۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۳۵
کد خبر: ۸۱۶۵۰۱
یادداشت؛

ما مبعوث شدیم

ما مبعوث شدیم
بعثت، اسم یک اتفاق خوب دینی نبود که در تقویم، تعطیل رسمی اعلام شود. بعثت، اسم رمز ماموریت همه ما بود که ناگهان از درون تاریخ بیرون آمده بود و خودش را رسانده بود تا خانه های تک تک ما.
به گزارش گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، بعثت را با چند صحنه می‌شناختم، یکی آن نیمه شب سرد و تاریک، که موسی و خانواده اش راه گم کرده بودند و او در پی یافتن خبری یا آتشی، به دل کوه زده بود و از ورای شعله آن درخت، به پیامبری مبعوث شد؛ یکی لحظه لطیف نزول آیات ابتدایی سوره علق، بر قلب نازنین پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و آخری، عصر عاشورا.
 
خبر که روی سرمان آوار شد، جایی برای انکار نماند؛ این چند آجر باقیمانده ستون انکار را پیش از این، داغ حاج قاسم و شهید رئیسی و سیدحسن و حاجی زاده و دیگران، از جا برداشته بود. خبر را که باور کردیم، همه چیز عوض شد. بعثت دیگر آن جشن شیرین آخر رجب نبود که با روزه پرفضیلتش می‌شناختیم. بعثت، اسم یک اتفاق خوب دینی نبود که در تقویم، تعطیل رسمی اعلام شود. بعثت، اسم رمز ماموریت همه ما بود که ناگهان از درون تاریخ بیرون آمده بود و خودش را رسانده بود تا خانه های تک تک ما.
 
ما مبعوث شده بودیم در تاریک ترین روزهای عمرمان، بعد از شعله ور شدن «شجره طیبه». ما مبعوث شده بودیم، بی آنکه باورمان شود. تاریخ، تکیه اش را به شانه های نحیف ما داده بود، چشم دنیا به دستان ما خیره بود تا فرجام این ماجرای دیرینه را رقم بزنیم. روی دلمان، کوه کوه غصه بود و پیش رویمان راهی دشوار؛ راهی که تا آن نقطه اش را قدم به قدم، پشت سر رهبر و اماممان آمده بودیم و حالا باید این آخرین گردنه را تا رسیدن به قله، تنها می‌رفتیم.
 
روز اول، از سحرگاه، ایران یکپارچه سوگ شد؛ زن و مرد در کوچه و خیابان بلند بلند یتیمی خود را زار می‌زدند، در و دیوار بوی روضه می‌داد، حتی جوانه درخت ها. حوالی غروب، وقتی هرکس گوشه ای زانوی غم بغل گرفته بود و نایی برای ادامه دادن در خود نمی‌دید، پیام یک ماه قبل امام شهید، دوباره زنده مان کرد: «اگر چنانچه حادثه‌ای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد...»
 
حادثه از ما دور نبود؛ خبر رسیده بود که دست های داخلی دشمن، همین گوشه و کنار به کمین نشسته اند تا مانند دی ماه دوباره کودتا کنند. فتنه، بیخ گوشمان داشت جان می‌گرفت، مردان میدان، خیابان را به ما سپرده بودند. ما مبعوث شده بودیم و چیزی شبیه آیات اول سوره مزمل دوباره بر ما نازل می‌شد: «یَا أیُّها المُزَّمِّل، قُمِ اللَّیْلَ إِلّا قَلیلاً، نِصفَهُ أَوانْقُصْ مِنْهُ قَلیلاً... ای جامه به خود پیچیده! شب را به جز اندکی از آن برخیز و زنده بدار...»
 
رخت غم و رخوت را به گوشه ای انداختیم، شال عزا بر دوش، مانند موسی شعله ای از آتش خشممان در دست گرفتیم و به سمت خیابان ها روانه شدیم. ما زیر بمباران موشک و تازیانهٔ هلهله، با داغی بزرگ و جانکاه مبعوث شده بودیم، شبیه زینب کبری (سلام الله علیها)، در عصر جانسوز روز دهم.
 
ارسال نظرات