۲۳ دی ۱۳۹۳ - ۲۰:۱۸
کد خبر: ۲۴۰۷۶۹

ماهنامه ملیکا در گام نود و هفتم

خبرگزاری رسا ـ نود و هفتمین شماره ماهنامه ملیکا(ماهنامه فرهنگی کودکان ایران) از سوی مؤسسه آینده روشن(پژوهشکده مهدویت) منتشر شد.
ماهنامه مليکا

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، شماره 97 ماهنامه ملیکا(ماهنامه فرهنگی کودکان ایران) ویژه دی‌ماه 1393 به مدیرمسؤولی سید مسعود پورسیدآقایی از سوی مؤسسه آینده روشن(پژوهشکده مهدویت) منتشر شد.

 

در این شماره می‌خوانیم: «امام‌های عزیز ما الگو برای همه‌اند»، «بهار در زمستان»، «یادداشت‌های ماهانه»، «داستان/ دوست خدا و قوچ طلایی»، «میوه‌های قرآنی»، «کاردستی»، «داستان/ پرتقال ترش»، «یک عکس و یک نشانه» و «سرگرمی/ راه را پیدا کن».

 

در ذیل موضوعی با عنوان بهار در زمستان می‌خوانیم: «بوی بهار می‌آید. بوی زندگی می‌آید. هوا سرد است؛ ولی کسی خواهد آمد که سردی را گرمی ببخشد. کسی که در انتظارش نشسته‌ایم و هر جمعه برای آمدنش دعا می‌خوانیم. کسی که با آمدنش روزهای سخت آسان خواهد شد. کودکان بی‌گناه درد و رنج نخواهند کشید.

 

مادران غصه نخواهند خورد و خنده عزیزانشان را خواهند دید. او کسی است که در این روزها به امامت رسیده است. کسی که در میان ماست؛ ولی ما او را نمی‌بینیم. او کسی است که در این روزها در کودکی به جای پدر نشست و امام راستین ما شد؛ کسی که مظلومان از شنیدن نامش می‌خندند و ستمکاران ناراحت می‌شوند. او خواهد آمد. خدایا چشمان ما در انتظارش لحظه‌شماری می‌کند. کی خواهد آمد آقای ما؟».

 

دوست خدا و قوچ طلایی عنوان موضوع دیگری از این ماهنامه است که در بخشی از آن آمده است: «خواب بود یا بیدار/ دوست خدا چشمانش را باز کرد. ستاره‌ها می‌درخشیدند. به پسرش نگاه کرد. بار دومی بود که این جمله را می‌شنید. (پسرت را در راه ما قربانی کن ابراهیم). مهتاب از پنجره می‌تابید. اسماعیل در خواب می‌خندید. ابراهیم پسرش را صدا زد؛ ولی او خوابِ خواب بود. ابراهیم به طرف هاجر برگشت. او هم آرام نفس می‌کشید. به جمله‌ای که شنیده بود فکر کرد. باور نمی‌کرد. دراز کشید و به هلال ماه خیره شد. کمی از نیمه شب گذشته بود. پلک‌هایش را بست. نور ماه را از پشت پلک‌هایش حس می‌کرد. زیر لب گفت: خدایا به دوستت کمک کن!

 

از صبح تا غروب با پسرش کار کرده بود. اسماعیل به او سنگ داده و پدر دیوار خانه خدا را تعمیر کرده بود. تازه امروز کار تمام شده بود. هر دو خسته بودند و اسماعیل خسته‌تر بود. لحظه‌ای گذشت. ابراهیم خوابش برد. باز همان صدا را شنید. (تو که دوست ما هستی، باید پسرت را در راه ما قربانی کنی). ابراهیم بیدار شد. عرق کرده بود. خوابش نمی‌برد. برخاست و بیرون رفت. این چه خوابی بود.

 

ـ قوقلی قوقو.قوقلی قوقو! سحر شده بود. ابراهیم از گوشه پنجره به پسرش نگاه کرد. به آسمان نگاه کرد؛ ولی فرشته‌ها را ندید. بوی آنها همه‌جا حس می‌شد. گونه ابراهیم خیس شد. خدا پسر دوست‌داشتنی‌اش را می‌خواست. او و هاجر اسماعیل را خیلی دوست داشتند. هاجر هر روز موهایش را شانه می‌زد. می‌ایستاد، به قد و بالای پسرش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

 

ابراهیم به راه افتاد. به طرف خانه خدا رفت. تازه دیروز سنگ سیاه و آسمانی را سر جایش گذاشته بودند. اسماعیل خیلی کنجکاو بود بداند سنگ سیاه و زیبا از کجا آمده است. ابراهیم تا صبح کناری نشست و راز و نیاز کرد. صبح که شد، ابراهیم به خانه برگشت. همسرش را صدا زد. چیزی را که شنیده بود به او گفت. هاجر اول اخم کرد. کمی ناراحت شد؛ ولی حرف خدا بود. گفت: خدا اسماعیل را به ما هدیه داده و حالا می‌خواهد او را پیش خود ببرد. ابراهیم از او خواست به اسماعیل چیزی نگوید. وقتی پسرشان بیدار شد، هاجر او را بغل کرد. پیشانی‌اش را بوسید و گفت: پسرم پدرت می‌خواهد برود به سفر. بهتر است همراه او بروی.. اسماعیل لبخندی زد... سفر؟...

 

 

خدا از ابراهیم خواست به صخره سیاه نگاه کند. بالای قله یک قوچ ایستاده بود. با شاخ‌های پیچ‌دار. موهایش زرد و طلایی بود. خدا از او خواست به جای پسرش قوچ را قربانی کند و گوشت آن را به نیازمندان ببخشد».

 

 

نود و هفتمین شماره ماهنامه ملیکا(ماهنامه فرهنگی کودکان ایران) ویژه دی‌ماه 1393 به مدیرمسؤولی سید مسعود پورسیدآقایی از سوی مؤسسه آینده روشن(پژوهشکده مهدویت) و با قیمت 3950 تومان چاپ و روانه بازار شده است./907/پ202/ق

ارسال نظرات
captcha