۰۵ مهر ۱۳۹۰ - ۱۵:۱۶
کد خبر: ۱۳۹۶۶۰
لحظه های ماندگار (51)؛

ذکر شهدا؛ السلام علیک یا اباعبدالله

خبرگزاری رسا ـ سرش را روی پاهایم گذاشتم، خون از دهان، بینی و گوشش بیرون می‌زد؛ سرم را بردم پایین و شروع کردم برایش شهادتین را گفتن، آهسته به من گفت: سرم را سمت کربلا بگیر تا سلامی عرض کنم، سرش را بلند کردم، زمزمه‌ کرد: السلام علیک یا اباعبدالله و چشم بربست.
حجت الاسلام سيد اساعيل بني حسيني
به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، حجت‌الاسلام سیداسماعیل بنی حسینی، مسؤول مرکز فعالیت‌های دینی و امور مساجد شهرداری منطقه 4 تهران که 6 روز پس از آغاز جنگ با گروهی 72 نفره عازم منطقه عملیاتی شده و در خدمت شهید چمران در عملیات سوسنگرد شرکت داشته، اینک در درس خارج فقه مقام معظم رهبری شرکت می‌کند و شاگردی ایشان را از افتخارات خود می‌داند.
 
وی که در زمان جنگ دانشجو بوده و پس از تعطیل شدن دانشگاه‌ها وارد حوزه علمیه شده، در سال‌های 61، 62 و 64 در عملیات‌های حصر آبادان، فتح‌المبین و بیت‌المقدس بر اثر موج انفجار و ترکش مجروح شده و پس از آن به تیپ کربلا که از سوی رزمندگان مازندرانی تشکیل شده بود، رفته و نخستین‌بار با تیپ 25 به منطقه اعزام شده و فرماندهی یکی از گروهان‌های گردان حمزه سیدالشهدا را برعهده داشته است.
 
این روحانی جانباز که در سال 80 بر اثر تشدید عارضه شیمیایی سه بار برای معالجه به کشور آلمان اعزام و در بیمارستان الیزابت شهر ریک رینگ هوزن شیمی درمانی شده است، با تأسف بسیار تعریف می‌کند که سه سال پیش به همراه سه نفر دیگر برای درمان به کشور آلمان اعزام شده و اکنون آن سه همراهش یعنی سیدجلال سعادت، احمد فرجی و نادعلی هاشمی همگی شهید شده‌اند و او تنها مانده است.
 
وقتی در دفتر او که در طبقه سوم ساختمان شهرداری منطقه 4 تهران که در خیابان هنگام واقع است حاضر می‌شویم، از ما استقبال گرمی می‌کند و با این‌که آثار مجروحیت‌ و شیمیایی با گاز خردل در صدایش به خوبی هویدا است، خاطرات شیرین و تلخی را از آن دوران بیان می‌کند که انسان را به فکر فرو می‌برد.
 
پاتک به مهمات عراقی ها در نیمه های شب 
در عملیات والفجر یک، جانشین گردان و فرمانده گروهان بودم که براثر اصابت تیر دوشکا به ناحیه کمر زخمی شده و مدت‌ها روی ویلچر نشستم؛ هیچ‌گاه پاسگاه زویدات و منطقه‌ای که به صورت نعل اسب بود را از یاد نمی‌برم. آنجا فاصله ما با دشمن به گونه‌ای بود که وقتی حرف می‌زدند، می‌شنیدیم و آنها نیز سخنان ما را می‌شنیدند.
 
دید دشمن به اندازه‌ای مناسب بود که بسیاری از بچه‌ها را با گرینوف به شهادت رساند؛ درخواست کردم که برای من هم از این تفنگ‌ها بیاورند که نیروهای ما چنین اسلحه ای نداشتند. یکی از رزمنده‌های گردان آمد و با اصرار از من خواست که اجازه دهم تا برود و از عراقی‌ها اسلحه بیاورد.
 
بالاخره یک شب رضایت من را گرفت و شبانه ساعت 3 وارد سنگر عراقی‌ها شد؛ پنج قبضه از این سلاح را با یک جعبه فشنگ آورد و به من گفت آقا سید به شرطی این‌ها را تحویل شما می‌دهم که یکی را هم به من دهید. یکی را خودش گرفت و رفت پشت سنگر و چند نفر را هم به درک رساند.
 
شهادت مظلومانه و سجده شکر
یک مرتبه با اعلام بی‌سیم متوجه شدم که این جوان رزمنده که اهل گرگان بود با اصابت گلوله‌ای به سرش به صورت دو زانو و سجده کنان روی زمین افتاده و شهید شده است؛ نتوانستم جنازه‌اش را از سنگر بیرون بیاورم برای همین مجبور شدم سنگر را خراب کنم؛ دیگر رزمنده‌ها هم دو پای این شهید را گرفتند و جنازه‌اش را از سنگر بیرون کشیدند. سرش را روی پاهایم گذاشتم، خون از دهان، بینی و گوشش بیرون می‌زد؛ سرم را بردم پایین و شروع کردم برایش شهادتین را گفتن، آهسته به من گفت: سرم را سمت کربلا بگیر تا سلامی عرض کنم، سرش را بلند کردم، زمزمه‌ کرد: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین و چشم بربست.
 
هیچ‌گاه آن لحظه را از یاد نخواهم برد؛ با این‌که خون از دهانش خارج می‌شد، گفت «السلام علیک یا اباعبدالله الحسین» و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
 
مدت 12 روزی که در آن سنگر بودیم، حتی نتوانستیم پوتین‌هایمان را از پا در بیاوریم؛ در یکی از روزها دشمن سر یکی از عزیزان را از بدن جدا کرده و آن را به سمت ما قرار داده بود؛ دیدم یک نفر مرا نگاه می‌کند رفتم جلوتر، سر از بدن او جدا شده بود؛ دشمن به اندازه‌ای نزدیک بود که به راحتی گلوله خمپاره شصت پرتاب می‌کرد. دوران سختی بود ولی عشق به شهادت در میان بچه ها موج می زد. /919/د101/ن
ارسال نظرات