اگر همه بروید جبهه حوزه تعطیل میشود

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، حجتالاسلام مصیب بیانوندی از روحانیان رزمی تبلیغی و جانباز 60 درصد دوران دفاع مقدس است که در 12 عملیات شرکت کرده و فرماندهی یکی از گردانهای رزمی را هم برعهده داشته است.
وی اکنون ده سال است در دروس خارج حوزه علمیه شرکت میکند و افزون بر تحصیل علوم حوزوی از مدرسان دانشگاه آزاد و دانشگاه هوا و فضا نیز هست.
فضا با «بابی انت و امی» عطرآگین شد
هیچگاه یادم نمیرود بعد از کربلای 4 به همراه شهیدان زمانی، یزدانپناه و رشیدی در جزیره ام الرساس به یک جنازه نیم تنه و از کمر به پایین یک غواص ایرانی که پس از گذشت مدتها بوی تعفن گرفته بود، برخورد کردیم.
با رفقا گفتیم که این جنازه را دفن کنیم؛ در حال دفن کردن جنازه بودیم که یکی از شهدا گفت: زیارت عاشورا بخوانیم؛ بوی تعفن اذیت میکرد، اما در حین خواندن زیارت عاشورا وقتی به جمله «بابی انت و امی» رسیدیم بوی عطر گل یاس فضا را پر کرد. واقعا بوی عطر گل یاس به مشام رسید و همه متعجب ماندیم؛ بوی بهشت را آن روز احساس کردم.
مدتها بعد شهید زمانی را دیدم که با صدایی دلنشین و به قول ما کردها با صدایی حزین شعر «کجایید ای شهیدان خدایی» را زمزمه میکرد؛ پرسیدم آن روز چی شد که بوی تعفن یک مرتبه تبدیل به بوی یاس شد.
یک مرتبه زد زیر خنده و بعد اشکهایش سرازیر شد؛ گفت آقا طلبه شما دیگه چرا؟! بعد ادامه داد: این شهید هنگام حیات دائم میگفت «بابی انت و امی یا حسین»، پدر و مادرم را فدایت میکنم و حتی در زمان شهادت هم میخواهد به من و شما بفهماند که ای حسین(ع) حالا هم که شهید شدهام خودم، پدر و مادرم به فدای شما.
من تازه فهمیدم که اولیای خدا در جبهه تا چه حد معرفت کسب کردهاند؛ شهید زمانی که از بچه های اسلام آباد بود در عملیات مرصاد به شهادت رسید و باید بگویم که یکی از عرفای دوران زندگی بنده همین شهید زمانی بود.
«بابی انت و امی» امانش را برید
نوجوانی بسیجی بود که با یک حال خوشی زیارت عاشورا میخواند و مثل باران بهاری از چشمهایش اشک میبارید؛ رفتم پشت سرش نشستم و با او زیارت عاشورا را زمزمه میکردم تا اینکه به جمله زیبای «بابی انت و امی» رسیدیم، گریه امان این نوجوان را برید و دیگر نتوانست بقیه دعا را بخواند.
من هم هر چه منتظر ماندم دیدم خبری نیست تا اینکه با اشاره به من فهماند زیارت را ادامه بده، من هم زیارت عاشورا را تا آخر خواندم بعد از دعا پشت سرم را نگاه کردم دیدم خبری از آن نوجوان نیست.
یک روز دست بر قضا پشت خاکریز منطقه عملیاتی کمک آرپی جی زن من شد، با هم دوست شدیم و قضیه آن شب را از او سوال کردم؛ از او پرسیدم یادت هست داشتی زیارت عاشورا میخواندی و به جمله «بابی انت و امی» که رسیدی از خود بی خود شدی و نتوانستی ادامه بدهی، چند بار طفره رفت. بالاخره با اصرار من راز آن شب را برایم بازگو کرد؛ دیدم از جیبش عکسی درآورد، عکس یک دختر بچه 3 ساله، تعجب کردم، گفتم دخترت که نیست پس بگو قضیه از چه قرار است؟ گریه امانش نداد ولی پس از مقداری دلداری گفت: میدونی این دختر کیست؟، گفتم: نه، گفت: این خواهر کوچک من است که الان با خواهر بزرگترم زندگی می کند.
من که محو صحبتهای روح الله شده بودم، گفتم: خب؟! گفت: پدر و مادرم در بمباران اسلام آباد غرب شهید شدند و این دختر در بغل مادرم به یادگار مانده، حالا به خاطر همین است که هر وقت به آن جمله میرسم از خود بی خود میشوم و به آقا میگویم دیگر پدر و مادری ندارم که فدای تو و خاندانت شوند.
روح الله در عملیات کربالای 5 به فیض شهادت نایل شد و اکنون خواهر کوچکش هر وقت زیارت عاشورا میخواند همان حالی را دارد که برادرش روح الله داشت.
اگر همه بروید جبهه حوزه تعطیل میشود
بیشتر بچههای حوزهمون برای رفتن به جبهه اسم نوشته بودند و همین روزها باید اعزام میشدند. خبر به مدیریت مدرسه که رسید خیلی شاکی شد، گفت: اگه همه برید جبهه مدرسه خالی و حوزه تعطیل میشه.
خلاصه هر چی نصیحت و اندرز بود بکار گرفتند ولی کو گوش شنوا! کار به جایی رسید که استادمون یک نقشه کشید و گفت حالا که بناست همتون برید جبهه من هم یک طرح دارم که اگه قبول دارید به قید قرعه به 7 نفر از بچهها اجازه رفتن به جبهه رو میدیم.
چون حرف از قرعه به میون اومد همگی قبول کردند ولی قبلش از همه قول گرفت که هر چی قرعه اومد به اون احترام بذارن، ما همگی گفتیم چشم!
هرکی هر چی داشت اون روز رو کرد؛ همه دست به دعا و راز و نیاز و نذر برداشتند بلکه اسمشون توی قرعه کشی در بیاد. اسامی رو توی کیسه انداختند و یکی پس از دیگری اسمارو خوندند، حالا نگاه کن و ببین صفای دل بندگان خدا رو !!
شهید مجتبی اکبریان، شهید قدرت الله ملک محمدی، شهیدمحمدرضا رضوانی، شهید حسینعلی کرمی،شهید محمود قاسمی و آزاده سیروس کاظمی، دیگه داشت قلبم از قفسه سینهام بیرون میاومد که با خدای خودم شروع کردم به نجوا، خواهش و تمنا.
خداجون نکنه پیش دوستام و خلق الله آبرومو ببری! خداجون نکنه منو قبولم نکنی! خدایا نکنه منو لایق ندونی! پس من چی، من که دارم از قلم میفتم یعنی خدایا دیگه هیچی! مگه میشه؟ یعنی میخواهی چی بگی و با این کار چه پیامی رو میخوای به من بدی؟ میدونم که همه چیز در حیطه اختیار توست؛ میدونم تو قادری، میدونم تو شاهدی ولی اینم میدونم که تو مهربونی، عزیزی، لطیفی.
خلاصه دست استاد داخل کیسه رفت و بیرون اومد؛ خدایا ای کاش استاد چیزی نگه و سکوت کنه. دنیا داشت دور سرم چرخ میخورد. کالبدم بیحس شده بود. بغل دستی منو به خودم آورد و گفت فلانی خدا قبولت کرد؛ حرفشو متوجه نشدم. همه که متوجه حالاتم شده بودند شروع کردند به هم دیگه تبریک گفتن و صلوات فرستادن.
تازه داشت کم کم باورم میشد که نام منو برده بودند، همون جا به سجده افتادم؛ عرضه داشتم خوب خداییه اون خدای مهربون که دل بندهها رو میلرزونه ولی نمیرنجونه. امتحانشون میکنه و خیلی به ندرت اونها رو رد میکنه و با هربار به اونا فرصت تازهای میده تا بتونند از امتحان جدید سربلند بیرون بیان و راه رستگاران رو طی کنند.
از همون روز فهمیدم جبهه رفتن هم به این سادگیها نیست؛ تا خودش نخواد نمیذاره هر کس و ناکسی پا به این خاک مقدس بذاره. تا اونجا هم میرفتی میدیدی این آدما با آدمای عادی و معمولی خیلی فرق دارن. باور کنید تو همون مجلس برای همه ما جا افتاده که دیگه کار، کار خودشه و یک جورایی همه آماده شدند برن پیش او و همینطور هم شد.
در عملیات والفجر 9 در ارتفاعات ماماخولان بچهها پرکشیدند و طبق قرعه پیش صاحب اصلی قرعه رفتند؛ امروز من ماندهام و منتظر ... /919/د101/ن