خاطرهاي از يك شهيد گمنام

سي و يك سال از 19 دي سال 56، ميگذرد. بارها تصميم گرفتم خاطره خود از شهيد مرتضي شريفي را بنويسم اما تا به حال عملي نشده بود اما اكنون در برابر نسل سوم انقلاب، مصرّ هستم اين خاطره را قلمي كنم، چون احساس ميكنم اين حقي است كه بايد ادا شود.
... هفدهم ديماه 56 مدرسه علميه رسالت قم، حال و هواي عادي ندارد، نگراني همراه با ترس در چهره طلاب مدرسه كاملاً مشهود است. در زيرزمين مدرسه كه نمازخانه و خوابگاه، غذاخوري نيز هست، بريدهاي از يك روزنامه بر روي ستون نصب شده و جلب توجه ميكند، زمزمهها و گفتوگوها همه درباره اين مقاله ميباشد، گفتوگوها طبيعي نيست. در اين ميان فردي بيش از ديگر طلاب، ناآرام و بيقرار است. حدود سه ماه پيش از رهنان در حوالي اصفهان براي تحصيل علوم ديني وارد حوزه قم شده و در مدرسه رسالت واقع در خيابان صفائيه مشغول به درس شده است. من چند روزي است كه با او بحث صرف را شروع كردهام، و اين موجب شده با او و افكارش بيش از ديگران آشنا شوم، او مدام ميگويد: بايد كاري كرد، سكوت صحيح نيست، چرا كه در مقاله مذكور، مقام مرجعيت شيعه يعني حضرت روح الله خميني مورد اهانت واقع شده است. هرچه زمان به پيش ميرود التهاب مدرسه بيشتر ميشود و همين باعث تعطيلي بعضي از دروس شده و اين فرصت مناسبي است كه طلاب مدرسه همچون ديگر طلاب حوزه براي كسب تكليف رو به منازل بزرگان حوزه آورند.
من و اين همبحثي وظيفهشناس و جسور نيز سري به بيوت مراجع عظام ميزنيم، ولي به نظر ميرسد حركت امروز آنچنان رضايتبخش نيست.
خبر تعطيلي فردا يعني 19 دي و تشكيل اجتماعات در بيوت مراجع جرقه اميدي است در دل اين طلبه جوان؛ و او بيصبرانه از غروب انتظار طلوع صبح فردا را ميكشد. با من درباره فردا سخن ميگويد و اينكه قرار ديدار فردا صبح زود، شايد قبل از طلوع آفتاب است.
مرتضي به حجره من آمده و ميگويد: برويم. ميگويم: به اين زودي! بگذار صبحانه بخوريم، بعد برويم.
ولي او اصرار دارد زود برويم؛ يادم نيست صبحانه خورده يا نخورده از خوابگاه مدرسه كه انتهاي خيابان صفائيه است به سوي حرم حركت ميكنيم. در خيابان هيچ اثري از جنبوجوش به چشم نميخورد، بيشتر از هر چيز خلوتي خيابان نمود ميكند. بعد از پيمودن خيابان صفائيه و ارم وارد حرم حضرت معصومه(س) ميشويم و باز هم خبري نيست!
ميگويم: گفتم كه خيلي زود است، و او با حالت تعجب ميگويد پس طلبهها و مردم كجا هستند مگر قرار نيست امروز اجتماعاتي تشكيل شود؟ لحظاتي در صحن حرم بدون هدف قدم زده و از حرم خارج ميشويم.
حالا كه خبري نيست با خود ميگويم از فرصت استفاده كنم و سري به اخوي بزنم، مدت زيادي است به سبب فشار درس و بحث، خدمت ايشان نرسيدهام. با اين افكار جلوي مدرسه خان كه روبروي حرم مطهر با مرتضي خداحافظي كرده و راه افتادم، هنوز چند قدمي برنداشته بودم كه مرا صدا كرد، به سويش برگشته و منتظر ماندم، رو به من كرد و گفت:عبداللهي بيا يك بار ديگر با هم خداحافظي كنيم، شايد هرگز همديگر را نديديم!
كلام او برايم نامفهوم است، ولي بيآن كه چيزي بگويم، با من معانقه كرده و از همديگر جدا ميشويم. من آن روز بيخبر از همه جا و هياهو و حوادث شهر در منزل اخوي روز را به پايان برده و بعد از مغرب به سوي مدرسه راهافتادم تا براي فردا آماده درس و بحث شوم، از منزل خارج شده و منتظر تاكسي ميشوم. هرچه منتظر ميمانم از تاكسي خبري نيست تا اين كه راننده يك تاكسي بي مقدمه ميگويد: برگرد به خانه، خطرناك است! حرف او را متوجه نميشوم، ميگويم: ميخواهم بروم حرم، ميگويد: اطراف حرم بسته است. از سخنان راننده تاكسي كه مرا تا نزديكي حرم ميبرد كم كم متوجه حوادث آن روز ميشوم. اطراف حرم كاملاً خلوت است و همه جا را كماندوهاي رژيم با كلاه ويژه و باتومهاي بلند پر كردهاند، ناگزير با ترس و وحشت از ميان آنها به سرعت ميگذرم و خود را به مدرسه ميرسانم. در مدرسه را ميزنم، خبري نيست، همه جا را سكوت و وحشت فرا گرفته است، لحظاتي منتظر ميمانم و از پشت در مدرسه صدايي ميشنوم. خود را معرفي ميكنم؛ درمدرسه باز ميشود. چند تن از طلاب مدرسه را ميبينم كه با بهت و ناباوري به من نگاه ميكنند. يكي زبان گشوده ميگويد: تو زندهاي؟ ـ مگر نميبيني! ميگويد: ما گمان كرديم تو هم همراه با شريفي گلوله خوردي و كشته يا مجروح شدي؟
لحظات به سختي سپري ميشود. من تازه متوجه جريان شدهام...در انديشه سخن صبحهنگام شهيد شريفي هستم كه اكنون برايم تفسير ميشود ...« بيا يك بار ديگر با هم خداحافظي كنيم، شايد هرگز همديگر را نديديم!»
روحش شاد، و راهش پر رهرو باد.
حجت الاسلام جعفر عبداللهي / استاد حوزه علميه قم