تحلیل انتخابات آمریکا (۱)؛
پایان عصر «فشار بدون هزینه»
آنچه در این انتخابات بر سر دولت دونالد ترامپ آمد، یک عقبنشینی تاکتیکی یا ریزش طبیعی آرا نبود؛ بلکه یک سقوط تمامعیار ساختاری بود که هر دو بازوی قانونگذاری آمریکا را به طور همزمان از کنترل کاخ سفید خارج کرد.
شکست سنگین و دور از انتظار حزب جمهوریخواه در انتخابات میاندورهای کنگره ایالات متحده، رویدادی نیست که بتوان آن را با ابزارهای متعارف جامعهشناسی سیاسی آمریکا و نوسانهای مرسوم حزبی در واشنگتن توضیح داد. در ادبیات علوم سیاسی آمریکا، قاعدهای شناختهشده تحت عنوان «تاوان میاندورهای» (Midterm Penalty) وجود دارد؛ الگویی که بر اساس آن، حزب رئیسجمهور مستقر معمولاً به دلیل فرسایش سرمایه اجتماعی، محقق نشدن بخشی از وعدههای انتخاباتی و رخوت طبیعی در پایگاه رأی خود، تعدادی از کرسیهای کنگره را به حزب رقیب واگذار میکند. اما آنچه در این انتخابات بر سر دولت دونالد ترامپ آمد، یک عقبنشینی تاکتیکی یا ریزش طبیعی آرا نبود؛ بلکه یک سقوط تمامعیار ساختاری بود که هر دو بازوی قانونگذاری آمریکا را به طور همزمان از کنترل کاخ سفید خارج کرد.
چهارمین استثنای بزرگ پس از جنگ جهانی دوم
برای درک مقیاس این زمینلرزه سیاسی، باید به آرشیو تاریخی کنگره از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون رجوع کرد. برخلاف تصور رایج که شکست حزب حاکم در انتخابات میاندورهای را امری عادی میپندارد، آمارهای تاریخی نشان میدهند که طی بیش از هشت دهه گذشته، از دست دادن همزمانِ کنترل هر دو مجلس نمایندگان و سنا در یک انتخابات میاندورهای توسط رئیسجمهور مستقر، رخدادی فوقالعاده نادر بوده است. از سال ۱۹۴۵ تا پیش از انتخابات اخیر، چنین فاجعهای برای حزب حاکم تنها در سه مقطع تاریخی رخ داده بود: نخستین بار برای دوایت آیزنهاور در سال ۱۹۵۴ (در پی پیامدهای اقتصادی پساجنگ کره و رکود تورمی کوتاهمدت)، بار دوم برای بیل کلینتون در سال ۱۹۹۴ (که به «انقلاب جمهوریخواهان» به رهبری نیوت گینگریچ شهرت یافت)، و بار سوم برای جورج بوش پسر در نوامبر ۲۰۰۶.
شباهت ساختاری شکست کنونی ترامپ با شکست سال ۲۰۰۶ جورج بوش، کلید فهم ماجراست. در سال ۲۰۰۶، آنچه جمهوریخواهان را در هر دو مجلس به زیر کشید، نه مباحث مالیاتی داخلی، بلکه باتلاق خونین و پرهزینه جنگ عراق بود که مشروعیت دکترین نومحافظهکاران را در افکار عمومی آمریکا متلاشی کرد. اکنون تکرار این رخداد نادر برای دونالد ترامپ — سیاستمداری که هویت سیاسی خود را بر ژست «معاملهگر شکستناپذیر» و تسلط بر معادلات خاورمیانه بنا کرده بود — نشان از انفجار یک متغیر مهیب خارجی در قلب معادلات داخلی ایالات متحده دارد.
اعتراف راهبردی ترامپ و بازگشت شبح ۱۹۸۰
این متغیر تعیینکننده خارجی، چیزی جز پیامدهای مستقیم نظامی، روانی و اقتصادی «نبرد چهلروزه» آمریکا با ایران و بحران دریایی متعاقب آن در خلیج فارس نبود. اهمیت این پیوند زمانی از سطح گمانهزنی رسانهای به یک فکت راهبردی ارتقا یافت که شخص دونالد ترامپ در نخستین واکنشها به نتایج انتخابات، به صراحت اذعان کرد که رأیدهندگان آمریکایی نتوانستهاند هزینهها و شوکهای کوتاهمدت ناشی از جنگ با ایران را هضم و تحمل کنند. این اعتراف، فارغ از اینکه با هدف فرافکنی مسئولیت شکست به دوش افکار عمومی بیان شده باشد، در تاریخ روابط بینالملل واجد اهمیتی بنیادین است: منازعه با ایران از سطح یک پرونده منطقهای در میزهای وزارت خارجه و پنتاگون فراتر رفته و به متغیری سرنوشتساز در تعیین آرایش قدرت در واشنگتن تبدیل شده است.
از منظر تاریخی، این برای دومین بار از سال ۱۹۸۰ میلادی است که تهران موفق میشود به طور مستقیم و محسوس، سرنوشت سیاسی کاخ سفید را دستخوش تغییر کند. در نوامبر ۱۹۸۰، بحران ۴۴۴ روزه گروگانگیری در سفارت آمریکا و شکست مفتضحانه عملیات نظامی «پنجه عقاب» در صحرای طبس، دولت جیمی کارتر را فلج کرد و راه را برای پیروزی رونالد ریگان گشود. اما میان سال ۱۹۸۰ و انتخابات اخیر، یک تفاوت ماهوی و ژئوپلیتیک وجود دارد: چهار دهه پیش، ابزار اثرگذاری ایران یک اقدام سیاسی-انقلابی در محدوده دیپلماتیک بود؛ در حالی که این بار، انتقال هزینه به درون دموکراسی آمریکا محصول رویارویی مستقیم نظامی، شلیک موشکهای ضدکشتی، عملیات پهپادی و اعمال حاکمیت هوشمند بر حیاتیترین گلوگاه انرژی و تجارت جهان یعنی تنگه هرمز بود.
مکانیسم اثرگذاری
اما چگونه یک نبرد دریایی در فاصله ده هزار کیلومتری از سواحل شرقی آمریکا توانست رأیدهنده آمریکایی را در ایالتهای کلیدی و چرخشی (Swing States) علیه حزب حاکم بشوراند؟ پاسخ در مفهومی نهفته است که اقتصاددانان سیاسی از آن با عنوان «رأیدهی بر مبنای جیب» (Pocketbook Voting) یاد میکنند. قرارداد نانوشته ترامپ با طبقه متوسط و کارگر آمریکا بر یک دوگانه استوار بود: ایجاد رونق اقتصادی و مهار تورم در داخل، همزمان با اعمال «صلح از طریق قدرت» در خارج، بدون کشاندن پای ارتش آمریکا به «جنگهای بیپایان و پرهزینه» در خاورمیانه.
نبرد چهلروزه با ایران و ناامن شدن تنگه هرمز، هر دو ستون این قرارداد سیاسی را به طور همزمان فرو ریخت. به محض اینکه تبادل آتش در آبهای خلیج فارس آغاز شد، بازارهای جهانی واکنش نشان دادند: جهش ناگهانی قیمت نفت خام و فرآوردههای پالایشی مستقیماً بر تابلوهای قیمت بنزین در سراسر آمریکا نشست؛ افزایش سرسامآور «حق بیمه ریسک جنگ» (War Risk Premium) برای نفتکشها و کشتیهای تجاری، هزینه حملونقل دریایی و زنجیره تأمین کالا را بالا برد؛ و مهمتر از همه، بیدار شدن غول «انتظارات تورمی» در والاستریت، دست بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) را برای کاهش نرخ بهره بست.
تداوم نرخهای بهره بالا به معنای گرانتر شدن وامهای مسکن، افزایش هزینه اعتبارات مصرفی و سقوط ارزش شاخصهای بورس بود که صندوقهای بازنشستگی میلیونها شهروند آمریکایی به آن وابسته است. در نتیجه، شهروند آمریکایی در میشیگان، پنسیلوانیا و ویسکانسین، هزینه ماجراجویی نظامی علیه ایران را نه در بیانیههای پنتاگون، بلکه در قبضهای انرژی، سبد خرید هفتگی و تراز مالی خانواده خود لمس کرد. ایران موفق شده بود خط مقدم جنگ را از سواحل هرمز به درون فروشگاهها و پمپبنزینهای ایالات متحده منتقل کند. شهروند آمریکایی هم نه از روی اخلاق بلکه از روی انگیزههای مادی و شخصی رأی دیگری داده است.
شکست الگوی چهلساله؛ از فشار یکجانبه تا تقابل دو اهرم
این رخداد، معماری چهلساله منازعه تهران و واشنگتن را از بنیاد تغییر داد. از دهه ۱۳۶۰ شمسی به اینسو، مناسبات دو کشور در یک زمین کاملاً نامتقارن جریان داشت. آمریکا با تکیه بر انحصار دلار، شبکه تحریمهای ثانویه خزانهداری و چتر نظامی خود در منطقه، الگوی «فشار حداکثری ـ مذاکره» را پیش میبرد تا ایران را در موضع ضعف به پای میز تحمیل بکشاند. در مقابل، ایران در چارچوب الگوی «مقاومت ـ سازش»، هزینههای تحریم را در اقتصاد خود جذب میکرد و گاه برای تنفس اقتصادی به توافقات مقطعی تن میداد. در این معادله قدیم، آمریکا «اهرم فشار» را در دست داشت و ایران صرفاً «مدیریت خسارت» میکرد.
جنگ اخیر این عدم تقارن را شکست. ایران با بهرهگیری از دکترین «کنترل نامتقارن» در تنگه هرمز، نشان داد که نیازی به مسدودسازی فیزیکی و کامل تنگه — که میتواند به تجارت خود ایران و متحدان آسیاییاش مانند چین آسیب بزند — ندارد؛ بلکه صرفِ توانایی ایران در اعمال رژیم عبوری گزینشی و مختل کردن امنیت انرژی و لجستیک غرب، برای به زانو درآوردن شاخصهای اقتصادی در واشنگتن کافی است. اکنون معادله از «فشار یکجانبه آمریکا» به «تقابل متقارن دو اهرم» با منطق حاصلجمع صفر تغییر یافته است: در یک سو اهرم تحریم مالی آمریکا، و در سوی دیگر اهرم ژئواکونومیک ایران در هرمز.
اردک لنگ
از دست رفتن هر دو مجلس کنگره و تبدیل شدن دونالد ترامپ به یک رئیسجمهور «اردک لنگ» (Lame Duck) که دیگر آزادی عمل تقنینی و بودجهای پیشین را ندارد، نخستین رکن از بازدارندگی جدید ایران را محقق کرده است. امروز در حافظه نهادی واشنگتن ثبت شده است که تعرض نظامی به ایران، نه یک پیروزی کمهزینه، بلکه خودکشی سیاسی برای حزب حاکم در کاخ سفید است.
با این حال، پیروزی در تثبیت بازدارندگی نظامی و تحمیل هزینه سیاسی به دشمن، تنها نیمی از معادله پیروزی راهبردی است. نیمه دوم و به مراتب پیچیدهتر ماجرا این است که آیا تهران میتواند این اهرم اثباتشده ژئوپلیتیک را روی میز دیپلماسی نقد کند و آن را به «گشایش اقتصادی پایدار»، لغو ساختاری تحریمها و احیای ظرفیت توسعه ملی تبدیل نماید؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست؛ زیرا بررسی تاریخ چهار دهه گذشته نشان میدهد که ساختار قدرت در آمریکا، حتی زمانی که از گزینه نظامی ناامید شده، به دلایلی فراتر از پرونده هستهای، از پذیرش یک ایرانِ باثبات و منتفع در زنجیره اقتصاد جهانی سر باز زده است.
ادامه دارد...
ارسال نظرات