارف وحیانی است.)
در این آیات، خلقت انسان به دست ذات پاک باری تعالی، پس از مسأله تعلیم قرآن آمده است: «الرحمن* علم القرآن * خلق الانسان * علمه البیان» در حالی که به ظاهر، نظم طبیعی اقتضا می‌کرد که خدا می‌فرمود: «الرحمن خلق الانسان علم القرآن علمه البیان»؛ زیرا گر چه به این آیات یا(ف) یا(ثم) به یکدیگر عطف نشده است، همین ترتیب ذکری بیان کنندۀ این مطلب عمیق است که تا کسی در مکتب(الرحمن) قرآن را فرا نگیرد، انسان نمی‌شود. تا انسان نشود، سخن او بیان نیست؛ بلکه مبهم است؛ یعنی دانسته نمی‌شود چه می‌گوید و به سخن دیگر، بر پایه هوا سخن می‌گوید و بر اساس هوس کار می‌کند؛ مانند بهایم که کارشان مبهم است و شفاف و مبرهن و مستدل نیست. پس اینان نیز بهیمه هستند؛ نه بیان قولی دارند، نه بیان فعلی؛ فعلی بیان است که فاعل آن انسان باشد و کسی انسان است که اهل قرآن باشد. لذا ذات اقدس الهی نخست از قرآن و سپس از انسان و بیان سخن می‌گوید.
امام سجاد(ع) انسانیت را در حمد، سپاس گذاری و شکرگذاری می‌داند. کسی که فاقد این خصیصه‌ها باشد، آن را خارج از حدود انسانیت می‌داند. همان گونه که ایشان در این مورد می‌فرماید: «و الحمدالله الذی لَو حبس عن عباده معرفه حمده علی ما اَبلاهم من مننه المتابعه، و اسبغ علیهم من نعمه المتظاهره لتصرّفُوا فی مننه فلم یحمدُوُه، و توسَّعُوا فی رزقه فلم یشکروهُ و لو کانوا کذلک لخرجوا من حدود الانسانیَّه الی حد البهیمیه فکانوا کما وصف فی محکم کتابه»(19) (إن هم: الّا کالانعامِ بل هم اضلُّ سبیلا).(20)
سپاس و ستایش پروردگاری است که اگر معرفت ثنایش و آیین سپاس گزاریش را از بندگانش دریغ کرده بود و به آنان رسم سپاس و ستایش نمی‌آموخت تا در برابر انبوه نعمت‌های وزین و ارجمندش و نیکی‌ها و دِهِش‌های پی در پی‌اش او را بستایند و در روزی‌هایش تصرّف می‌کردند و از ثنای او لب فرو می‌بستند، در نعمت‌هایش تصرّف می‌کردند و از ثنای او لب فرو می‌بستند و در روزهایش دست می‌بردند و او را پاس نمی‌داشتند و اگر چنین می‌بودند [که لب به ستایش نگشایند و نعمت‌ها را پاس ندارند]، از قلمرو و انسانیت بیرون رفته، به مرز حیوانیت می‌رسیدند، بلکه در مرتبه‌ای فروتر از آن، گام می‌نهادند و چنان می‌بودند که در کتاب حکمت آموزش(قرآن)، توصیف آنان پرداخته است: (ناسپاسان، جز مانند چارپایان نیستند، بلکه گمراه‌ترند.)
 
رابطه انسان شناسی با حقوق زن
علت تبیین بخش اول و ارتباط حقوق زن باعلم انسانشناسی این است که برای ترسیم حقوق زن به دو عنصر محوری نیاز است:
1- شناخت اصل انسانیت که حقیقت شناخت زن و مرد است.
2-هویت صنفی زن که واقعیت مختصی به اوست و هیچ مبدئی برای تشخیص صحیح آن حقیقت مشترک و این هویت مختص، صالح‌تر از آفریدگار عالم و آدم نیست و خداوند نظر صائب و رأی ثاقب خویش را در چهرۀ وحی آسمانی به خوبی روشن نموده و شرح آن را به عهدۀ صدر مشروح اهل بیت عصمت و طهارت(ع) سپرد.

از تشریح خطوط کلی حق مشترک و حق مختص زن و مرد استنباط می شود که چیزی حق مشترک است که در تعالی روح و ارتقای انسانیت مشترک زن و مرد مؤثّر باشد و همچنین چیزی حقّ مختص است که در پرورش هویت مختص زن یا مرد سهم به سزایی داشته باشد؛ مثلاً فراگیری علوم و معارف که در بخش حکمت نظری، پایه کمال انسانیت است، حق مسلم زن و مرد است و همچنین تخلّق به فضائل اخلاقی که در بخش حکمت عملی، مایه کمال بشریت است، حق قطعی هر دو صنف یاد شده است.(21)

 
زن در قرآن
فرعیت ذکورت و انوثت:
قرآن کریم ارتباط ذکورت و انوثت را به طبعیت و ماده بر می گرداند؛ «ألم یُکن نطفةمن منی یُمنی *ثم کان علقه فخلق فسوی * فجعل منه الزّوجین الذّکرو الاُنثی»(22) بر پایه این آیه از پدر و مادر، جز امناء کاری ساخته نیست.(چون که پدر و مادر در تولد طفل صرفاً علت اعدادی هستند.) و خلقت، تنها از آن ذات اقدسی الهی است.(چون که خداوند علت فاعلی در ایجاد انسان است) و مذکر و مونث بودن جنین به(مَنّی یُمنی) بر می‎گردد، نه به «نفخت فیه من روحی».(23) تفاوت در کیفیت تصویرگری است و تصویر ذکورت و انوثت، بعد از مرحلۀ علقه بودن جنین طرح می‌شود و پس از اتمام این مرحله، نوبت به روح می‌رسد و روح خواه بر اساس(الأرواح جنود مجنّدة) و نظر عده‌ای که قائل‌اند ارواح قبل از ابدان است، تفسیر شود یا بر پایۀ این تفکر که روح مجرد، هم‌زمان با کمال بدن حادث می‌شود یا بر مبنای سومی که دیگران پذیرفته‌اند، در هر سه صورت به بعد از اینکه بدن، دوران مذکر و مونث را پشت سر گذاشت، روح پدید می‌آید.
ذات اقدس الهی، کار پدر و مادر را اِمناء و عمل خود را خلقت می‌داند؛ از این روبه کار خود بها می‌دهد و به آفرینش زن و مرد یک جا و یک نواخت سوگند یاد می‌کند و این خلقت را حرمت می‌نهد؛ «و الیل إذایغشی * و النّهار اذاتجلّی* و ما خلق الذکر و الأنثی»(24)؛ پس از سوگند به شب و روز، به آفرینش زن و مرد هم سوگند یاد می‌کند. چون کلمة(ما) در(ما خلق الذکر و الأنثی) مصدری است، موضوع مورد سوگند، خلقت است نه مخلوق؛ خداوند نه به زن و مرد، بلکه به خلقت زن و مرد که فعل اوست، سوگند می‌خورد.
 
عدم تاثیر ذکورت و انوثت در دستیابی به ارزش‌ها
سؤالی ابتدا مطرح می شود که آیا زن و مرد مساوی اند یا متمایز یا اصلاً دو صنف نیستند؟
در پاسخ به این سؤال باید گفت که انسان در کسب فضائل و دفع رذائل به این نکته توجه کند که فضیلت را چگونه کسب می کند. آیا فضیلت و همچنین رذیلت جسمانی و مادی است یا یک امر روحانی(خارج ماده)؟ آیا رذیلت را می توان با حواس فهمید؟ البته که خیر. کسب فضیلت که یک امر غیر مادی است با روح انسان کسب می شود و اگر فضیلتی یا رذیلتی دیده شود، این اثر آن است نه خود آن.
آیاتی که علم و جهل، ایمان و کفر، ذلت و عزّت، سعادت و شقاوت، فضیلت و رذیلت، حق و باطل، صدق و کذب، تقوا و فجور، اطاعت و عصیان، انقیاد و تمرّد، غیبت و عدم غیبت و امانت و خیانت را مسائل ارزشی می داند، هیچ یک از این اوصاف را نه مذکر و نه مونث دانسته؛ چنان که موصوف این اوصاف را نیز هرگز بدن مردانه یا زنانه نیست؛ یعنی بدن انسان، مسلمان یا کافر، عالم یا جاهل، متّقی یا فاجر، صادق یا کاذب، محق یا مبطل، فاضل یا رذیل نیست.
عقل نظری که وصفش اندیشه و علم است و نیز دل که در پی کشف و شهود است و همچنین جان که وصفش فجور و تقواست، نه مونث است نه مذکر؛ چنان که فجور و تقوا، نه مذکر است نه مونث.
همچنین عقل عملی که موصوف مسائل اخلاقی است، مذکر و مونث ندارد؛ چنان که مسائل اخلاقی که به عقل عملی بر می گردد، مانند اراده خلوص، ایمان، باور، تهذیب، صبر و توکل هیچ یک مذکر و مونث نیستند. اگر صبر، ذکورت و انوثت نداشت، صابر نیز مذکر و مونث نیست.(25)
 
عدم تاثیر ذکورت و انوثت در ضد ارزش‌ها
همان گونه که در صفحات قبل تبیین شد، زن و مرد به عنوان انسان در کسب فضائل و رسیدن به کمال و طی درجات وجودی هیچ تفاوتی با هم ندارند و خطاب‌های قرآنی با عنوان کلی ذکر می‌شود. یعنی انسان را مورد خطاب قرار می‌دهد: «یا أیها الانسان إنکَّ کادح إلی ربّک کدحاً فملاقیه»(26) ای انسان! حقاً توبه سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد.
ای انسان تو سالک الی الله هستی، بدن سفر نمی‌کند تا سالکان دو صنف باشند؛ بعضی زن و بعضی مرد! سالک إلی الله، روح است و روح نه مؤنث است نه مذکر. در مورد رذیلت نیز مانند فضیلت در تحصیل آن زن و مرد به عنوان انسان در کسب آن مشترک اند؛ مثلاً قرآن در مورد کتمان شهادت و تبیین نکردن آن در دادگاه عدل نظام اسلامی چنین می‌فرماید: «و لا تکتموا الشّهاده و من یکتمها فانَّه، ءاثمٌ قبله...»(27) و شهادت را کتمان نکنید! و هر کس آن را کتمان کند، قلبش گناهکار است. در این آیه فرمود(و من یکتمها) و هر کس شهادت ندهد، پس قلبش گناهکار است و نفرمود زن یا مرد؛ بلکه به صورت کلی آن را ذکر کرده و سر زدن عمل از هر کس که باشد(زن یا مرد) خلاف است و مرتکب گناه شده، بنابراین اینجا در اشاره به قلب باید گفت که قلب نیز معانی مجرد را ادراک می کند؛ لیکن قلب در ادراک این معانی با ادراک عقل در دو چیز تفاوت دارد:
تفاوت اول این که آنچه را عقل از دور به صورت مفهوم کلی ادراک می‌کند که قلب از نزدیک به عنوان موجود شخصی خارجی که دارای سعه وجودی است مشاهده می‌نماید.
تفاوت دوم که نتیجه تفاوت اول است، این است که عقل به سبب انحصار ادراک مفهومی از ادراک بسیاری از حقایق عاجز است؛ اما قلب به سبب ادراک شهودی بر بسیاری از اسرار کلی و بلکه جزئی نیز آگاه می شود.
قلب در اصطلاح حکمت از مراتب عقل عملی به شمار آمده و پس از تخلیه و تجلیه و تحلیه، نوبت به فنا و شهود می‌رسد.(28) بنابراین از آنجایی که قلب معانی مجرد را ادراک می‌کند و بر مبنای برهان دوم اثبات روح(ادراک و مدرک) باید هر دو مجرد باشند، تا با هم سنخیت داشته باشند. در اینجا نیز باید رذیلت چیزی خارج از ماده باشد. قلب که مدرک مجردات است آن را درک کند. بنابراین رذیلت و گناه که با قلب درک می‌شوند، مربوط به روح است؛ زیرا ابزار شناختی مانند قلب و عقل مختص روح‌اند و نه جسم؛ بنابراین رذیلت و گناه به روح نسبت داده می‌شود نه به جسم و روح مشترک در بین دو صنف زن و مرد است و مختص انسانیت انسان است نه صنف خاص.
با این دیدگاه نظریه موجود در مورد این که زن منشاء گناه است را می‌توان صرفاً یک حرف بی‌پایه و اساس و فاقد برهان دانست، که عقل و نقل نیز آن را رد می‌کند. همچنین قرآن دربارۀ قلبی که نسبت به معارف کور است، می‌فرماید: «فأنّها لاتعمی الأبصار ولکن تعمی القلوب الّتی فی الصدور؛ در حقیقت چشم‌ها کور نیست، بلکه دل‌های سیاه کور است» دل است که جاهل یا عالم می‌شود. چیز مادی ظرف اندیشه نیست و چیز مجرد وصف مادی نمی‌پذیرد؛ بنابراین دل نه مذکر است نه مونث.(30)
ادامه دارد...
محمد ساکی مالحی
/9462/702/ر
منابع:
1- سوره القصص آیه 79
2- سوره القصص آیه 80
3- ادب فنای مقربان ج2، ص165
4- تفسیر موضوعی، ج 11، صورت و سیرت انسان در قرآن، ص21
5- تفسیر انسان به انسان، ص61
6- تفسیر انسان به انسان، ص 60
7- سوره بقره، آیه 34
8- سوره اعراف، آیه 12
9- سوره فاطر، آیه 15
10- سوره حشر، آیه19
11- اصول فلسفه وروش رئالیسم ، ج 1 ، ص 107- 106
12- اصول فلسفه وروش رئالیسم ، ج 1 ، ص 95
13- الله شناسی ،ج 1، ص 92
14- سوره مومنون، آیات13-11
15- سوره حجر، آیه 29
16- تفسیر انسان به انسان ، ص 150، عین النضاخ، ج 1، ص 96- 95
17- سوره الرحمن ، آیات 104
18- سوره الرحمن ، آیات 104
19- صحیفیه ی سجادیه، دعا یکم
20- سوره فرقان ،آیه 44
21- زن در آیینه در جلال و جمال، ص 279-278
22- سوره القیامه – آیه 37 تا 39
23- بحارالانوار،ج61،ص31
24- سوره، لیل، آیات 1-3
25- زن در آیینه جمال وجلال ،ص 97
26- سوره انشاق ،آیه 6
27- سوره بقره ، آیه 283
28- معرفت شناسی در قرآن، ج 13 تفسیر موضوعی، ص 300-299
29- سوره حج، آیه 46
30- زن در آیینه جلال و جمال، 88-87
ارسال نظرات