نگاهی به کتاب «از حاج ابراهیم تا خان طومان»

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، نشر شهید کاظمی، چاپ دوم کتاب «از حاج ابراهیم تا خان طومان» را به روایت سید عبدالرضا هاشمی ارسنجانی منتشر کرده است.
نویسنده در این کتاب به شرح روایتهایی از شهدای ارتفاعات حاج ابراهیم (واقع در غرب کشور) و منطقه خان طومان (سوریه) پرداخته است.
هر روایت این کتاب منقش به عکس یک شهید یا تصویری از منطقه عملیاتی است.
شاید همه ما یا لااقل بیشتر مردم ایران تصور کنند، امنیتی که در سایه آن زندگی میکنیم، یک موهبت طبیعی و خدادادی است، از این رو حجت الاسلام هاشمی ارسنجانی در مقدمه با عنوان «بزرگترین نعمت» چنین میآورد:
من تا چندی پیش چنین این گونه فکر میکردم. بهتر است بگوییم اصلا به آن فکر نمیکردم، از بس طبیعی مینمود. اما امروز نه! امروز که در جمع سربازان و پاسداران مرزهای کشورم، آن هم در ارتفاعات خشن و صعبالعبور شمال غرب حضور دارم تازه میتوانم کمی و اندکی از فشارها، سختیها و خونهایی که برای تأمین امنیت من، خانوادهام و میلیونها ایرانی بر زمین ریخته میشود را از نزدیک ببینم و احساس کنم.
قبل از این، اصلا تصور نمیکردم حتی چنین جاهایی وجود داشته باشد و نیروهای از جان گذشته پاسدار و مرزبان کشورم با تمام توان و قدرت، تابستان و زمستان حضور داشته باشند؛ جایی که دشمن تروریست خواهان ناامنی ایران اسلامی است، با هزینههای میلیاردی، در پنجاه متری و شاید هم نزدیکتر، پشت صخرههای در کمین نشسته و به دنبال موقعیتی برای بر زمین انداختن رشیدترین سروهای ایران زمین باشد.
از زمانی که به این دیار قدم گذاشتهام، ذهنم درگیر شده؛ خدایا! جبهه و دفاع مقدس هنوز هم زندهاند و شهادت، هنوز هم بر فراز بامهای ایران زمین، جوانان غیور این مرز و بوم را به سوی خود فرا میخواند.
نویسنده این کتاب را در دو فصل با نامهای: «ناگفتههای حاج ابراهیم» و «تا خان طومان» تنظیم کرده است.
نگارنده در فصل اول در ۶۷ قسمت به شرح خاطرههایی از سی و یک روز حضور خویش در منطقه حاج ابراهیم ایران و شهدای این منطقه پرداخته است.
همچنین وی در فصل دوم و در 32 بخش، به بیان خاطرههایی از حضور خویش در منطقه خان طومان سوریه پرداخته و دلاوریهای رزمندگان و شهیدان مدافعان حرم را بازگو کرده است.
شاگرد آیت الله حائری صفائی در خاطرهای از فصل اول با عنوان «یاد استاد» چنین آورده است:
«امشب حال ندارم چیز بنویسم»
تیتری که با خط خرچنگ قورباغه بالای یک صفحه سفید از دفترچه یادداشتم نوشته شده بود.
چندی است از پیش بچهها برگشتهام و خیلی دلم برایشان تنگ شده. هر از گاهی که دلم بیتابی میکند، سراغ نوشتههایم میروم. در حالی که با حسرت صفحات سفید و چرکنویسهای خاطرات حاج ابراهیم را مرور میکردم، صفحه سفید که بالای آن فقط همین نوشته خودنمایی میکرد، توجهام را جلب نمود.
ناگاه غم سنگینی بر چهرهام نشست! این جمله یادگاری است؛ یادگاری یک دوست خیلی خوب! نوشتههای این کتاب هم یادگاری است؛ یادگاری یک استاد خیلی خوب! آخر وقتی سالهای پیش استاد علی صفایی مانند پدری مهربان به تربیتمان مشغول بود، یک نوشتهای را از من شنید و پرسید:
ـ تو در روز چقدر از وقتت را به نوشتن اختصاص میدهی؟
با خنده گفتم:
ـ هیچ! آخر نوشتن موضوعی میخواهد که ندارم، بر فرض هم داشته باشم، حال ندارم.
در جوابم گفت:
موضوع که همیشه موجود است؛ خودت، حالتها و زندگیات! حال را هم با تمرین و تدریج در نوشتن به دست بیاور. هیچ وقت با قلم قهر نکن. حتی وقتهایی که اصلا حال نداری چیزی بنویسی قلم را بردار و همین را بنویس؛ «اصلا حال ندارم چیزی بنویسم». همین خودش یک موضوع است. یک موضوع خیلی خوب.
بازهم خندیدم و گفتم:
ـ پس من باید یک سالنامه بخرم، توی 365 صفحهاش بنویسم: «امروز اصلا حال ندارم چیزی بنویسم».
ـ استاد خندهام را بی جواب نگذاشت و با لبخند ملیحی گفت:
ـ همین هم خیلی خوب است، چون آخر سال میفهمی که این یک سال را با بیحالی گذارندهای! شاید تذکری بشود تا سال بعد بیحالی از سرت بیفتد!
خدا رحمتش کند! در گفتههایش، در ناگفتههای حاج ابراهیم هم مثل خورشید میدرخشد.
همچنین نگارنده در فصل دوم در خاطرهای با عنوان «شهید زنده» چنین نگاشته است:
«شهید مدافع حرمی که پس از سه روز زنده شد»
تیتر درشت روزنامهای روی میز رایانه زینال که توجهام را جلب کرد، آن را برداشتم. روزنامه نبود، دو هفتهنامه «هراز امروز» بود. زیر آن عکس زینال و خانوادهاش قرار داشت. با دست به تیتر و عکس اشاره کردم و گفتم:
ـ این داستان دیگر چیست؟
ـ سرگرد باقری گفت: بگذارید این جایش را من تعریف کنم، چون زینال از این به بعد، جزء شهدای مدافع حرم است و چیزی یادش نمیآید.
ـ چه جالب در این رابطه چیزی نگفته بودی. من فقط میدانستم زینال زخمی شده. حتی خبر انتقالش به بیمارستان بقیةالله را هم سالخورده به من داد و تا همین امروز تصور نمیکردم از ناحیه پا تا این حد دچار آسیب شده باشد، چه برسد به شهادت و این چیزهای عجیب و غریبی که الان میبینم و میشنوم.
ـ بعد از اینکه زینال را در آمبولانس گذاشتم، دوباره به خط برگشتم، همان زمان، بچهها هم حسابی به خط زده بودند. جناح دیگر هم رسیده بودند. طولی نکشید که بر موانع دشمن مسلط شدیم. تک تیرانداز که زینال را زد؛ زخمی شده بود ولی هنوز مقاومت میکرد.
بچهها نارنجکی توی سنگرش انداختند و به درک واصل شد و وقتی مواضع را گرفتیم و مستقر شدیم؛ خط را به بچههای فاطمیون تحویل دادیم و برگشتیم، پیدایش نمیکردم. بیمارستانها خیلی شلوغ بودند. معلوم نبود زینال را به کدام بیمارستان منتقل کردهاند؛ حلب، دمشق، هر جایی ممکن بود او را برده باشند.
سه روز هیچ خبری از زینال هیچ خبری نداشتم. بالاخره آقا علیاکبر تبار زینال را در میان شهدای یکی از بیمارستانها شناسایی کرده بود، میگفت: وقتی بالای جنازه زینال نشستم، دستی به صورتش کشیدم. نمیدانم چرا احساس کردم زنده است. صورتش شاداب بود.
سریع به پرسنل بیمارستان گفتم: این، شهید نشده. آمدند بالای سرش، یک معاینه سطحی کردند و گفتند: کارش تمام است. التماس کردم، گفتم: تو را به خدا، شما را به هر کسی میپرستید، میدانم سرتان شلوغ است، ولی این شخص نمرده، زنده است.
وقتی التمالسهایم را دیدند با اینکه سرشان خیلی شلوغ بود، برای دلگرمی دادن، زینال را روی برانکارد گذاشتند و آوردند توی بخش. دکتر آمد بالای سرش، یک سری معاینات دقیقتری کرد، ولی با این همه، نهایتا گفت هیچ امیدی نیست.
همان لحظه یک صدای تنفس خفیف از خرخره زینال شنیدم. داد زدم «شنیدید، شنیدید؟ او زنده است.» دکتر گفت: زندگی نباتی است. او اصلا هوشیاری ندارد و مرده و زندهاش فرقی نمیکند. زخمی و مجروح زیاد داریم، نمیتوانیم وقتمان را صرف او کنیم. آن قدر خواهش و التماس کردم تا بالاخره راضی شدند او را به اتاق عمل ببرند و هوشیاریاش به قدری پایین بود که وقتی به هوش آمد، پرسنل بیمارستان به سر و صورتش دست میکشیدند و تبرک میجستند.
گفتنی است، نشر شهید کاظمی، چاپ دوم کتاب «حاج ابراهیم تا خان طومان» را با شمارگان ۱۰۰۰ نسخه، در ۵۶۶ نسخه به قیمت ۲۶ هزار تومان منتشر کرده است./۹۹۸/پ ۲۰۲/ش