دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد/ زنها بلدند چطور از سوگ عبور کنند
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، ریزه میزه بود و سبزه با موهای مشکی. پیراهن مشکی تنش کرده بود و شلوار جین. آمد چیزی درگوشی به مامانش گفت. وقتی خواست برود ازش پرسیدم اسمت چیه؟ تندی گفت محمد جواد. عجله داشت برود پیش دوستانش. چی بهتر از فضای بزرگ مسجد جامع برای بدوبدوی بچهها. گفتم محمد جواد ما که محرمها مشکی تنمون میکنیم الان چرا پیرهن سیاه پوشیدی؟ با لبخندی جواب داد برای رهبر. پرسیدم چی شده مگه؟ گفت کشتنش. بغض کردم. خواستم پیشانیاش را ببوسم که مثل ماهی سر خورد از دستم.
پسرک نه ساله، تو همین حالا سرباز بزرگ ایرانی.
نماز که تمام میشود همهمه بالا میگیرد. ما زنها همیشه حرف داریم برای زدن. بعد از قبول باشه و قبول حق ایشالایی، شاید حرف را بکشانیم به پختن افطاری و سحری و کمخوابی و خرید و مهمانی و چه و چه. دیروز اما جنس همهمهها فرق داشت. زن کناریام به زن جلویی که برگشته بود برای قبول باشهای، گفت میدونستی تمام مراجع گفتند مقلدان آقا میتونن بر تقلید از ایشون بمونن؟ زن جلویی گفت آره. و با خوشحالی اضافه کرد «این استثنائه بین مراجع». دختر نوجوانش که انگار تازه یاد مسئله تقلید افتاده باشد گفت ئه! راست میگین. من این چند روزه اصن بهش فکر نکرده بودما. خواهر کوچکترش هم با چی شده چی شده میخواست بداند این گپ و گفتها برای چیست.
تا اینکه زنی از صف دوم دستش را برد بالا و با صدای بلند گفت خانوما خانوما حاج آقا دارن دربارۀ این مسئله حرف میزنن. گوش بدین. مسجد سکوت شد و زنها دل سپردند به حرفهای حاج آقا.
آن لحظه یاد توصیۀ تراپیستها افتادم که در سوگ توقف نکنید. زنها این را خوب فهمیده بودند. سیاه، سر کرده بودند، چشمانشان نم اشکی برداشته بود، اما حضور در مسجد را فراموش نکرده بودند و از احکام شرعیشان غافل نبودند. زن ایرانی زن موقعیتشناسی است.
وضو گرفتم و نشستم به جزءخوانی. دا هم قرص ناشتایش را خورد و رفت برای صبحانه. بهش گفتم هر وقت بیای با هم سورهٔ فتح رو میخونیم. چند دقیقه بعد با یک لیوان آب آمد توی اتاق تا قرص ساعت دهاش را بخورد. یک دقیقه بعد در فاصلهٔ قورت دادن قرص و نشستنش کنار من، صدای انفجار آمد. یک. دو. سه. چهار. ما رو به قبله، درها میلرزیدند. گنجشکهای حیاط از آواز افتادند. من چندبار گفتم خدایا خدایا خدایا. به صورت دا نگاه کردم. اولین بار بود موقع انفجار کنارش بودم. میخواستم ببینم زنی که قلب خودش چهار درصد کار میکند و با باتری میتپد واکنشش چیست. همان صورت آرام همیشگی بود. فقط گفت خدایا این آمریکا چی از جون ما میخواد. رسیدیم به یدالله فوق ایدیهم دست گذاشتم روی کلماتش و گفتم خدا گفته دست خودش بالاترین دستهاست. با گفتن همینه، تأیید کرد.
سوره که تمام شد گنجشکها دوباره روی شاخههای رز قرمز و گلمحمدیمان آوازخوان پرواز میکردند. شاید آنها هم از فتح میخواندند.
زینب خزایی؛ دانشجوی کارشناسی ارشد فرهنگ و ارتباطات دانشگاه باقرالعلوم(ع)