خاطرات یک اردوی جهادی؛ از دل انفجارها تا پیوند با مردم و درس ایستادگی و امید
چقدر زود گذشت! انگار همین دیروز بود که پا به این اردو جهادی گذاشته بودیم؛ با همان لبخندهای امیدوارانه و همان اشتیاقی که در چشمهای همه موج میزد. حالا اما، باید میرفتیم.
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، وقت رفتن فرا رسیده بود و باید آماده بازگشت میشدیم. چقدر زود گذشت! انگار همین دیروز بود که پا به این اردو جهادی گذاشته بودیم؛ با همان لبخندهای امیدوارانه و همان اشتیاقی که در چشمهای همه موج میزد. حالا اما، باید میرفتیم؛ با خاطرههایی که در سینه داشتیم و با تجربههایی که جانمان را غنیتر کرده بود.
چه زود گذشت! انگار همین دیروز بود که آماده پذیرای مسئولیتهایی بودیم که انتظارمان را میکشید. حال باید باز میگشتیم؛ در آستانه بازگشت، تمامِ آن لحظات در ذهنم موج میزدند؛ صحنههایی که هر یک به تنهایی داستانی بودند، روایتی که تا ابد در دفتر خاطرههای وجودم باقی خواهد ماند.

شبهایی که از خواب میپریدیم؛ نه از کابوس، که از صدای انفجارهایی که گاه چنان نزدیک میغریدند که انگار زمین زیر پایمان به لرزه میافتاد. شبهایی که در ایستگاههای بازرسی، تا پاسی از شب، مشغول تامین امنیت بودیم و خستگی را به لبخندی بر لبانمان تبدیل میکردیم. شبهایی که سکوتِ سنگینِ شب را با صدای گامهایمان میشکستیم و در تاریکی، چراغِ امید را روشن نگه میداشتیم. شبهایی که...

و روزهایی که در میانشان زیستیم؛ روزهایی که همزمان هم میخندیدیم و هم میگریستیم. روزهایی که غم را دیدیم و زیبایی را، ایثار را و فداکاری را، و روزهایی که در سایه ترس، شجاعت را یافتیم و در میانِ سختی، انسانیت را. روزهایی که...

در مسیر بازگشت، اما، آن صحنههای زیبا همچنان در برابر چشمانم جان میگرفتند. میدیدمشان؛ مردمی که در میدانها، در کنار روحانیون، ایستگاهی کوچک برپا کرده بودند و مشغول خلق حماسهای مردمی بودند تا مبادا میدان، خالی از نام و یاد میهندوستان جلوه کند. از کودک تا پیرمرد، همه پرچمِ سهرنگِ ایران را بر دستان داشتند و عشق و شور و حماسه را به رهگذران تزریق میکردند. چشمانشان از نورِ ایمان روشن بود و دلهایشان از عشق به میهن میتپید.

ما نیز نخواستیم از این ثواب جا بمانیم. به آنان پیوستیم و در این عرصه، به یاریشان شتافتیم؛ چه درسی بزرگتر از اینکه در کنار مردم بودن، خود عبادتی است؟ چه افتخاری بالاتر از اینکه در میانِ کسانی باشیم که برای آرمانشان میایستند؟
و در پایانِ مسیر، رنگینکمانی بر آسمان نقش بست؛ پیوندی زیبا از تابش خورشید و بارش باران. انگار آسمان خودش میخواست به ما بگوید که پس از هر طوفان، رنگینکمانی خواهد بود. آن را به فال نیک گرفتم؛ که ایرانِ عزیز همچنان سرفراز و سربلند باشد، همچنان ایستاده، همچنان مقاوم، همچنان زیبا.

ارسال نظرات