پای کار ایران؛ روایتی از ایمان، تلاش و پیروزی در مسابقات جهانی
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، در مسیر زندگی، گاهی به نقطهای میرسیم که تمام درها به رویمان بسته به نظر میرسد. امکانات کافی نیست، رقبا ناجوانمردانه سنگاندازی میکنند و زحمات سالها تلاش در آستانه نابودی قرار میگیرد.
در چنین لحظاتی است که انسان معنای واقعی "تکیهگاه" را درک میکند. داستان پیشرو، روایت محمد است؛ نوجوانی که همراه دوستانش برای مسابقات رباتیک به آمریکا سفر کرده، اما با بیعدالتی داوران روبهرو میشود.
در اوج ناامیدی، صدای پدری که سالها با دردهای شیمیایی دستوپنجه نرم میکند، چراغ راهش میشود. پدر با یادآوری خاطرهای از شهید حسن تهرانیمقدم، به محمد میآموزد که تکیهگاه واقعی نه امکانات مادی، بلکه ایمان و توسل به خداست؛ همان باوری که روزگاری موشکهای روسی را به زانو درآورد و امروز میتواند درهای بسته رقابتهای بینالمللی را به روی فرزندان این مرزوبوم بگشاید.
«تلفن زنگ خورد و بابا که تازه سرفههایش رو با کپسول اکسیژن آروم کرده بود، گوشی رو برداشت. محمد بود. از صدای گرفتهاش میشد فهمید که بغضش رو نگه داشته تا گریه نکنه. حالام زنگ زده بود تا صدای خش دار بابا مثل همیشه آرومش کنه.
چی شده بابا!
بابا حالم بده! اینا نمیذارن ما برنده بشیم. به خدا ما میتونیم، اما اینا دارن نامردی میکنن.
محمد و چندتا از دوستای دبیرستانشون رفته بودن مسابقات رباتیک آمریکا. قرار بود حاصل زحمات سالها تلاششون رو بگیرن.
چرا بابا! مگه چه اتفاقی افتاده؟
داورها آمریکایی هستن. دارن نامردی میکنن. باید یه سری چیزها رو اینجا توی کارگاه تولید کنیم. اون امکانات رو نمیدن، یه مشت خرت و پرت آوردن، میگن با همینها کارتون رو پیش ببرین؛ اما به تیمهای دیگه امکانات دادن. دیگه کم آوردیم بابا.
محمد به اینجای حرفهایش که رسید، زد زیر گریه. من که خواهرش بودم، میدونستم چقدر عاشق ایرانه و بیشتر از هدر رفتن زحماتش، غصه این رو میخوره که شرمندهٔ پرچم کشورش و ریههای شیمیایی بابا بشه که سالهاست داره با درد دست و پنجه نرم میکنه. داشتم صدای هقهق گریه محمد رو از پشت تلفن میشنیدم که بابا گفت:
محمد جان! بابا... یه روز شهید حسن تهرانیمقدم و چندتا از همکارانش رفتن روسیه برای بازدید از تجهیزات موشکیشون. ژنرالهای روسی داشتن یکییکی تجهیزاتشون رو برای حسنآقا و رفیقهاش معرفی میکردن که یکی از موشکها چشم شهید تهرانیمقدم رو گرفت. بهشون گفت: «تولید این موشک رو به ما یاد میدین؟» گفتن: «نه! فناوری ساخت این موشک فقط در اختیار ماست و به کسی یاد نمیدیم.» میگن شهید تهرانیمقدم به آنها نگاهی کرد و گفت: «خودمون میسازیم.» ژنرالهای روسی زدن زیر خنده. شاید حق داشتن: ما اون موقع نه امکاناتی داشتیم و نه در ظاهر توانی که بشه چنین ادعایی کرد. ولی حسنآقا ایمان و باور داشت که میشه ساخت. خلاصه با تمام سختیها و بیامکاناتیها کنار اومد؛ اما هر راهی رو رفت، نتیجه نداد. البته هیچکدام از اینها باعث نشد کم بیاره یا ناامید بشه. آخر سر دست به دامن چیزی شد که تو الان باید دست به دامنش بشی بابا؛ اونم دعاست.
حسنآقا وقتی دید تمام توانش رو آورده وسط و گره وا نمیشه، پا شد رفت مشهد. دستهاش رو گره زد به ضریح امام رضا علیهالسلام و گفت: «آقا من همه تلاشم رو کردم و نشد، شما کمک کنین.» همون جا امام رضا علیهالسلام عنایت کرد و به اذن خدا طرحی به ذهنش رسید. سریع رفت و طرح رو توی دفتر دخترش کشید و برگشت تهران.
بعد از مدت کوتاهی موشکی ساخت خیلی قویتر از موشک روسیها. محمد جان! دستت از ضریح امام رضا علیهالسلام کوتاهه، از در خونۀ خدای امام رضا علیهالسلام که کوتاه نیست بابا. حالا که همه تخصص و توانتون رو گذاشتین و راه رو براتون سد کردن، دست به دامن خدا بشین. مگه شنیدی خدای متعال توی قرآنش میگه دعای مؤمنان در این شرایط رو چقدر زیبا اجابت کرده: «رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ». این آیه مال شرایط الان شماست پسرم. آیه داره میگه وقتی کافرا راه رو براتون سد کردن، از خدای خودت صبر و ثبات قدم بخواهین. اصلاً ما جنگ رو اینجوری بردیم بابا؛ وگرنه اون موقعها که بنیصدر به عنوان فرمانده جنگ نفوذی دشمن بود و قدرتها هم به ما امکانات نمیدادن، ولی بچهها تمام تلاششون رو در کنار دعا و طلب صبر و ثبات قدم گذاشتن و به موفقیت رسیدن.
[سالن مسابقات دانشگاه MIT] حرفهای بابا مثل همیشه محمد رو آروم کرد. داشت میرفت سمت رفیقهاش که صدای پیامک گوشیش اومد. بابا براش نوشته بود: «یادم رفت بگم! شهید تهرانیمقدم میگفت: فقط انسانهای ضعیف اندازه امکاناتشون کار میکنن؛ برین و با توکل به خدا کار کنین.»
محمد گامهایش رو محکمتر و سریعتر به سمت اتاق برداشت. میخواست روحیهای رو که از حرفهای بابا گرفته بود به دوستهاش هم منتقل کنه؛ اما به ذهنش رسید که بهتره دستخالی نره؛ برای همین رفت و از فروشگاه دم در دانشگاه مقداری شیرینی خرید. حالا به سرعت داشت میرفت سمت اتاقشون که دوباره صدای پیامک گوشیش بلند شد:
«محمد جان! صوتی رو که برات فرستادم توی ایتا، گوش بده بابا!»
محمد مثل تشنهای که تازه به آب رسیده، بلافاصله رفت توی پیامرسان ایتا تا صدای پدرش رو بشنوه. مهمتر از اینکه بابا چی گفته، شنیدن آهنگ دلنشین صداش بود؛ همون صدای خش داری که همیشه تمام وجودش رو غرق آرامش میکرد:
[صدای پدر]
«یادمه بچهکه بودم، گوشۀ حیاطمون یه چیزی شبیه کیسه بوکس آویزون بود. گاهی میرفتم تمام زورم رو جمع میکردم تو مشتم و دستهای کوچیکم رو رها میکردم بهش؛ اما دستهام درد میگرفت و اون انگار نهانگار، تکون نمیخورد. تا اینکه یه روز بابام من رو دید. اومد جلو و گفت: "پسرم! اگر تکیه بدی به دیوار، محکمتر ضربه میزنی." بلافاصله تکیه دادم به دیوار و محکم مشتم رو رها کردم بهش. این بار نه به اندازه مشتهای بابام، اما بالاخره تکون خورد. از اون روز به بعد همون قدر که از کیسه بوکس بابت زمخت بودنش بدم میاومد، عاشق دیواری شدم که کمک کرده بود بزنمش. گاهی حتی مشقهام رو میبردم و با تکیه دادن به اون دیوار مینوشتم. [لبخند پدر] خلاصه اون روز فهمیدم تکیهگاه محکم چقدر توی موفقیت مؤثره. این خاطره رو گفتم تا بهت تأکید کنم در کنار تخصص، به باورهای دینیتون هم تکیه کنین.
باور دینی که میگه توی سختی کم نیار؛ همون باوری که به شهید تهرانیمقدم گفت بعد از تلاش، اگه به بنبست رسیدی، توسل کن؛ همون باور دینی که میگه ناامیدی کار شیطونه. [بعد یک نفس عمیقی کشید و گفت] به باورهای دینیتون تکیه کنین بابا، که امیرالمؤمنین فرمود: «محکمترین تکیهگاه، دینه».
همراه با تموم شدن صوت بابا، راهرو طولانی هم تموم شد و رسید دم در اتاق؛ اتاقی که چند دقیقه پیش با ناامیدی ازش خارج شده بود و حالا پر از انرژی و امید داشت واردش میشد. میخواست این باور رو توی وجود رفقاش هم زنده کنه؛ اما تا داخل شد، علی و مهرداد و سعید که سرشون رو خم کرده بودن روی صفحۀ موبایل، با اشتیاق گفتن:
محمد بیا اینو ببین!
چی رو ببینم؟
ما گفتیم جستوجو کنیم، ببینیم شهدا توی این شرایط سخت چی کار میکردن؛ یهو این کلیپ سردار حاجیزاده رو پیدا کردیم. بیا ببین!
محمد نشست به تماشای کلیپ. سردار حاجیزاده میگفت:
«مسئولیت یه کار خیلی سخت رو به عهده من گذاشتن که فناوریاش رو توی کشور نداشتیم، اما باید انجام میشد. یه روز شهید حسن تهرانیمقدم رو دیدم و بهم گفت: "میخواهی توی این کار موفق بشی؟ بچههایی که میخوان باهات کار کنن رو جمع کن، دستهاتون رو توی دست هم بذارین و با هم همقسم بشین، بگین: خدایا! ما میخواهیم این کار رو برای رضای تو انجام بدیم؛ هرچه هم ثواب داره، خودمون نمیخواهیم، تقدیم میکنیم به حضرت زهرا(س)!" این جوری خدا عنایت میکنه و موفق میشین. بچهها اومدن و خالصانه این کار رو کردن و کاری که نشدنی بود، صددرصد انجام شد.»
اشک از چشمان محمد جاری شد. میدونست اینکه هم باباش از شهید تهرانیمقدم گفته و هم توی کلیپی که بچهها پیدا کرده بودن، اسم ایشون اومده، اتفاقی نیست. توی افکار خودش بود که سعید گفت:
«بچهها همقسم بشیم؟»
همگی بسمالله گفتن و همقسم شدن. محمد هم با خطی زیبا روی یه برگه جمله شهید تهرانیمقدم رو با خط خوش نوشت: «فقط انسانهای ضعیف اندازه امکاناتشان کار میکنن». زیرش هم آیۀ «رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا...» رو نوشت تا هروقت کم آوردن، زمزمهاش کنن.
خلاصه اون چند روز هرچند سخت، اما با زمزمه مداوم آیۀ «رَبَّنَا...» و توسل و همقسم شدنشون گذشت و بالاخره جواب داد. محمد و دوستهاش دستپُر از مسابقات برگشتن و شرمنده پرچم کشورمون نشدن».