۲۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۸
کد خبر: ۸۰۹۴۳۶

مردانی که خانه را مدرسه کردند

مردانی که خانه را مدرسه کردند
آذربایجان شرقی- در روزگاری که آموزش به اینترنت گره‌خورده و «شاد» به تنها پل ارتباطی معلم و دانش‌آموز تبدیل شده، منطقه محروم نظرکهریزی در آذربایجان شرقی، تعریف دیگری از آموزش را به تصویر کشیده است. تعریفی که در آن، به جای وای‌فای، عشق می‌فرستد و به جای مودم، دل یک معلم، سیگنال‌دهنده است. اینجا، دو معلم جهادی، با تبدیل خانه‌های خود به مدرسه، نشان دادند که برای ساختن آینده، هیچ مانعی غیرممکن نیست.

به گزارش خبرگزاری رسا از تبریز، ساعت هفت صبح است، جاده خاکی روستای قوشلار در منطقه نظرکهریزی، هنوز نمِ باران دیشب را به یاد دارد. خورشید زمستانی با بی‌میلی از پشت کوه‌ها سرک می‌کشد و کلاغ‌ها روی شاخه‌های خشک درختان چنار، سرما را به صدا درآورده‌اند.

کوچه‌ها خلوت است. نه خبری از ماشین‌های زرد مدرسه، نه صدای زنگ تفریحی. در این روستای دورافتاده، اینترنت که هیچ، آنتن تلفن همراه هم گاهی قهر می‌کند. کرونا که آمد، خیلی‌ها فکر کردند تحصیل برای بچه‌های اینجا تمام شده. مگر می‌شود بدون "شاد" درس خواند؟ مگر می‌شود بدون اینترنت، معلم به شاگرد رسید؟اما حالا، پشت یکی از همان درهای چوبی ساده، اتفاقی در حال رخ دادن است که کمتر کسی باور می‌کند...

خانه‌ای که بوی مدرسه می‌دهد

درب که باز می‌شود، اولین چیزی که به مشام می‌رسد، بوی چای تازه دم و نان محلی است. اما نگاه که به دیوارها می‌دوزی، تخته سیاه کوچکی خودنمایی می‌کند. رویش با خطی خوش نوشته شده: «بخوان به نام پروردگارت که آفرید»چند میز و نیمکت کوچک، چیده شده کنار هم. روی یکی از آنها، کیف قرمزی جا خوش کرده که عکس شخصیت کارتونی رویش خودنمایی می‌کند. دختربچه‌ای با روسری گل‌گلی، پشت میز اول نشسته و با دقت به حرف‌های معلم گوش می‌دهد.این دیگر یک خانه ساده روستایی نیست. اینجا شده مدرسه. اینجا شده پناهگاه آرزوها.

باقر احمدپوری؛ معلمی که از خانه‌اش مدرسه ساخت

باقر احمدپوری، مدیرآموزگار مدرسه چندپایه شهید فکوری، کنار پنجره ایستاده و به بچه‌ها نگاه می‌کند. چشم‌هایش خسته است، اما لبخند مهمان همیشگی لب‌هایش.چهار سال است که در این روستا معلم است. چهار سال که هر روز مسیر خاکی را طی می‌کند تا به مدرسه برسد. اما این روزها، مسیر فرق کرده. حالا بچه‌ها به خانه او می‌آیند.تعریف می‌کند: «روز اول کرونا که مدارس را تعطیل کردند، دلم شکست. گفتم بچه‌های من چه گناهی کردند که اینجا اینترنت نیست؟ شب تا صبح خوابم نبرد. فرداش زنگ زدم به پدر و مادرها. گفتم نگران نباشید، من هستم.»و همین شد. اتاق پذیرایی کوچکش شد کلاس اول و دوم. اتاق خواب بچه‌هایش شد کلاس سوم و چهارم. حیاط خلوت هم شد زنگ تفریح.«زنم اولش گفت دیوانه شده‌ای؟ بعد خودش شد کمک‌معلم. چای می‌آورد، نان می‌آورد، گاهی می‌نشیند پای درس بچه‌ها تا من استراحت کنم.»

اشک‌های مادرانه در خلیفه‌کندی

چهل کیلومتر آن طرف‌تر، در روستای خلیفه‌کندی، سعید خدادادی مشغول تصحیح دفترچه‌های ریاضی است. هفت دانش‌آموز دورش را گرفته‌اند و یکی یکی دیکته می‌گویند.خانه خدادادی اما قصه دیگری دارد. اینجا مادرها هم می‌آیند. می‌آیند و پشت پنجره می‌ایستند و اشک می‌ریزند.یکی از مادرها، زنی میانسال با چادری کهن‌تر از خودش، دستش را می‌گذارد روی شیشه و زمزمه می‌کند: «پسرم معلول ذهنی خفیف بود. می‌گفتن نمی‌تونه درس بخونه. آقا معلم گفت بیار خونه ما. حالا داره می‌خونه. داره می‌نویسه. دیشب گفت می‌خوام دکتر بشم...»صدایش می‌گیرد. اشک‌هایش روی گونه‌های چروکیده غلت می‌خورد.

خدادادی که این صحنه را می‌بیند، دفترها را می‌گذارد کنار. بلند می‌شود. دستی به شانه زن می‌زند: «خانم گلی، گریه نکن. پسرت دکتر می‌شود. من قول می‌دهم.»

بچه‌هایی که از خواب می‌پرند برای رفتن به خانه معلم

در حیاط خانه احمدپوری، زنگ تفریح به صدا درآمده. چند پسر کوچک، وسط حیاط با توپ پلاستیکی بازی می‌کنند. یکی از آنها، علی‌اصغر هشت ساله است. موهای جوگندمی، چشم‌های نافذ و دست‌های کوچکی که تَرَک برداشته از سرما.می‌پرسم: «علی‌اصغر، دوست داری بیایی خانه آقا معلم؟»نگاهم می‌کند. یک لحظه فکر می‌کند. بعد لبخند می‌زند: «آقا معلم که گفت بیایم خونه شون، من از خوشحالی پریدم بغل مامان. شب نمی‌تونستم بخوابم. صبح زودتر از خروس بیدار شدم که دیر نکنم.» و می‌دود سمت دوستانش.نگاهش می‌کنم. یاد بچه‌های شهر می‌افتم که بعضی‌شان از مدرسه فراری‌اند. اینجا اما بچه‌ها از خواب می‌پرند برای رفتن به خانه معلم. اینجا عشق، جور دیگری تعریف می‌شود.

غروب؛ پایان یک روز ساده اما بزرگ

غروب که می‌شود، کمکم بچه‌ها یکی یکی خداحافظی می‌کنند. هر کدام که می‌رود، معلم تا دم در بدرقه‌اش می‌کند. دستی به سرش می‌کشد. نمره‌ای تشویقی در دفتر خیالی ذهنش ثبت می‌کند.خانه که خلوت می‌شود، احمدپوری می‌نشیند پای برنامه‌ریزی فردا. باید برای هر کلاس، درس جداگانه آماده کند. باید برای هر دانش‌آموز، تمرین جداگانه طراحی کند.نور چراغ گردسوز، سایه‌اش را روی دیوار انداخته. همان دیواری که تخته سیاه رویش نصب شده. برای لحظه‌ای، نگاهش روی تخته می‌ایستد. همان جمله را دوباره زمزمه می‌کند: «بخوان به نام پروردگارت که آفرید.»

و لبخند می‌زند. انگار تازه فهمیده باشد چرا این کار را می‌کند. انگار تازه جواب تمام سوال‌های بی‌جواب را پیدا کرده باشد.

پایانی که آغاز است

شب از نیمه گذشته. منطقه نظرکهریزی در سکوت محض فرو رفته. نه صدای ماشینی، نه عبور رهگذری. اما در دو خانه، در دو روستای دور از هم، دو چراغ هنوز روشن است.یکی خانه باقر احمدپوری در قوشلار، یکی خانه سعید خدادادی در خلیفه‌کندی.این دو چراغ، فقط روشنایی خانه نیست. این دو چراغ، نماد امیدی است در دل تاریکی محرومیت. نماد معلمی که گفت: «اگر اینترنت نیست، اگر امکانات نیست، اگر همه چیز علیه ماست... من هستم. من ایستاده‌ام تا آخرین نفس.»و فردا صبح، دوباره بچه‌ها با شوق می‌آیند.

دوباره کیف قرمزی روی میز اول می‌نشیند. دوباره علی‌اصغر از خروس هم زودتر بیدار می‌شود. دوباره مادرها پشت پنجره می‌ایستند و اشک شوق می‌ریزند.چون اینجا، در دل روستاهای بی‌اینترنت نظرکهریزی، چراغ آموزش روشن است. روشن با دست‌هایی پینه‌بسته، با دل‌هایی به وسعت ایران، با عشقی که اینترنت نمی‌شناسد.

برای تو که خواندی...

شاید تو الان در شهری زندگی می‌کنی، با اینترنت پرسرعت، با کلاس‌های مجازی، با همه امکانات. شاید گاهی از یک قطعی اینترنت چند ساعته، دلت می‌گیرد.اما یادت باشد، در همین ایران، در همین استان خودمان، معلم‌هایی هستند که با دست خالی، با خانه شخصی‌شان، با قلب پر از مهرشان، دارند آینده می‌سازند. دارند کودکانی را بزرگ می‌کنند که شاید روزی پزشک این مملکت شوند، شاید روزی معلم، شاید روزی... خودشان چراغی برای دیگران.به احترام باقر احمدپوری و سعید خدادادی، به احترام همه معلم‌های گمنام این سرزمین، کلاه از سر برمی‌داریم.

وحید نستوهی
ارسال نظرات