روایتِ دید و بازدید سنگرهای کاغذی در قلبِ تهران
به گزارش سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، وقتی از او میپرسیم که چرا ایران را دوست دارد، میگوید: «مثل این میماند که از من بپرسید چرا مادرت را دوست داری...»
این صحبتهای یک نویسنده است که همراه جمعی به دیدارش رفتهایم.
یک ماه و چند روز از آغاز تهاجم دشمن میگذرد؛ ۳۰ روزِ تمام که هر دقیقهاش برای این مردم، سطری از یک حماسه بوده است. حماسههایی که بعدها مورخان از دل آن واقعیتها را استخراج میکنند و نویسندگان، درامهای ماندگار میآفرینند. اما در این میان، ترکشهای این جنگ تحمیلی، تنِ بیگناه کتابها را هم بینصیب نگذاشت. شلیک مستقیم به مراکز فرهنگی و کتابفروشیها، بیش از آنکه حمله به یک سازه باشد، «شلیک به دانایی» بود.
حالا پس از یک ماه، دوباره پا به خیابان انقلاب میگذاریم؛ پاتوق همیشگی کسانی که ریهشان با بوی کاغذِ کاهی تازه میشود. در تقاطع انقلاب و فلسطین، نگاهم به کاغذی روی دیوار گره میخورد. اینجا روزی به خون زنی شهید در روز قدس رنگین شده بود و حالا با همین یادِ سرخ، به سمت خیابان خاطرهها میرویم. ایستادگی این ویترینها در برابر تهدید و خرابی، ثابت میکند که فرهنگ همیشه راهی برای جوانه زدن از میان آوارها پیدا میکند.
کتابفروشی زنده است
اولین ایستگاه، کتابفروشی «مولی» است. ورود ناگهانی گروه ۱۵ نفره ما، فضای کوچک مغازه را کمی غافلگیر میکند. اما وقتی توضیح میدهیم برای «خداقوت» آمدهایم و دلمان گرم است به باز بودنِ چراغ این مغازه، لبخند جای تعجب را میگیرد. کاغذی را که با خود آوردهایم بیرون میآوریم؛ جملهای ساده که روی آن نوشته شده: «کتابفروشی هنوز زنده است».
محیا ساعدی داوطلب میشود تا با چسباندن این کاغذ پشت شیشه، پیام حیاتِ فرهنگ را به عابران مخابره کند. وقتی از فروشنده درباره حال و هوای این روزها و گلایههای احتمالیاش میپرسیم، با لبخندی که رنگ مقاومت دارد، میگوید: «گلایه ما از ترامپ است، نه از کار و سختی روزگار.»
پناهگاهی به نام رمان و تاریخ
مسیر را به سمت «افق»، «چشمه» و «کیهان» ادامه میدهیم. در آمیختگیِ غریبِ روزهای جنگ و نوروز، تصور نمیکردیم صبح به این زودی، کرکرهها بالا باشد، اما اهالی انقلاب در میدان حاضرند.
در «گوتنبرگ»، فروشنده از مشتریانی میگوید که حتی در این شرایط دست از کتاب نکشیدهاند: «حتی چهرههای معروف هم میآیند؛ همین روزها حسن پورشیرازی اینجا بود.» این یعنی کتاب هنوز یک پناهگاه است؛ حتی برای ستارهها.
کمی بالاتر، کتابفروشی «بهنشر» روایت جالبی دارد: «مردم این روزها بیشتر کتاب میخرند تا در ساعتهای خانهنشینی، به دنیای رمانها پناه ببرند.» اما در «خوارزمی»، ذائقه کمی متفاوت است؛ آنجا علاوه بر ادبیات، بازار کتابهای سیاسی و تاریخی داغ است. گویا مردم در دل آشوب، بهدنبال ریشههای این وضعیت در تاریخ میگردند تا شاید نقشهای برای فردا پیدا کنند.

برای ایران بخوانیم!
مسیرمان را به سمت «کافه کتاب ققنوس» کج میکنیم. از پلهها که بالا میروی، انگار مرز میان آشوب خیابان و آرامش کلمات جابهجا میشود. اینجا جایی است که بوی غلیظ قهوه با عطر کاغذهای نو در هم آمیخته و اتمسفری ساخته که گویی فرسنگها از هیاهوی جهان دور است. جایی که در آن، زندگی در میانِ حصارِ کلمات و سطرها خلاصه شده و انگار زمان در پسِ ویترینهایش از حرکت ایستاده است.
در این فضای خاص، گویی هر کدام از ما برای لحظاتی به درون خودمان هجرت میکنیم. اینجا با «محیا ساعدی» و «اسماعیل امینی» همنشین میشویم تا تلخی جنگ را با حلاوت شعر بشوییم. شعرهایی که در دلشان صدای تپش قلب ایران به گوش میرسد.
اسماعیل امینی، شعری را زمزمه میکند که انگار شرح حالِ همین دقیقههای ماست:
«تنها نبینمت ایران
تنها نبینمت تهران
دردت به جانم ایرانم
ایرانِ دستخوشِ طوفان...»
هر کلمه مثل وزنه سنگینی بر دوشمان مینشیند و بغض را در گلویمان سفت میکند.
«تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم...
تو را ای گرانمایه، دیرینه ایران
تو را ای گرامیگهر دوست دارم...»
در آن لحظه، ققنوس به وسعت تمام ایران بزرگ میشود. این اشعار برایمان یادآوری میکنند که در دلِ هر دشواری، ریشههای ما در این خاک چنان عمیق است که هیچ طوفانی توانِ کندنشان را ندارد.
ما به سوی میدان نبرد پرواز خواهیم کرد
در میدان فلسطین، «انتشارات ملل» چهرهای کاملاً جنگی دارد. روی شیشهها نوارچسبهای ضربدری زدهاند تا موج انفجار، بلای جان کسی نشود. ویترین فروشگاه با عکس رهبر شهید و جملهای تکاندهنده تزیین شده است: «ما به سوی میدان نبرد پرواز خواهیم کرد.»

چنین هم هست، واقعاً...
واقعیتهای میدان نبرد و حضور حماسی مردم در خیابان همین را تصدیق میکند. در میان شلوغیهای خیابان، در میان نبردهایی که روز به روز شدیدتر میشوند، مردم همچنان ایستادهاند. در هر قدم، گویی این کلمات رهبر شهید در گوشها طنینانداز است: «ما به سوی میدان نبرد پرواز خواهیم کرد.»
مدیر فروشگاه با صلابت از مقاومت میگوید: «صدام میگفت سه روزه در تهران است و هشت سال پشت مرز ماند؛ ترامپ هم قرار بود کار را چند روزه تمام کند و حالا ۳۲ روز گذشته است.»
در کنار او، صدرا نوری، مجسمهساز، نکته ظریفی را یادآوری میکند: «دشمن هدف اصلیاش اختلال در نظم زندگی ماست؛ پس ادامه دادنِ زندگی، خودش یک مبارزه است.»
این جمله، شاید ساده به نظر برسد، اما گویی کلید فهم این روزهاست. دشمن همیشه میخواهد زندگی مردم را به هم بریزد، اما مردم ایران نشان دادهاند که حتی در دل این سختترین روزها، از قدرت زندگی و ایستادگی خود چیزی کم نمیکنند.

ما زندهایم برای ایران!
بخش پایانی و شاید پراحساسترین قسمتِ سفرِ ما، دیداری ناگهانی با «علی دهباشی» بود. کسی که عمرش را در میان کلمات سپری کرده و حالا چند روزی را به دلیل بیماری در بستر گذرانده بود. خانهاش، خانهای است که از همان بدو ورود، «زندگی» را در آن حس میکنی.
ابتدا وارد حیاطی میشویم که با گلها و گیاهانِ سرسبزش، انگار قطعهای از بهشت در دلِ تهرانِ جنگزده است. فضایی که به ریههای آدم اجازه میدهد بعد از یک پیادهروی طولانی در غبارِ اخبار، دوباره نفس بکشد. اما اصلِ ماجرا در طبقه اول است؛ دفتر کاری که بیشتر شبیه به یک «گنجینه» یا اقیانوسی از کتاب است. کتابها تا سقف بالا رفتهاند، روی میزها انباشته شدهاند و حتی در گوشه و کنار اتاق، راه را بر عبور میبندند. آنجا حتی برای ایستادن هم به زحمت جا پیدا میکنیم؛ اما این تنگیِ جا، لذتبخش است. اینجا جایی است که هر کتابش یک جهانِ کشفنشده است.
علی دهباشی، با همان دقت و نگاه نافذی که از سردبیرِ «بخارا» انتظار میرود، از شرایط جنگی میگوید. کلماتش از سرِ مسئولیت است:
«این روزها باید اشعار ملی ملکالشعرای بهار را خواند. این وظیفه ما و رسانه ماست.»
او با صراحتی که بوی وطنپرستیِ ناب میدهد، اضافه میکند:
«رسانههای بیگانه و طرفدار جنگ که اینها را نمیخوانند، اما ما طرفدار جنگ نیستیم؛ ما طرفدار ایرانیم.»
او از «ملیگرایی» به عنوانِ تنها راهِ نجات در این روزهای خاص میگوید. حرفهایش شعار نیست؛ انگار از عمق جانش برمیآید. وقتی میگوید: «مثل این میماند که از من بپرسید چرا مادرت را دوست داری... ما زندهایم برای ایران»، لرزشِ خفیفی در صدایش هست که تمامِ اتاق را پر میکند.
در آن لحظه، در میانِ انبوهِ کتابهایی که تمامِ تاریخ و ادبِ این سرزمین را در خود جای دادهاند، حس کردیم که «ایران» فقط یک جغرافیا نیست؛ ایران همین اتاق است، همین کتابهاست. با خودم عهد میکنم در اولین فرصت دوباره به این اتاقِ جادویی برگردم؛ چرا که اینجا، کلمات هنوز زندهاند و نفس میکشند.
در پایان این مسیر، از کتابفروشیهای کوچک و بزرگ خیابان انقلاب گرفته تا دیدار با اهل قلم و ادب، یک حقیقت واضح است: فرهنگ، همچنان زنده است. حتی در روزهایی که جنگها، بحرانها و تهدیدات دشمن هر لحظه ممکن است همه چیز را از ما بگیرد، فرهنگ و کتابها نه تنها نمیمیرند، بلکه بیشتر از هر زمان دیگری شکوفا میشوند. آنچه که در این روزها میبینیم، نه تنها نشان از زخمهای گرانبهای مردم ایران است، بلکه نشان از مقاومت و ایستادگی آنها در برابر ظلم و سرکوب است.
ایران امروز، مانند کتابهایی که در این فروشگاهها به فروش میرسند، در حال نوشتن داستانی جدید است. داستانی از مقاومت، ایثار و عشق به وطن. داستانی که هنوز بسیاری از فصلهای آن باقی مانده است.