ماه یازدهم؛ خاطرات یک آسیبدیده از انجمن (قسمت دوم)
به گزارش گروه فرق وادیان خبرگزاری رسا، برخی از خاطرات دوران خواستگاری خانمی را خواندیم که بعدها متوجه میشود همسرش از اعضای انجمن حجتیه بوده است. و اکنون بقیه ماجرا:
نکته مهم این است که من در دوران عقد، هیچ اطلاعی از وجود تشکیلاتی به نام «انجمن حجتیه» نداشتم. به همین دلیل، موارد عجیبی میدیدم اما علتش را نمیفهمیدم.
مثلاً با اینکه چند شهید در خانواده همسرم بود، هیچوقت درباره آنها صحبت نمیکردند یا ارزشی برایشان قائل نبودند. وقتی درباره شهدا حرف میزدم، واکنش خاصی نشان نمیدادند. یکبار هم که عکس یکی از شهدای فامیلشان را نشانم دادند، خوشحال شدم و گفتم: «زندگینامه شهدا پر از درسه، خوبه بخونیم و استفاده کنیم.» اما ناگهان خواهر همسرم با تمسخر گفت: «شما انگار خیلی دوست داری داداش من شهید بشه و بشی همسر شهید! ما برای داداشمون کلی آرزو داریم.» و هر دو شروع کردند به خندیدن و تمسخر. این رفتار برایم بسیار عجیب بود!
وقتی یکی از سخنرانان انقلابی برای سخنرانی به شهر ما آمده بود و در امامزاده مراسم داشت، گفتم یک شب برویم استفاده کنیم. همسرم گفت: «ما به خاطر زیارت حرم امامزاده میریم نه به خاطر این سخنران.» از این جواب، هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم! عجیبتر اینکه پدر همسرم نام آن سخنران را برد و پرسید: «ایشون کیه؟» وقتی گفتم «واقعاً نمیشناسید؟» همسرم گفت: «اسمش یادشون رفته، وگرنه به چهره میشناسن.» همان لحظه کلیپی از آن سخنران را نشانشان دادم، باز هم نشناختند! در دلم گفتم: «چطور ممکنه خودشون رو انقلابی بدونن اما بسیاری از سخنرانان انقلابی را نشناسن؟» آرام آرام سئوالاتی برایم ایجاد میشد.
جمعهها در خانه اقوام مادری همسرم، مهمانی دورهای داشتند. قرآن میخواندند اما بدون توجه به معنا و تفسیر. اگر هم تفسیر میگفتند، فقط تفاسیر روایی بود و هیچ تحلیلی در کار نبود. ولی به اعیاد نیمه شعبان و غدیر توجه بسیار زیادی داشتند. همسرم از سه ماه قبل با دوستانش برای بچهها برنامهریزی میکرد. مراسمها یک تا دو هفته ادامه داشت. یکبار در خانه خودشان، یکبار برای بچهها، یکبار برای خانواده. همه هم با پذیراییهای مفصل و تجملاتی.
سال گذشته در یک شب سرد و بارانی، همراه خانوادهشان به خانهای در بالای شهر رفتیم؛ ساختمانی چند واحدی و بسیار لوکس. افراد حاضر تقریباً همه با هم آشنا بودند. پارکینگ ساختمان با کتیبههای بزرگ و زیبا تزئین شده بود. کتابهای دعایی که شکیل بودند، بین مهمانها توزیع میشد. زنانه و مردانه جدا بود. چند صندلی گذاشته بودند و مراسم با دعا و کمی روضه، بدون سخنرانی تمام شد. این فضا با تصور من فاصله زیادی داشت. من دوست داشتم در مراسمی عمومی شرکت کنیم، نماز استغاثه بخوانیم، حال معنوی داشته باشیم. این تجملات، فضای سنگین، رفتارهای از بالا به پایین و ظاهرگرایی خانمها برایم آزاردهنده بود. خواهر همسرم هم تعدادی کتاب قصه درباره شرح تشرفات آورده بود و بین بچهها توزیع میکرد.
یکی از مواردی که برایم بسیار عجیب بود، مراسمهای فاطمیه در خانواده همسرم بود. علاوه بر طولانی بودن ایام برگزاری، آنچه برایم عجیبتر بود، خانهها و تشریفات این مجالس بود؛ اغلب در منازل بالاشهر، با پذیراییهای خاص و فضایی کاملاً متفاوت از سطح مالی خانواده همسرم. روضه فاطمیه را از روی مقتل میخواندند. به هر فرد برگههایی داده میشد تا از مطالب مقتلخوانی مسابقه برگزار کنند. افراد باید پاسخ درست را علامت میزدند و عکس پاسخنامه را برای شمارهای در تلگرام ارسال میکردند. در صورت پاسخ صحیح، به قید قرعه هدیه میدادند. برای اولین بار بود که چنین نوعی از روضهخوانی را میدیدم؛ با بیان جزئیات بسیار دقیق و لعنهای علنی. حجم مطالبی که شنیدم آنقدر سنگین بود که چند روز گریه میکردم.
برایم مایه تعجب بود که خانواده همسرم با وجود وضعیت مالی متوسط، با افراد مرفه و ثروتمند رفتوآمد میکردند؛ در حالی که آن افراد نگاه از بالا به پایین به آنها داشتند. نکته جالب دیگر این بود که در مراسمهای مختلف، چهرههای تکراری زیادی میدیدم. در عین حال، خانواده همسرم تلاش میکردند طوری رفتار کنند که من متوجه ماهیت واقعیشان نشوم.
مثلاً روزی که رهبر انقلاب در نماز جمعه تهران سخنرانی داشتند و من به خانهشان دعوت بودم، قبل از ورود من تلویزیون را روشن کرده بودند. به محض ورودم گفتند: «سخنرانی آقا رو دیدی؟» گفتم: «منتظر بودم نسخه کاملش در کانال رسمی منتشر بشه تا ببینم.» آنها سعی میکردند خود را کاملاً ولایتپذیر نشان دهند، اما باورها و تفکرات واقعی افراد همیشه در عمل آشکار میشود. مثلاً یک روز همسرم کلیپی نشانم داد که در آن به چند نوجوان دهه هشتادی عکسهایی از امام خمینی(ره)، رهبر انقلاب، شهید مطهری و دیگر شخصیتهای مذهبی نشان میدادند و آنها نمیشناختند. اما وقتی عکس خوانندهها و شخصیتهای خارجی را نشان میدادند، دقیق میشناختند. همسرم گفت: «بچههای ما اینطور شدن. اوضاع اسلام در کشور اینه. بعد بعضیها ادعا میکنن که اسلام را به دنیا صادر میکنن.» از جمله آخر حرفش تعجب کردم، چون مشابه عبارتی بود که از بیانات رهبری شنیده بودم. برایم سئوال شد که: «یعنی منظورش به رهبری بود!؟ چرا اینطور گفت!؟» اما چیزی نگفتم.
یکبار هم، همسرم عکسی از کتاب عروة الوثقی نشانم داد و گفت: «ببین، این کتابی است که همه مراجع تقلید برای گفتن احکام شرعی به اون رجوع میکنن و خودشون کار خاصی انجام نمیدن.»! من به این حرف واکنش نشان دادم، چون میدانستم مراجع برای استنباط احکام شرعی چقدر زحمت میکشند. ما کتاب اصول شهید صدر را خوانده بودیم و میدانستم حتی برای استفتائات جدید هم تحقیقات گسترده لازم است. او در جواب گفت: «خودت برو تحقیق کن.» من این حرف را پای بیاطلاعیاش گذاشتم. یکدفعه نیز درباره علامه حسنزاده آملی، فلسفه و عرفان با او صحبت کردم. ناگهان گفت: «این فلسفه و عرفان چیه؟ من تا تهش رفتم، هیچی توش نبود.» از این حرف تعجب کردم! اما باز هم آن را به حساب ناآگاهی او گذاشتم.
مورد دیگر مربوط به ۲۲ بهمن بود. من قصد داشتم همراه چند نفر از نوجوانانی که با آنها فعالیت فرهنگی میکردیم، در راهپیمایی شرکت کنم. همسرم گفت: «من هم با چند تا از بچهها میآیم.» اما وقتی در پایان راهپیمایی یکدیگر را دیدیم، دیدم هیچکدام از بچهها همراهش نیستند. پرسیدم: «چرا تنها اومدی؟» گفت: «هیچکدومشون نیومدند.»! من تا عصر برای بچهها برنامه داشتم و بعد برای کمک به آمادهسازی جشن نیمه شعبان به خانهشان رفتم. آنجا فهمیدم هیچکدام از اعضای خانوادهاش در راهپیمایی شرکت نکردهاند. قبل از اینکه چیزی بپرسم، شروع کردند به توجیه؛ مادرشان گفت: «من قبلاً میرفتم، ولی الان کمردرد دارم و نتونستم شرکت کنم.» ولی پدر و خواهرش هم شرکت نکرده بودند. به آنها چیزی نگفتم، اما این به ذهنم خطور کرد که: «خواهرشوهرم چطور مربی فرهنگیه که نه تنها بچههای تحت نظرش رو نیاورده، بلکه خودش هم در راهپیمایی شرکت نکرده!؟»
اینها مجموعهای از نشانههای عجیبی بود که میدیدم ولی دلیلش را نمیدانستم. اما اصل ماجرا از نیمه شعبان ۱۴۰۳ شروع و روشن شد.