۱۳ آبان ۱۴۰۵ - ۱۳:۴۹
کد خبر: ۸۳۱۵۹۵
«یا پاسدار می‌شوم یا شهید»؛

دانش‌آموزی که آرزویش تعبیر شد

ت
تبریز- «یا پاسدار می‌شوم یا شهید»؛ این جمله، آرزوی همیشگی مهدی رزمجو بود؛ دانش‌آموز بسیجی‌ای که از کودکی دل‌بسته راه امام حسین(ع) بود و سرانجام در مسیر باورها و آرمان‌هایش به مقام والای شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا در تبریز، قرار دیدارمان در موزه شهدای بنیاد شهید و امور ایثارگران، ساعت ۱۵ بود؛ اما هنوز نیم ساعت به موعد قرار باقی مانده بود که پدر و مادر مهدی از راه رسیدند.آن‌ها آمده بودند تا از جگرگوشه‌شان بگویند؛ از پسری که در پی حمله دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی، بال در بال ملائک گشود و آسمانی شد.

آقای محمدتقی رزم‌جو و خانم نسرین مردانی، پدر و مادر دانش‌آموز بسیجی شهید مهدی رزم‌جو هستند؛ پدر و مادری که اکنون داغ فراق فرزندشان را بر دل دارند و قرار است از خاطرات، ویژگی‌ها و آرمان‌های پسرشان برایمان روایت کنند.

یادگاری‌های تماشایی

تا رسیدن دیگر دوستان خبرنگار و کامل‌شدن جمع، مادر مهدی فرصت را غنیمت می‌شمارد. آرام و باحوصله، نقاشی‌های پسرش را یکی‌یکی از کیف بیرون می‌آورد و روی میز می‌چیند.گویی هر نقاشی، پنجره‌ای به دنیای پرمهر و خاطراتی است که هنوز در گوشه‌گوشه خانه و اعماق دل مادر زنده‌اند.چشم‌هایش به نقاشی‌ها گره می‌خورد. با مهر مادرانه قربان‌صدقه یادگارهای پسرش می‌رود و با بغضی که در گلو دارد، زیر لب نجوا می‌کند: «مهدی خادم هیئت بود.

این نقاشی را برای ایام فاطمیه کشیده بود و این یکی هم خیمه‌های ظهر عاشوراست.»نگاهم روی نقاشی‌ها می‌چرخد. پشت هر کدام از آن‌ها، دنیایی از ارادت و عشق به اهل‌بیت(ع) نهفته است. مادر همچنان با حسرت و مهر به یادگارهای فرزندش چشم دوخته و من در سکوت، به تماشای این همه دلبستگی نشسته‌ام.آهی از سر تأثر می‌کشم و از خداوند برای دل داغدار این مادر، صبر و آرامشی به وسعت آسمان مسئلت می‌کنم.

دقایقی بعد، دوستان خبرنگار هم از راه می‌رسند. پس از سلام و احوالپرسی و آشنایی با یکدیگر، جمعمان کامل می‌شود و گوش جان می‌سپاریم به روایت پدر و مادر از فرزند شهیدشان؛ روایتی از سال‌های کودکی تا روزهایی که مهدی آرام‌آرام قدم در مسیر عشق و دلدادگی گذاشت.پدر آهی عمیق از سینه بیرون می‌دهد.

نگاهش میان عکس‌های کودکی، نوجوانی و نقاشی‌های پسرش می‌چرخد و گویی کبوتر دلش به سال‌های دور کودکی مهدی پر می‌کشد.عکس‌های کودکی مهدی را یکی‌یکی با انگشت نشان می‌دهد و با لبخندی آمیخته به حسرت می‌گوید: «پسرم مهدی نهم اسفندماه سال ۱۳۸۶ دیده به جهان گشود. پسری پرجنب‌وجوش و شیطان بود. دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس محله قراملک گذراند و پس از آن، برای ادامه تحصیل در رشته برق صنعتی، وارد هنرستان شهید مباشر اصل شد.»

دلداده اهل بیت

اما قصه دلدادگی مهدی به اهل‌بیت(ع)، به سال‌های مدرسه و نوجوانی‌اش محدود نمی‌شود. او از همان هفت‌سالگی، دست در دست پدر، راهی هیئت‌های حسینی می‌شد؛ پسربچه‌ای کوچک که در مکتب حضرت سیدالشهدا(ع) پرورش می‌یافت و در کنار عزاداری، درس عشق، وفاداری و پایبندی به اسلام و اهل‌بیت(ع) را می‌آموخت.

پدر، گویی با ورق‌زدن خاطرات، بار دیگر روزهای کودکی پسرش را زندگی می‌کند. لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «مهدی از هشت‌سالگی در محله قراملک در دسته عزاداری شاخسی شرکت می‌کرد. ظهر عاشورا هم در مراسم شبیه‌خوانی، نقش یکی از یاران امام حسین(ع) را بر عهده می‌گرفت.

پای ثابت برنامه‌های هیئت ام‌ابیها بود و از همان دوران نوجوانی مداحی می‌کرد. کتاب‌های نوحه را هم از تهران و اردبیل سفارش می‌داد.»هر خاطره‌ای که از زبان پدر روایت می‌شود، گوشه دیگری از شخصیت مهدی را برایمان آشکار می‌کند؛ پسری که گویی از همان کودکی، دلش با هیئت و روضه و نام امام حسین(ع) گره خورده بود.

شهادت آرزوی همیشگی

پدر ناگهان با سوز و حسرتی عمیق، تکیه‌کلام همیشگی پسرش را بر زبان می‌آورد: «یا شهید می‌شوم یا پاسدار.»لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «مهدی از کلاس هفتم، عضویت در بسیج دانش‌آموزی مدرسه را آغاز کرده بود.»اما انگار ادامه‌دادن این خاطرات برای پدر آسان نیست. بغضی که از ابتدای روایت همراهش بوده، دیگر مجال سخن‌گفتن نمی‌دهد. سرانجام از ادامه گفت‌وگو منصرف می‌شود و با نگاهی به همسرش می‌گوید: «مادرها پسرهایشان را بهتر روایت می‌کنند.»

مامان بدبخت شدیم

خانم نسرین مردانی، مادر مهدی، خاطرات همسرش را به روزهای جنگ ۱۲ روزه پیوند می‌زند؛ روزهایی که به گفته او، مهدی حال‌وهوای دیگری داشت و حرف‌هایش بیش از همیشه بوی رفتن می‌داد.مادر با صدایی آمیخته به بغض می‌گوید: «نمی‌دانم در دل پسرم چه می‌گذشت که در جنگ ۱۲ روزه مدام می‌گفت: مامان، من شهید می‌شوم.»لحظه‌ای مکث می‌کند و سراغ روزهای جنگ رمضان می‌رود؛ روزهایی که دیدن مهدی برای خانواده دشوارتر از همیشه شده بود.ادامه می‌دهد: «در جنگ رمضان، خیلی کمتر می‌توانستیم مهدی را ببینیم.

روزی حتی یک ساعت هم در خانه نبود. وقتی رهبر عزیزمان به شهادت رسید، نیمه‌شب از خواب بیدار شدم. دیدم مهدی با صدای بلند گریه می‌کند. چشم‌هایش پر از اشک بود. با بغض گفت: مامان، بدبخت شدیم، آقا رو شهید کردند.»

حلالیت طلبید

مادر هنوز آن لحظه را با تمام جزئیات به خاطر دارد؛ لحظه‌ای که اندوه شهادت رهبر، تمام وجود پسرش را فراگرفته بود.با بغضی در گلو ادامه می‌دهد: «بدون اینکه کسی از او بخواهد یا حتی تلفنش زنگ بخورد، لباس پوشید و راهی مسجد محله شد.»روایت مادر که به اینجا می‌رسد، بغضش سنگین‌تر می‌شود.

از غسل‌های شهادتی می‌گوید که مهدی هر بار پس از بازگشت به خانه انجام می‌داد؛ از خداحافظی‌هایی که رنگ و بوی دیگری داشت و از تسبیح‌هایی که به رسم یادگاری به دوستانش هدیه داده بود.مادر با حسرت ادامه می‌دهد: «هر وقت به خانه می‌آمد، غسل شهادت می‌کرد. یک روز قبل از شهادتش هم با دوستانش خداحافظی کرده و از آن‌ها حلالیت طلبیده بود. حتی به دوستانش تسبیح یادگاری داده بود.»

آخرین تماس

مادر لحظه‌ای سکوت می‌کند و از میان انبوه خاطرات دردانه‌اش، سراغ آخرین تماس تلفنی با پسرش می‌رود؛ خاطره‌ای که مرور آن، حالا بیش از همیشه دلتنگی‌اش را تازه می‌کند.با صدایی آرام و بغضی در گلو می‌گوید: «آن شب، قبل از افطار، خانه نبودم که مهدی زنگ زد.

گفت: مامان، من اومدم خونه دوش بگیرم، کجایی؟ نمیای خونه؟ بهش گفتم بیرون کمی کار دارم، ولی صبر کن تا من بیام، بعد برو.»کمی مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «مدتی بعد مادرم زنگ زد. پشت تلفن به‌شدت گریه می‌کرد. با نگرانی پرسیدم: مامان، چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟ گفت: توی خونه نشسته بودم که جلوی چشمم صحنه‌ای دیدم؛ مهدی شهید شده بود و پرچم ایران را روی پیکرش کشیده بودند.

چرا به من نمی‌گی مهدی شهید شده؟»مادر ادامه می‌دهد: «به مادرم گفتم: مادرجان، مهدی حالش خوبه، نگران نباش. الان بهش می‌گم به شما زنگ بزنه.»بلافاصله با مهدی تماس گرفتم و از او خواستم همان لحظه با مادربزرگش تماس بگیرد. گفتم: «آنا چند روزیه تو رو ندیده و خیلی دلش برات تنگ شده و نگرانه؛ حتماً بهش زنگ بزن.» مهدی هم گفت: «چشم، حتماً.»مهدی به مادربزرگش زنگ می‌زند و آن دو دقایقی با هم صحبت می‌کنند؛ تماسی که حالا در حافظه مادر، رنگ و بوی آخرین دیدارها و آخرین خداحافظی‌ها را به خود گرفته است.

برای سحری هم نیامدمادر آرام‌آرام به ساعات پایانی زندگی مهدی می‌رسد و از آخرین شب انتظار می‌گوید؛ شبی که قرار بود پسرش برای صرف سحری به خانه برگردد.با صدایی آمیخته به دلتنگی روایت می‌کند: «ساعت یک نصفه‌شب بود که به مهدی زنگ زدم و گفتم: پسرم، سربازی رفتی که دیگه خونه نمیای؟ گفت: مادر، سحری آماده کن، برای سحری میام.»مادر غذای سحری را آماده می‌کند و روی اجاق می‌گذارد تا به وقتش گرم و مهیا باشد. همسر و دخترش به خواب رفته‌اند و چشم‌های خودش هم کم‌کم سنگین می‌شود؛ بی‌خبر از اینکه آن شب، آخرین شب انتظار برای بازگشت مهدی به خانه خواهد بود.

بی قرار در پی مهدی

«۲۸ اسفندماه، ساعت دو و ۱۲ دقیقه بامداد بود که با شنیدن صدای انفجار مهیبی از خواب پریدیم. چون هر شب این منطقه را بمباران می‌کردند، اصلاً تصور نمی‌کردیم این بار پایگاه بسیج محله قراملک هدف قرار گرفته باشد.»صبح، دلشوره امانش نمی‌دهد. هراسان تلفن همراهش را برمی‌دارد و سراغ کانال خبری قراملک می‌رود.

خبرها را یکی‌یکی دنبال می‌کند، اما هنوز نمی‌تواند آنچه را می‌خواند باور کند.با اضطراب ادامه می‌دهد: «اصلاً باورم نمی‌شد که پایگاه و بسیجی‌ها را با موشک زده باشند. با ترس و لرز همسرم را بیدار کردم و گفتم: بلند شو برویم از بچه‌ها خبر بگیریم؛ دیشب نوشتند پایگاه بسیج را زده‌اند.»پدر و مادر بی‌قرار راه می‌افتند.

ابتدا به چند مسجد سر می‌زنند، اما خبری از مهدی نیست. مسجدها سالم‌اند و هنوز کورسوی امیدی در دلشان روشن است. مادر از همسرش می‌خواهد باغ‌ها و مزارع اطراف را هم جست‌وجو کنند.وقتی به آنجا می‌رسند، محوطه با علائم هشدار مسدود شده است و اجازه نزدیک‌شدن به آن‌ها نمی‌دهند. به پدر و مادر می‌گویند نام مهدی در فهرست شهدا نیست و برای پیگیری باید به بیمارستان محلاتی مراجعه کنند.با شتاب راهی بیمارستان می‌شوند، اما مهدی آنجا هم نیست.

بعدی، بیمارستان طالقانی است. پدر وارد بیمارستان می‌شود و با فرمانده مهدی روبه‌رو می‌شود. فرمانده به محض دیدن او، در آغوشش می‌گیرد و در میان اشک، شهادت پسرش را تسلیت می‌گوید.اینجا دیگر جایی برای انکار و امیدواری باقی نمی‌ماند؛ مهدی به آرزوی دیرینه‌اش رسیده بود و پدر و مادرش، از این پس باید با عنوانی تازه روزگار می‌گذراندند: پدر و مادر دانش‌آموز بسیجی شهید، مهدی رزم‌جو.

 

مادر دوباره به خاطراتش پناه می‌برد و از اطمینان قلبی پسرش به شهادت می‌گوید:"هر وقت از مهدی می‌پرسیدم پسرم، شماها کجا هستید؟ لبخند می‌زد و می‌گفت: نگران نباش مامان، هر وقت شهید بشم خبرش رو می‌شنوی."

خداحافظ ای آنام، باجیم

اما یکی از خاطراتی که مادر با جزئیات بیشتری به یاد می‌آورد، به یک روز پیش از شهادت مهدی برمی‌گردد. روزی که پسرش وسایل شخصی‌اش را جمع کرده و آماده رفتن شده بود. یک روز قبل از شهادتش مهدی وسایل شخصی اش را جمع کرده بود. موقع خداحافظی، نوحه "خداحافظ ای آنام، باجیم" را باز کرد و خواند." مادر کیف پسرش را به دست می‌گیرد و با نگرانی می‌پرسد: "کجا می‌ری؟"مهدی بی‌درنگ جواب می‌دهد: "مامان، می‌رم شهید بشم."

این جمله را چند بار تکرار می‌کند. بعد رو به مادر می‌گوید: "مامان، فکر می‌کنی شهادت مقام کوچکیه؟"مادر هنوز در خاطره آن لحظات مانده است. مهدی می‌رود، اما دوباره برمی‌گردد. این بار با دست برای مادرش بای‌بای می‌کند. آرامش عجیبی در چهره‌اش موج می‌زند و دوباره با اطمینان می‌گوید: "مامان، می‌رم شهید بشم. اگه شهید شدم، خیلی بااقتدار و صلابت جلوی دوربین‌ها ظاهر بشید."انگار حتی برای روزهای پس از شهادتش هم سفارش‌هایی برای مادر داشت. می‌خواست مادرش در برابر دوربین‌ها سربلند باشد و به داشتن چنین فرزندی افتخار کند.

شعر سنگ مزار

مادر از خاطره دیگری در روزهای جنگ ۱۲ روزه می‌گوید؛ روزی که می‌خواست از مهدی عکس بگیرد، اما پسرش با شوخی و اطمینانی عجیب گفته بود: «مامان، عکس خوب بگیر؛ به بنر شهادتم می‌زنید.»مهدی حتی برای سنگ مزارش هم بی‌تفاوت نبود. شعر سنگ مزار و مقداری خاک تربت کربلا را به یکی از دوستانش سپرده و به او گفته بود: «تو هم شعر سنگ مزارت را بنویس و به من بده. اگر من هم شهید شدم، این شعر را به مادرم بده تا روی سنگ مزارم بنویسند.»

هرچه مادر از روزهای آخر زندگی مهدی می‌گوید، بیشتر به این حقیقت پی می‌بریم که شهادت برای او تنها یک آرزو نبود؛ رؤیایی بود که سال‌ها در دل پرورانده بود.مادر ادامه می‌دهد: «پسرم هر وقت می‌خواست از آرزوهایش صحبت کند، می‌گفت: آرزویم این است که پاسدار شوم و در لباس پاسداری به شهادت برسم. یک روز می‌بینید یا پاسدار می‌شوم یا شهید.»مادر از عادت شبانه پسرش هم می‌گوید؛ عادتی که با نام و نوای امام حسین(ع) گره خورده بود.

«هر شب با نوای حسین، حسین می‌خوابید. یک شب صدایش را قطع کردم، بلافاصله بیدار شد و گفت: مامان، من با این نوا با آرامش می‌خوابم، چرا قطعش می‌کنی؟»الگوی مهدی در زندگی، مکتب امام حسین(ع) بود. در اتاقش نیز تصویر بزرگی از سردار دل‌ها، شهید حاج قاسم سلیمانی، قاب گرفته و به دیوار زده بود؛ تصویری که برای او یادآور راهی بود که آگاهانه انتخاب کرده بود.

 

مدال افتخار بر گردن ما

حالا روایت مادر به پایان نزدیک می‌شود. رد اشک را با گوشه چادر از صورتش پاک می‌کند. بغض هنوز در صدایش پیداست، اما کلماتش رنگ دیگری دارند؛ رنگ ایستادگی و افتخار.می‌گوید: «درست است که پسرم شهید شده، اما ما راه او و همه شهدا را ادامه می‌دهیم. دشمنان ما در خون این شهدا خفه می‌شوند؛ چراکه این بچه‌ها مظلومانه به شهادت رسیدند.»لحظه‌ای مکث می‌کند و در میان خاطرات تلخ و شیرین فرزندش، با صدایی آمیخته به غرور و اقتدار می‌گوید: «پسرم مدال شهادت را بر گردن خودش و مدال افتخار را بر گردن ما آویخت.»

وحید نستوهی
برچسب ها: تبریز رسا پاسدار
ارسال نظرات
captcha