۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
کد خبر: ۸۲۳۳۸۱

واقعیت‌هایی که بر میدان تحمیل می‌شوند، اما در سیاست دوام نمی‌آورند

رژیم صهیونیستی
رژیم صهیونی کودک کش در ظاهر بازیگری مستقل است، اما در سطح راهبردی به حمایت آمریکا در حوزه‌های نظامی، اطلاعاتی، سیاسی و دیپلماتیک وابستگی جدی دارد.

به گزارش سرویس سیاسی خبرگزاری رسا، رژیم صهیونی سال‌ها کوشیده است «کار را که کرد آن‌که تمام کرد» قاعده سیاست منطقه‌ای کند؛ اما میدان نوین غرب آسیا نشان می‌دهد واقعیتی که با زور ساخته شود، ماندگار نیست.

رژیم صهیونیستی در سال‌های اخیر با اتکا به اقدام پیش‌دستانه، تشدید مرحله‌ای بحران و طراحی خروجی‌های متعدد، کوشیده است واقعیت‌های جدیدی را بر محیط امنیتی منطقه تحمیل کند؛ اما تجربه جنگ اخیر جمهوری اسلامی ایران و رژیم صهیونی تروریست نشان داد که برتری تاکتیکی، بدون توان تبدیل دستاورد نظامی به نتیجه سیاسی، باعث فرسایش راهبردی می شود.

راهبرد رژیم صهیونی کودک کش الگویی برای تغییر نقطه آغاز مذاکره، مدیریت واکنش طرف مقابل و تبدیل هر سناریو به بخشی از دستاورد راهبردی است. لیکن همین الگو هنگامی که با مقاومت سازمان‌یافته، تاب‌آوری اجتماعی و محدودیت منابع مواجه می‌شود، به ضد خود تبدیل می شود.

رژیم صهیونی تروریست جنگ را از جایی آغاز می‌کند که دیگران هنوز درباره اصل وقوع آن بحث می‌کنند. هنگامی که نخستین موشک‌ها شلیک می‌شوند، واقعیت تازه‌ای شکل گرفته است که تل‌آویو می‌کوشد همه بازیگران را وادار کند از همان نقطه به بعد تصمیم بگیرند.

خطر اصلی برای جمهوری اسلامی تنها در حمله مستقیم خلاصه نمی‌شود؛ بخش مهم‌تری از تهدید، در تلاش برای عادی‌سازی واقعیت‌های تحمیلی، تغییر ادراک عمومی و انتقال میدان منازعه از عرصه نظامی به حوزه‌های سیاسی، رسانه‌ای، حقوقی و شناختی نهفته است.

واقعیت‌سازی؛ صورت پنهان یک دکترین

رفتار راهبردی رژیم صهیونی را نمی‌توان فقط مجموعه‌ای از واکنش‌های مقطعی دانست. پشت بسیاری از عملیات نظامی، امنیتی و سیاسی این رژیم جعلی، الگویی قابل شناسایی وجود دارد که می‌توان آن را «راهبرد خلق واقعیت تحصیل‌شده» نامید؛ راهبردی که بر ایجاد وضعیت نوین پیش از شکل‌گیری اجماع، تحمیل هزینه به طرف مقابل و تبدیل امر موقت به واقعیت سیاسی استوار است.

در این الگو، رژیم صهیونی تروریست غاصب منتظر نمی‌ماند تا مسئله‌ای در چارچوب مذاکره یا سازوکارهای حقوقی حل شود. ابتدا در میدان تغییر ایجاد می‌کند و سپس از دیگران می‌خواهد درباره واقعیت تازه گفت‌وگو کنند. گسترش شهرک‌سازی در کرانه باختری، تغییر وضعیت قدس شرقی، الحاق جولان و عملیات پیش‌دستانه علیه تأسیسات راهبردی عراق و سوریه، نمونه‌هایی از همین منطق هستند. در همه این موارد، اقدام میدانی پیش از تثبیت مشروعیت سیاسی یا حقوقی انجام شده است.

این رویکرد از نظر نظری، با منطق واقع‌گرایی تهاجم» همخوانی دارد؛ زیرا امنیت را نه حاصل توازن، بلکه محصول افزایش مداوم قدرت و کاهش فضای مانور رقیب می‌داند. لیکن در رفتار رژیم صهیونی مؤلفه‌ای سازه‌انگارانه نیز وجود دارد: تغییر میدان به‌تنهایی کافی نیست، باید در روایت عمومی نیز به‌عنوان «ضرورت امنیتی»، «دفاع مشروع» یا «پاسخ به تهدید» بازنمایی شود. ازاین‌رو، عملیات نظامی و عملیات روایی دو روی یک سیاست واحدند.

سه حلقه یک سبک عمل

راهبرد واقعیت‌سازی تحصیل‌شده از سه حلقه به‌هم‌پیوسته تشکیل می‌شود: خلق واقعیت میدانی، سلطه بر تصاعد و چندخروجی‌سازی نتیجه.

خلق واقعیت میدانی به معنای آن است که بازیگر با اقدام پیش‌دستانه، وضعیت موجود را تغییر دهد؛ به‌گونه‌ای که بازگشت به نقطه پیشین دشوار یا پرهزینه شود. شهرک‌سازی، ایجاد مناطق حائل، ترور هدفمند، حمله به زیرساخت‌های حیاتی و تغییر ترکیب جمعیتی، همگی در این چارچوب قابل فهم‌اند.

سلطه بر تصاعد مرحله دوم این راهبرد است. رژیم صهیونی تروریست می‌کوشد شدت بحران را به‌گونه‌ای تنظیم کند که طرف مقابل میان سکوت، پاسخ محدود یا واکنش گسترده گرفتار شود. اگر رقیب سکوت کند، رژیم صهیونی از تثبیت بازدارندگی سخن می‌گوید؛ اگر پاسخ محدود باشد، آن را نشانه ضعف تلقی می‌کند؛ و اگر واکنش شدید رخ دهد، از آن برای فعال‌سازی حمایت آمریکا و متحدان غربی بهره می‌گیرد.

چندخروجی‌سازی نتیجه مهم‌ترین بخش این الگوست. اقدام رژیم صهیونی غاصب فقط برای یک نتیجه طراحی نمی‌شود. اگر هدف اولیه محقق شود، دستاورد نظامی ثبت می‌شود؛ اگر محقق نشود، می‌توان از واکنش طرف مقابل برای مشروعیت‌بخشی به اقدام بعدی استفاده کرد؛ اگر مذاکرات آغاز شود، واقعیت ایجادشده به نقطه شروع گفت‌وگو تبدیل می‌شود. چنین الگویی این رژیم تروریست را بازیگری غیرخطی می‌کند که حتی از شکست محدود نیز می‌کوشد دستاورد ثانویه استخراج کند.

پیش از جنگ؛ انباشت واقعیت‌های کوچک

پیش از جنگ اخیر، محیط منطقه‌ای بر پایه مجموعه‌ای از واقعیت‌های به‌ظاهر جدا از هم شکل گرفته بود. حضور نظامی آمریکا، برتری اطلاعاتی رژیم صهیونی، عملیات خرابکارانه، فشار اقتصادی، جنگ رسانه‌ای و تلاش برای محدودسازی توان موشکی جمهوری اسلامی ایران، هرکدام بخشی از یک روند بزرگ‌تر بودند. 

از منظر مکتب انتقادی، این رابطه تنها یک اتحاد امنیتی نیست؛ بخشی از ساختار نابرابر قدرت در منطقه است که در آن، قواعد حقوقی و معیارهای مشروعیت به‌صورت گزینشی اعمال می‌شوند. لیکن همین ساختار می‌تواند نقطه آسیب نیز باشد. افزایش هزینه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی حمایت آمریکا، در صورت مدیریت هوشمندانه، ممکن است شکاف میان اهداف رژیم صهیونی تروریست و ملاحظات واشنگتن را گسترش دهد.

بیش‌گستری؛ هزینه پنهان واقعیت‌سازی

راهبرد واقعیت‌سازی زمانی موفق است که بازیگر بتواند واقعیت ایجادشده را تثبیت کند. رژیم صهیونی جعلی در صورت گشودن هم‌زمان چند جبهه، با مسئله بیش‌گستری راهبردی مواجه می‌شود؛ یعنی فاصله میان اهداف اعلامی و منابع واقعی افزایش می‌یابد.

جغرافیای محدود، جمعیت اندک، حساسیت اقتصادی، وابستگی به بسیج نیروهای ذخیره و نیاز به پشتیبانی خارجی، ظرفیت رژیم صهیونی تروریست برای جنگ‌های طولانی و چندجبهه‌ای را محدود می‌کند. برتری نظامی می‌تواند در یک عملیات کوتاه‌مدت تعیین‌کننده باشد، اما در جنگ فرسایشی، شاخص‌هایی مانند عمق جمعیتی، تاب‌آوری اقتصادی و توان بازسازی اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

در مقابل، مقاومت می‌کوشد با توزیع فشار در زمان و مکان، برتری مقطعی رژیم صهیونی جنایتکار را به هزینه بلندمدت تبدیل کند. این وضعیت لزوما به معنای پیروزی سریع یک طرف نیست؛ نشان‌دهنده تغییر معیار پیروزی است. در جنگ‌های نامتقارن، شکست دادن دشمن فقط با انهدام تجهیزات او صورت نمی‌گیرد؛ گاه کافی است او نتواند اهداف سیاسی خود را با هزینه قابل قبول محقق کند.

خلق ضدواقعیت؛ زمانی که حمله نتیجه معکوس می‌دهد

هر اقدام نظامی الزاما باعث تضعیف رقیب نمی‌شود. حمله‌ای که با هدف تجزیه جبهه مقابل انجام می‌گیرد، ممکن است عامل انسجام بیشتر آن شود؛ حمله‌ای که برای منزوی‌کردن جمهوری اسلامی ایران طراحی شده، ممکن است موحب تقویت همکاری میان بازیگران منطقه‌ای شود و عملیات تبلیغاتی برای مشروعیت‌زدایی از مقاومت، ممکن است به افزایش حساسیت افکار عمومی نسبت به استانداردهای دوگانه غرب منتهی شود.

این پدیده را می‌توان «خلق ضدواقعیت» نامید. در چنین شرایطی، واقعیتی که مهاجم می‌سازد، از کنترل او خارج می‌شود و در بستری متفاوت معنا پیدا می‌کند. تصاویر جنگ، آثار انسانی حملات، فشار افکار عمومی و استمرار بحران می‌تواند سرمایه روایی رژیم صهیونی تروریست را کاهش دهد.

از منظر فقه سیاسی شیعه، دفاع از استقلال و عزت سیاسی، صرفا واکنش احساسی به تجاوز نیست؛ بخشی از عقلانیت حفظ مصالح عمومی و جلوگیری از تثبیت سلطه بیگانه است. البته این اصول زمانی به سیاست مؤثر تبدیل می‌شوند که با محاسبه دقیق، رعایت تناسب و پرهیز از تصمیم‌های هیجانی همراه باشند.

سه سناریو برای مرحله بعد

سناریوی نخست: تعدیل تاکتیکی

محتمل‌ترین سناریو، ادامه راهبرد واقعیت‌سازی با کاهش حملات مستقیم و افزایش عملیات سایبری، اطلاعاتی، اقتصادی و حقوقی است. در این وضعیت، رژیم صهیونی تروریست می‌کوشد با فشار تدریجی، ترور هدفمند، مدیریت افکار عمومی و بهره‌گیری از شکاف‌های سیاسی، بدون ورود به جنگ تمام‌عیار به اهداف خود نزدیک شود.

نشانه‌های این سناریو عبارت‌اند از افزایش عملیات پنهان، تمرکز بر پرونده هسته‌ای و موشکی، فشار دیپلماتیک بر جمهوری اسلامی ایران و تلاش برای تثبیت ترتیبات امنیتی یک‌جانبه در جنوب لبنان و کرانه باختری.

سناریوی دوم: بحران راهبردی رژیم صهیونی

در صورت تداوم فرسایش اقتصادی و سیاسی، افزایش اختلافات داخلی و کاهش حمایت آمریکا، راهبرد واقعیت‌سازی با بحران کارآمدی روبه‌رو می‌شود. در این حالت، فاصله میان اهداف اعلامی و دستاوردهای واقعی افزایش می‌یابد و جامعه رژیم صهیونی تروریست درباره هزینه‌های جنگ و امکان تداوم آن دچار شکاف می‌شود.

این سناریو می‌تواند فرصت مناسبی برای بازتعریف معادلات بازدارندگی و تقویت ابتکارهای سیاسی جمهوری اسلامی و جریان مقاومت فراهم کند.

سناریوی سوم: واگرایی محدود واشنگتن و تل‌آویو

اختلاف میان آمریکا و رژیم صهیونی ممکن است بر سر دامنه جنگ، هزینه‌های اقتصادی، وضعیت تنگه هرمز، آینده غزه یا نحوه مواجهه با جمهوری اسلامی ایران افزایش یابد. این واگرایی الزاما به گسست اتحاد دو طرف منجر نمی‌شود، اما می‌تواند فضای مانور رژیم صهیونی را کاهش دهد.

با توجه به پیوندهای عمیق سیاسی و نظامی، این سناریو در کوتاه‌مدت احتمال کمتری دارد؛ بااین‌حال، فشار افکار عمومی، هزینه‌های منطقه‌ای و نگرانی واشنگتن از درگیری فرسایشی می‌تواند آن را تقویت کند.

راهبرد پیشنهادی

پاسخ جمهوری اسلامی نباید در سطح واکنش به عملیات‌های منفرد باقی بماند. نخستین ضرورت، تبدیل بازدارندگی نظامی به بازدارندگی ترکیبی است؛ یعنی پیوند توان دفاعی با دیپلماسی، اقتصاد، رسانه، حقوق بین‌الملل و تاب‌آوری اجتماعی.

در این مرحله، هدف اصلی الزاما آغاز جنگ فراگیر نبود؛ بلکه تغییر تدریجی محاسبات طرف مقابل بود. فشار باید آن‌قدر افزایش می‌یافت که جمهوری اسلامی ایران و جریان‌های مقاومت یا از پاسخ‌گویی صرف‌نظر کنند یا واکنش آنان در چارچوب روایت مطلوب رژیم صهیونی بازنمایی شود. این همان چیزی است که در ادبیات قدرت، «مهندسی محیط تصمیم» نامیده می‌شود: واداشتن رقیب به انتخاب در زمینی که دیگری طراحی کرده است.

راهبرد مزبور از یک ضعف بنیادی رنج می‌برد. تل‌آویو در محاسبات خود، ظرفیت تاب‌آوری جمهوری اسلامی ایران و شبکه مقاومت را به‌عنوان متغیری نظامی سنجید، نه به‌عنوان پدیده‌ای سیاسی، اجتماعی و هویتی. از منظر سازه‌انگاری، قدرت فقط در تجهیزات و تعداد سلاح خلاصه نمی‌شود؛ معنا، هویت و برداشت جامعه از تهدید نیز بر نتیجه اثر می‌گذارد. نادیده گرفتن این لایه، یکی از زمینه‌های خطای محاسباتی رژیم صهیونی تروریست بود.

حین جنگ؛ تصاعدی که مهار نشد

در جریان جنگ، رژیم غاصب صهیونی و آمریکای جنایتکار کوشیدند با حملات پیاپی، برتری اطلاعاتی و فشار روانی، دامنه انتخاب ایران را محدود کنند. هدف، ایجاد شکاف میان توان دفاعی، اراده سیاسی و انسجام اجتماعی بود. در چنین الگویی، ضربه نظامی زمانی موفق تلقی می‌شود که بتواند به تغییر رفتار سیاسی منجر شود.

اما جنگ، برخلاف طراحی اولیه، به میدان آزمون متقابل بازدارندگی تبدیل شد. برتری فناوری و حمایت خارجی توانست خسارت‌هایی ایجاد کند، اما نتوانست الزاماً اراده سیاسی جمهوری اسلامی ایران را درهم بشکند. این تمایز بسیار مهم است: تخریب هدف، با تغییر راهبرد طرف مقابل یکسان نیست.

در اینجا مفهوم «بازدارندگی نامتقارن» اهمیت پیدا می‌کند. بازیگری که از نظر فناوری یا قدرت هوایی برتری ندارد، می‌تواند با افزایش هزینه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی حمله، برتری رقیب را محدود کند. توان موشکی، پهپادی، سایبری، عمق راهبردی و ظرفیت بازسازی، بخشی از این معادله است؛ اما بخش دیگر به توان حفظ انسجام و استمرار تصمیم سیاسی مربوط می‌شود.

جنگ اخیر همچنین نشان داد که سلطه بر تصاعد، همواره در اختیار آغازکننده جنگ باقی نمی‌ماند. هنگامی که دامنه درگیری از یک جبهه به چند جبهه گسترش می‌یابد، هزینه‌های پشتیبانی، دفاع هوایی، انرژی، تجارت و افکار عمومی نیز افزایش پیدا می‌کند. در این وضعیت، رژیم صهیونی تروریست بیش از آنکه با یک دشمن منفرد مواجه باشد، با یک محیط امنیتی شبکه‌ای روبه‌رو می‌شود.

پس از جنگ؛ میدان اصلی، روایت است

پس از آتش‌بس، جنگ پایان نمی‌یابد؛ بلکه شکل آن تغییر می‌کند. گزارش‌های منتشرشده در مرداد ۱۴۰۵ از شکنندگی توافق‌های موجود، استمرار تنش در جنوب لبنان و اختلاف درباره آینده ترتیبات امنیتی حکایت دارد. هم‌زمان، گفت‌وگوها درباره تمدید توافق موقت جمهوری اسلامی ایران و آمریکا با ابهام روبه‌رو شده و وضعیت تنگه هرمز همچنان یکی از محورهای فشار متقابل است.

در این مرحله، رژیم صهیونی احتمالا از عملیات مستقیم گسترده فاصله می‌گیرد و بر جنگ سایبری، ترور هدفمند، عملیات اطلاعاتی، فشار حقوقی و بازسازی روایت بین‌المللی تمرکز می‌کند. هدف این است که نتیجه جنگ نه بر اساس اهداف اعلامی، بلکه بر اساس تصویری که از آن در افکار عمومی ساخته می‌شود، داوری شود.

این همان نقطه‌ای است که نبرد گفتمانی اهمیت می‌یابد. دال‌هایی مانند «امنیت»، «تهدید هسته‌ای»، «ثبات منطقه‌ای» و «دفاع مشروع» در روایت رژیم صهیونی تروریست نقش دال‌های مرکزی را ایفا می‌کنند. تل‌آویو می‌کوشد این مفاهیم را به سیاست‌های خود پیوند دهد و در مقابل، مقاومت را به‌عنوان عامل بی‌ثباتی بازنمایی کند. پاسخ مؤثر به این سیاست، صرفاً تکذیب رسانه‌ای نیست؛ بلکه نیازمند ساختن روایتی منسجم، مستند و قابل فهم برای افکار عمومی منطقه و جهان است.

وابستگی به آمریکا؛ قدرت و محدودیت هم‌زمان

رژیم صهیونی کودک کش در ظاهر بازیگری مستقل است، اما در سطح راهبردی به حمایت آمریکا در حوزه‌های نظامی، اطلاعاتی، سیاسی و دیپلماتیک وابستگی جدی دارد. بر اساس گزارش شورای روابط خارجی، کمک‌های آمریکا پیش از جنگ‌های اخیر حدود یک‌پنجم بودجه دفاعی رژیم صهیونی تروریست را تشکیل می‌داد و پس از جنگ غزه، میلیاردها دلار کمک نظامی مستقیم به این رژیم جعلی اختصاص یافته است.

این وابستگی یک تناقض راهبردی ایجاد می‌کند. از یک سو، حمایت آمریکا امکان اجرای عملیات‌های پرهزینه و حفظ برتری تکنولوژیک را فراهم می‌سازد؛ از سوی دیگر، استمرار جنگ را به تصمیمات واشنگتن، ظرفیت سیاسی دولت آمریکا و هزینه‌های داخلی آن وابسته می‌کند. هرچه جنگ طولانی‌تر شود، تمایز میان مسئولیت رژیم صهیونی تروریست و آمریکای کودک کش دشوارتر خواهد شد و هزینه حمایت بی‌قیدوشرط برای واشنگتن افزایش خواهد یافت.

دومین ضرورت، تفکیک میان «پاسخ مؤثر» و «پاسخ پرهزینه» است. پاسخ باید به‌گونه‌ای طراحی شود که ضمن حفظ اعتبار بازدارندگی، امکان بهره‌برداری تبلیغاتی و ائتلاف‌سازی علیه جمهوری اسلامی ایران را کاهش دهد. این امر نیازمند ارزیابی دقیق زمان، مکان، سطح و پیام هر اقدام است.

سومین ضرورت، تمرکز بر جنگ شناختی و روایت‌سازی است. جمهوری اسلامی ایران باید روایت خود را نه فقط برای مخاطب داخلی، که برای جامعه منطقه‌ای و افکار عمومی جهانی تنظیم کند. مستندسازی حقوقی، استفاده از زبان قابل فهم، ارائه داده‌های دقیق و پرهیز از ادبیات اغراق‌آمیز، بخشی از این راهبرد است.

چهارمین ضرورت، تقویت تاب‌آوری اقتصادی و فناوری است. هرچه وابستگی به زیرساخت‌های آسیب‌پذیر کمتر و ظرفیت تولید، بازسازی و تداوم خدمات بیشتر باشد، امکان تبدیل فشار نظامی به امتیاز سیاسی کاهش می‌یابد. در این زمینه، امنیت سایبری، حفاظت از زیرساخت‌های انرژی، تداوم زنجیره تأمین و آمادگی رسانه‌ای باید بخشی از سیاست امنیت ملی تلقی شود.

پنجمین ضرورت، فعال‌سازی دیپلماسی منطقه‌ای است. هدف دیپلماسی نباید صرفا صدور بیانیه یا واکنش به ابتکار دیگران باشد؛ بلکه باید در پی شکل‌دادن به ترتیبات امنیتی جدیدی باشد که امنیت منطقه را از انحصار آمریکا و رژیم صهیونی تروریست خارج کند. این مسیر با منطق استقلال، عزت و نفی سبیل سازگار است، اما تحقق آن به حکمت، صبر راهبردی و محاسبه منافع مشترک کشورهای منطقه نیاز دارد.

واقعیت پایدار، نه واقعیت تحمیلی

راهبرد خلق واقعیت تحصیل‌شده، مهم‌ترین ویژگی سبک عمل رژیم صهیونیستی در محیط منطقه‌ای است. این راهبرد با ترکیب اقدام پیش‌دستانه، سلطه بر تصاعد و چندخروجی‌سازی نتیجه، می‌کوشد رقیب را در برابر واقعیت‌های ازپیش‌ساخته‌شده قرار دهد.

اما تجربه جنگ اخیر نشان داد که واقعیت میدانی زمانی به دستاورد راهبردی تبدیل می‌شود که با مشروعیت سیاسی، توان تثبیت و ظرفیت تحمل هزینه همراه باشد. رژیم صهیونی جعلی ممکن است در سطح تاکتیکی ضربه بزند، اما اگر نتواند رفتار سیاسی رقیب را تغییر دهد، در نهایت با مسئله‌ای دشوار مواجه خواهد شد: چگونه می‌توان واقعیتی را که با زور ساخته شده، به نظم سیاسی پایدار تبدیل کرد؟

در افق پیش‌رو، احتمال تعدیل تاکتیکی راهبرد رژیم صهیونی کودک کش بیش از کنارگذاشتن کامل آن است. بنابراین، جمهوری اسلامی باید از یک‌سو توان بازدارندگی و تاب‌آوری خود را حفظ کند و از سوی دیگر، نقاط آسیب‌پذیر این راهبرد، یعنی وابستگی آمریکا، بیش‌گستری، فرسایش مشروعیت و شکاف میان اهداف و منابع را به‌صورت هوشمندانه فعال سازد.

مسئله اصلی، صرفا خنثی‌کردن یک حمله نیست؛ مسئله آن است که اجازه داده نشود واقعیت‌های تحمیلی به «هنجارهای پذیرفته‌شده» تبدیل شوند. در این میدان، قدرت واقعی از پیوند میان مقاومت، عقلانیت، روایت معتبر و توان ساختن آینده‌ای مستقل شکل می‌گیرد.

پاینده باد جمهوری اسلامی ایران

شکسته‌تر باد هیمنه ایالات متحده

الداعی الی سواء السبیل و الآخذ بید الأمة إلی مدارج الکمال

ارسال نظرات
captcha