بسیجی؛ مرد میدان است، نه تیتر
نامش در تیتر روزنامهها نمیآید، چون تیتر زندگیاش را باید در میدان جستجو کرد؛ در خاکریزهای دفاع، در آوارهای زلزله، در دل مدارس محروم و در سکوت خونینِ خیابان. او انتخاب کرد که قهرمان نباشد، فقط نگهبان باشد.
بسیجی را اگر بخواهی تعریف کنی، باید از «فقدانها» شروع کنی، از «مظلومیتش»، از «گمنامیاش»، از «نداشتنهایش»، از «سهم اندکش از دنیا»؛ چراکه او تمام داراییاش یک «جان» است و «دلی» که به چیزی فراتر از خودش، گره خورده است؛ به «عقیدهای زلال و راستین»، که هر بار بهایش را با «خون و استخوان» پرداخته است.
بسیجیها، انسانهایی هستند که نامشان در هیچ متن تئوری، تیتر نمیشود؛ حتی گاهی از «رو تیتر»، «زیر تیتر»، «میان تیتر» و «سو تیتر» هم باز میمانند؛ چرا که اساسا آنان مرد اتاق فکر و اندیشه هستند و «تیتر» کارها و فعالیتهای آنان را در میدان عملیات باید جستجو کرد.
بسیجی اگر نباشد، «امنیت» معنا ندارد؛ آن روزها که آتش در مرزها بالا گرفته بود، فقط او بود که در تنگنای بینامی، در کانالهای خاموش، در محاصرهای که پایانش معلوم نبود، ماند، نه برای قهرمانشدن؛ بلکه برای آنکه حُرمت این خاک خدشهدار نشود و برای آنکه وجبی از وطنش به دست اجنبیها نیفتد؛ برای آزادی دختران سرزمینش، برای «آرامش مادران وطنش» و برای پایداری و ماناییِ میهنش»
سالها بعد، همان ایمان و عقیده، او را پشت پدافند نشاند، زیر آسمانی که دیگر امن نبود و میدانست که برگشتنش، کماحتمال است؛ چرا که آسمانِ وطن، در چنگال کرکسهای آهنی بود و البته ایران باید نفس میکشید و او بیصدا، بیادّعا، با بصیرت تمام و چشمانیِ امیدوار به آینده وطن و با دلی استوار به لطف خدا، از آسمان ایران اسلامی دفاع کرد و همانند صدها شهید گلگون کفن پدافند، در آغوش امام زمان خویش، آرام گرفت.
همه میدانند که بسیجی فقط فرزند نبرد نظامی نیست! او دلی دریایی دارد و به وسعت آسمان آبی، مهربان و نوعدوست است و آمادگی حضور در هر میدانی که به هر شیوهای، خدمت به اسلام و قرآن و مکتب اهلبیت علیهمالسلام باشد را دارد؛ فرقی ندارد در دل ویرانههای سیل و زلزله و کنار آجرهای خردشدهی خانههای فراموششده باشد و به بازسازی مناطق آسیبدیده در شهرها و روستاهایِ این مرز و بوم مشغول باشد، یا در مناطق جنگزده و محروم جبهههای مقاومت در کشورهای عراق، یمن، سوریه و لبنان باشد و یا در میان کلاسهای رنگپریدهی مدارسِ دورافتاده، مساجد کمسو و کتابخانههای بیرونق روستاها قرار گیرد و در آنجا خدمت کند؛ واقعا فرقی ندارد!
او در سیل و زلزلهی منجیل و بم، در سرمای استخوانسوز مناطق سردسیر کشور، در آتش و دود، در روزهای پُرالتهابِ بیماری و کرونا، دقیقا زمانی که همه عقب نشستند، او جلوتر از خطر ایستاد، بی آنکه هیاهویی راه بیاندازد و انتظار پاداشی را داشته باشد.
بسیجی یعنی کسی که در کف خیابان، زیر مشت و لگدِ فریبخوردگانِ دشمن، خون دل میخورد، سکوت میکند و با بدنی سراسر جراحت، دوباره برمیخیزد؛ چرا که میداند اگر زمین بخورد، فردا کودکی در گوشهای از ایران خواهد ترسید.
نشانی را اشتباه دادهاند، او نه صاحب قدرت است و نه خود را برتر از دیگران میداند؛ او ریشه در غیرت این سرزمین دارد، از خاک برآمده و برای خاک میماند؛ از مردم است و برای مردم؛ نه تشنهی عنوان است، نه بهدنبال نام؛ بلکه تنها نگهبان خاموشِ ایران است و پایان ماموریتش چون «رحیم مجیدیفر»، خلوتی عاشقانه با معبودش در مرزهای کردستان خواهد بود.
نشانیِ دُرست را در زیر تانکهای دشمن، از نوجوان ۱۳سالهی بسیجی باید گرفت که نارنجک به خود میبندد و با شجاعت به استقبال شهادت میرود و با این کار خود، نشان افتخار «رهبر ۱۳ ساله» را از امام دریافت میکند؛ بسیجی، سردار گمنامی است که محورهای مختلفِ جبهه مقاومت را در کشورهای همسایه فرماندهی میکند، نام او رعشه بر اندام داعشیان میاندازد و سرانجام همان قوم ظالمِ عنودِ کافر، توسط او نابود میشوند؛ همو که میگفت: من متعلّق به آن سپاهی هستم که نمیخوابد و نباید بخوابد تا دیگران در آرامش بخوابند، بگذار آرامش من، فدای آرامش آنان شود و «سی سال نخوابید» و وصیت کرد که روی قبرش بنویسند: سرباز قاسم سلیمانی
بسیجی، آرمان علیوردی است که کفتارهای داخلی، در حین شکنجه از او خواستند به رهبرش اهانت کند، ولی او نپذیرفت و در این مسیر، جان خود را فدای اسلام و انقلاب کرد و بسیجی، روحالله عجمیان است که گرگهای وطنی، پیکرش را در حالی از زیر کامیون، روی زمین میکشیدند که لباسی بر تن او نمانده بود؛ صحنهی بسیار دلخراشی بود، یکی پای روحالله را گرفته بود و پیکر غرق به خونش را روی زمین میکشید در حالی که زیرپیراهن او در بدنش تکّهتکّه شده بود؛ دیگری چاقو به دست، سعی میکرد از بقیه جا نماند و چند بار چاقو را بر بدن او فرو میبرد؛ یکی دیگر وقتی دست خود را خالی دید، شروع کرد به پیکر نیمهجان روحالله لگد بزند تا هر طور شده او نیز افتخاری برای خود کسب کند.
متأسفانه ماجرا از آنچه نوشته شد، بسیار دردناکتر و تأسّفبارتر بود و ناخواسته برای ذهن هر کس، عصر عاشورا تداعی میشد.
چند ساعت بعد که با کمک دوستان روحالله، جماعتی که قساوتشان به حیوانات درنده طعنه میزد، پراکنده شدند و یکی از دوستانش آنچه را که از نزدیک دیده بود، اینطور روایت میکرد: «دستهایش را مثل صلیب بازکرده بودند و نیمه برهنه روی آسفالت رها بود؛ صدایش کردم، جوابی نشنیدم؛ اما هنوز شهید نشده بود، آمبولانس رسید، راننده گفت: با این شلوار نظامی نمیتوانیم مجروح را به جایی برسانیم، اگر اغتشاشگران بفهمند که مجروح نظامی است، سد راهمان میشوند و شاید هم به او آسیب بیشتری برسانند؛ به هر زحمتی بود، شلوار نظامی را بیرون آوردیم، راننده راست میگفت؛ در طول مسیر اغتشاشگران بارها به آمبولانس سنگ زدند، جلویمان را گرفتند و داخل آمبولانس را بررسی کردند تا نکند مجروح، نظامی باشد. در مسیر بیمارستان بودیم که روح الله شهید شد.»
وقتی خبر آنچه بر پسر گذشت را به مادر دادند، او گفت: «روحالله برای خدا شهید شد؛ ما رهبر و انقلاب را تنها نخواهیم گذاشت.»
و سخنی با تاریخ از قول شهید بسیجی، مصطفی چمران که میگفت: ای تاریخ! بشکند قلمت که اگر ننویسی یاران خمینی چگونه به شهادت رسیدهاند و ما امروز به تاریخ میگوئیم: تو نیز چون خدای عالم، شاهد باش که چه کسانی در روزهای سخت و برابر ناملایمات، فقط تماشا کردند و چه کسانی هرچه فحش شنیدند و هرچه کتک خوردند، باز هم فداکارانه در میدان خطر ایستادند تا از ناموس، امنیت و وطن دفاع کنند و حتی اگر روزی لازم شود، چون شهیدان، از جان شیرینشان خواهند گذشت.
تقدیم به مدافعان مظلوم امنیت
اعظم ربانی
ارسال نظرات