سفر به سوی حرم؛ قطاری که داغ جنوب را به قم آورد
کاروان در میان راهروی جمعیت حرکت میکرد. برخی از خانوادهها، علاوه بر عکس فرزند شهیدشان، بخشی از کولهپشتی مدرسه عزیزشان را در آغوش گرفته بودند.
ساعت از یازده و نیم صبح یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵ گذشته بود که به ایستگاه راهآهن محمدیه رسیدیم. در میان هیاهوی همیشگی مسافران، گوشهای از سکو سکوتی سنگین و پر از انتظار برقرار بود. فرش قرمزی که پهن شده بود، نه برای جشن، که برای استقبال از غمی بزرگ گسترده شده بود.
درست در نقطهای که مسافران جنوب به بارگاه حضرت معصومه (س) سلام میدهند، بوی عطر یاس جنوب با بغض داغدیدگان درهم آمیخته بود. روی بنرهای کنار پله نوشته بود: «شهدای دانشآموز میناب: شاخه های نورانی شجره طیبهی این امّت. خانوادههای سرافراز، خوشآمدید به دیار نور». اما کسانی که نخستین مهمانان این فرش سرخ بودند، تصویر دیگری را رقم زدند. آنجا، در سمت چپ سکو، دختران شهدای ۴۰ روز نخست جنگ تحمیلیِ سوم ایستاده بودند. نه به عنوان مجری مراسم، که به عنوان آینهای از یک درد مشترک. دخترانی که با صلابت عکس پدران شهیدشان را به سینه فشرده بودند و به ترتیب قد، از بزرگترین تا کوچکترین، صف بسته بودند. چه تدبیر دقیقی بود. وقتی قرار است به استقبال خانوادهای بروی که جگرگوشههای دخترشان در یک کلاس درس زیر آوار رفتهاند، چه کسی بهتر از دخترانی که پدرانشان را در همینجنگ از دست دادهاند؟ «دل غمدیده میفهمد بهخوبی معنی غم را...». همین درک مشترک بود که اشک خبرنگاران و حاضران را درآورد، اما آن دختران، خم به ابرو نیاوردند. گویی آمده بودند تا بگویند: «ما ایستادهایم، شما نیز تاب بیاورید». اینجا همهچیز با روز دختر گره خورده است.
زادروز حضرت معصومه (س) بود و شاید از قضا یا به تقدیر، قطار مادران و پدران داغدیدهای که عزیزترین دختران ایران را در مدرسه شجره طیبه از دست دادهاند، در چنین روزی به شهر کریمه اهل بیت رسید. بالاترین مقامی که در کمیته استقبال صف کشیده نیز زنی است از تبار همین مادران: زهرا بهروز آذر، معاون زنان ریاست جمهوری. کمیته استقبال دو سوی فرش سرخ صف کشیدند. در ابتدای صف، مسئولان ارشد و استاندار قم؛ در انتهای صف اما برادران عراقی. حضوری که به این مراسم رنگ و بوی یک همدردی بینالمللی داد تا ثابت کند جنایتی که در خاورمیانه علیه کودکان رخ میدهد، قلب یک امت را به درد میآورد. ساعت ۱۲:۱۳ دقیقه بود که رام قطار، نفسزنان به ایستگاه محمدیه رسید.
قطاری که انگار میلی به رسیدن نداشت. از شب قبل ساعت ورودش بارها تغییر کرد، گویا دو بار هم در میانه راه از کار افتاده بود. شاید حق با قطار بود. مگر میشود به راحتی بار سنگین یک ملت غمزده را از جنوب تا مرکز ایران حمل کرد و دل کند؟ قطار ایستاد و درهایش باز شد؛ درهایی که گویی پرده از یک زخم بزرگ برمیداشتند. خانوادهها با طمأنینه و آرامشی عجیب از قطار پیاده شدند. چمدانهای چرخدار را پشت سرشان میکشیدند و عکسهای جگرگوشههایشان را در دست داشتند.
صورتهای غبارگرفتهشان نه از گرد راه، که از اندوهی بیپایان بود. آنها ساعتها تمرین صبوری کرده بودند. به محض رسیدن اولین خانواده به کمیته استقبال، امان مسئولین بریده شد. اشکها بیصدا حلقه زد، برخی صورت خود را پنهان کردند و برخی دیگر مجبور شدند چند لحظه از جمع فاصله بگیرند تا هقهقشان شنیده نشود. اما در این میان، حالوهوای برادران عراقی چیز دیگری بود. آنها که خود از جنس آوار و فاجعهاند، آنقدر گریسته بودند که صورتهایشان متورم شده بود و هقهقشان فضا را پر میکرد. گویا صدای آوار مدرسه شجره را با گوشت و پوست خود در حلبچه و موصل شنیده بودند.
کاروان در میان راهروی جمعیت حرکت میکرد. برخی از خانوادهها، علاوه بر عکس فرزند شهیدشان، بخشی از کولهپشتی مدرسه عزیزشان را در آغوش گرفته بودند. اینجا دو روایت جاری بود: برخی با دیدن خیل مشایعتکنندگان بغضشان ترکید و شروع به گریه کردند، و برخی دیگر با صلابت زینبی از جنایات آمریکا میگفتند و روایتگر ظلمی بودند که در حق کودکان بیگناهشان روا شده است. صحنهها آنچنان بغضناک و غمآلود بود که کمتر کسی طاقت آورد تا پایان مراسم در صف بماند.
در میان انبوه پذیراییها از آب و شربت گرفته تا کیک، یکی از آنها عجیب و تلخ بود: آبنباتهای چوبی. شاید برگزارکنندگان خواسته بودند ذرهای از تلخکامی این سفر را با طعم شیرینی بگیرند، یا شاید این آبنباتها اصلاً برای پذیرایی از میهمانان کوچکی مهیّا شده بود که در بدرقه خانوادهشان آمده بودند اما دیده نمیشدند. شهیدانی که حالا در این سفر خانوادگی به قم، سبکبالتر از پروانه، همراه مادر و پدرشان به زیارت کریمه اهل بیت آمده بودند و شاید فقط آنها بودند که در این میانه، از ته دل خرسند شدند...
به قلم: محمد رضابیگی
ارسال نظرات