کتاب موج فرشته منتشر شد
خبرگزاری رسا ـ کتاب موج فرشته از سوی انتشارات شهرستان ادب منتشر شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، کتاب موج فرشته نوشته علیاصغر عزتیپاک از سوی انتشارات شهرستان ادب در بهار 1393 منتشر و روانه بازار شد.
در این کتاب با بخشهایی همچون «موج فرشتهها»، «سایهبان»، «چراغ شب»، «کبوترهای ازادی»، «این نامه به مقصد نرسید» و «نفس بلند» آشنا میشویم که هر موضوع به شرح داستان کوتاهی در راستای موضوع پرداخته است.
در بخش موج فرشته ذیل موضوع سکوت می خوانیم: «خبر، اول به پیامبر رسید و بعد به بزرگترها و بعد به ما: جعفر هم در موته شهید شد. هنوز داشتیم خبر را مزّهمزّه می کردیم و چهره و سر و لباس خاکی پیکها را تمشا میکردیم که کسی گفت: عبداللع؛ نگاهکنید؛ عبدالله دارد میآید. نگاه کردیم. انگار که از یک بازی بزرگ جا مانده باشد، با سرعت باد میآمد به طرف جمعیت. پستی و بلندیهای دشت را فرو میرفت و بالا میآمد و دم به دم نزدیکتر میشد.
مثل همیشه خوب میدوید؛ او بهترین دونده در میان بچههای مدینه بود. هیچکدام از ما که هم سالش بودیم، جرأت مسابقهدادن با عبدالله را نداشتیم. نه اینکه نتوانیم پا به پایش بدویم؛ ما حتی نمی توانستیم به گُردِ پایش برسیم . عبدالله اینطوری بود. او عاشق دویدن بود؛ عاشق از برخواندن قصیده بود؛ عاشق یادگیری نام پدران و پدرانِ پدران مردم بود. و آنطور که میگفتند، این چیزها را از پدرش آموخته بود. صدای مردی میانسال که صورت آفتابسوخته ای داشت، بلند شد: اگر پسر جعفر است، زبان به دهان بگیرید و از شهادت پدرش چیزی نگویید!
ما به همدیگر نگاه کردیم و با خودمان گفتیم قرار هم نبود چیزی بگوییم. وقتی رسول خدا هست و وقتی اینهمه آدم بزرگ دور و برمان را گرفتهاند، خودمان میدانیم که نباید زباندرازی کنیم. یکی دیگر که جوانتر بود و لباس سبز روشنی پوشیده بود، آهسته گفت: طفلک؛ نشد که پدرش سرود فتح موته را هم یادش بدهد.
عبدالله رسید؛ عرقریزان و نفس زنان. در چند قدمی جمعیت از سرعتش کاست و بعد با گامهایی آهسته آمد نزدیک. نگاهش به ما بچهها بود و در صورتش خندهای سبک موج می زد. ما حرف دلش را در این لحظات میدانستیم؛ حرفی که هر وقت به سرعت تیر میآمد، میگفت: «دیدید چه با سرعت آمدم و چه زود خودم را رساندم!» ما همیشه از این حرف او لجمان میگرفت، بهش حسودی می کردیم و لگدی می پراندیم طرفش. اما اینبار فقط نگاهش کردیم و در پاسخِ درخششِ دانههای سیاهِ چشمهایش، لبخند غمگینی زدیم. صدای گریه یکی از پیکها بلند شد. پیامبر پیش رفت و سر عبدالله را در آغوش گرفت. چشمهای همه مردان پر از اشک بود و غمِ سنگینی در صورتهایشان نشسته بود. اما هیچ کس هیچ چیز نمیگفت. همه ساکت ایستاده بودند و منتظر رفتار و گفتاری از پیامبر بودند. پیامبر دست عبدالله را گرفت و رو به جمعیت گفت: کودکان را بر مرکبها سوار کنید. فرزند جعفر سوار اسب من میشود.
عبداله که از همه جا بی خبر بود، حیرتزده ما را نگاه کرد. و ما باز هم لبخند غمگین زدیم. عبدالله زور می زد بفهمد چه اتفاقی افتاده که همگان در برابرش اینهمه مهربان شدهاند. در ان لحظه اما نتوانست بفهمد؛ چون پیامبر دستش را کشیده بود و با هم رفته بودند به طرف اسب. با هر قدمی که آنها سمت اسب برمیداشتند، چند قطره اشک پنهانی از چشم ما بچهها و مردان بر زمین داغ فرو میریخت. پیامبر عبدالله را با یک جهش روی اسب نشاند. چشمهای عبدالله دوباره درخشیدن گرفت؛ و ما دیدیم که سرش را یکوری گرفت و موجی از غرور در سورتش دوید. افتخار کمی نبود نشستن روی اسب پیامبر. و عبدالله حالا ان بالا بود. نگاه تند و تیزش را دوخت به ما و لبخندهای معنی دار زد.
چند صدای گریه از میان جمعیت به هوا رفت. به پیامبر نگاه کردیم؛ صورتش رو به آسمان بود. جمعیت تکان خورد؛ مثل دریایی که بخواهد از جایش بجنبد. سنگین ولی آرام راه افتادیم. پیکها نای راهرفتن نداشتند. غمی عمیق در شیارهای صورتهاشان لانه کرده بود. هر کس سرش را انداخته بود پایین، و اندوهِ شکست در جنگ و غم شهادت بزرگانی مثل جعفر پسر ابوطالب را با خود پیش میبرد. و مدینه، به جای اینکه نزدیکتر شود، دورتر میرفت. همه ما پشت سر پیامبر و عبدالله بودیم.
کتاب موج فرشته نوشته علیاصغر عزتیپاک از سوی انتشارات شهرستان ادب در بهار 1393 به تعداد 2000 نسخه در 87 صفحه و به قیمت 5000 تومان چاپ و روانه بازار شده است./907/ن602/ع
ارسال نظرات