آواربرداری با دستانی پر از محبت؛ وقتی طلاب، تسکیندهنده دلهای شکسته شدند
در حالی که خانههایشان به تل خاکستر تبدیل شده، طلاب جهادی با آواربرداری و دلداری، امید را به آسیبدیدگان بازگرداندند.
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، ساعت نه صبح بود. ساعتی که آفتاب، آسمان تهران را روشن کرده بود و ما را دعوت به حرکت میکرد. کمکم آماده شدیم برای رفتن به مکانی که برای این گروه جهادی تعیین شده بود — مکانی برای آواربرداری، برای پاک کردن زخمهای شهر، برای بازگرداندن امید به خانههایی که دیگر خانه نبودند.
مناطقی در تهران که روزها یا شبهای گذشته، مورد اصابت ارتش آمریکایی و صهیونیستی قرار گرفته بودند. مناطقی که تا دیروز، صدای کودکان در آنها طنینانداز بود و بوی غذا از آشپزخانهها برمیخاست. حالا، تنها ویرانهای بیش نمانده بود.
نخستین نگاه
شاید در نگاه اول، وقتی پا در این مکان میگذارید، مبهوت شوید. ترسی عمیق به دلتان راه مییابد، قلبتان به تپش میافتد، و چشمانتان از دیدن این همه ویرانی، اشکآلود میشود. خانههایی که روزگاری پناهگاهِ آرامش بودند، حالا تکههایی از آجر و آهنِ لهشده بودند. کوچههایی که روزگاری محلِ بازی کودکان بود، حالا گورستانِ خاطرات.

اما...
اما وقتی که زیباییهای این مسیر را میبینید، این مشکلات رنگ میبازد. زیباییهایی که نه در دیوارها و سقفها، بلکه در قلبهایی نهفته است که برای همنوعان خود میتپند. توانِ مقابله با این زیبایی و ایثار و همدلی را ندارید. اشک، جایگزینِ کلمات میشود و سکوت، بهترینِ روایتگرِ احساس.
همدلی
همدلی و ایثارهایی که موجب تسکین صاحبخانههایی شده بود که تا همین چند ساعت پیش، دارای زندگی نرمالی بودند. خانوادههایی که شب را در آغوشِ امنِ خانهشان سپری کرده بودند و صبح را با امید به فردا بیدار شده بودند. حالا، تنها جزئی از خانه بودند — خانهای که دیگر وجود نداشت.
چرا که همه آنها در حمله وحشیانه ارتش آمریکایی و صهیونیستی به مناطق مسکونی، تبدیل به تلی از خاکستر شده بودند. خانههایی که روزگاری پر از صدای زندگی بود، حالا سکوتِ مرگباری داشتند. پنجرههایی که روزگاری به باغِ همسایه باز میشدند، حالا به آسمانِ خاکآلوده خیره مانده بودند.

طلاب
در این جمع، توجهم به طلابی جلب شد که گرد هم آمده بودند. طلابی که فقط دغدغهشان تسکینِ بازماندگان و صاحبخانههایی بود که دیگر صاحب چیزی نبودند. طلابی که در قابِ مهربانی و ایثارِ بینظیر بودند. طلابی که این روزها، آسمان، سقفِ آنها و زمین، فرشِ آنها بود.
طلابی که برایشان فرقی نداشت به چه کسی کمک میکنند. فارق از هر نوع عقیده و پوشش، آنچه برایشان اهمیت داشت، انسانیت بود. و همین کافی بود که آن مردم، صلاحیتِ کمکِ بچههای جهادی را داشته باشند.
در میانِ این طلاب، تفاوتِ مذهب و قومیت و زبان معنا نداشت. تنها چیزی که مطرح بود، انسان بود. انسانی که درد میکشید، انسانی که نیاز داشت، انسانی که امیدوارِ کمک بود.
انسانهایی که برای وطن ایستاده بودند. انسانهایی که برای وطن، جان و مال را داده بودند. انسانهایی که در برابرِ ظلم، سکوت نکرده بودند. انسانهایی که خود را فدایِ دیگران کرده بودند. انسانهایی که...
این روایت، روایتِ ایثار است. روایتِ انسانیت است. روایتِ کسانی که در تاریکیِ جنگ، چراغِ امید را روشن نگه داشتند. روایتِ طلابی که نشان دادند، در میانِ ویرانی، هنوز انسانیت زنده است.
ارسال نظرات