شماره 96 ماهنامه ملیکا منتشر شد

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، شماره نود و ششم ماهنامه ملیکا(ماهنامه فرهنگی کودکان ایران) ویژه آذرماه 1393 به سردبیری سید مسعود پورسیدآقایی از سوی مؤسسه آینده روشن(پژوهشکده مهدویت) منتشر شد.
در این شماره میخوانیم: «سلام من»، «یادداشتهای ماهانه»، «داستان/ دوست خدا و مهمانهای آسمانی»، «شعر»، «کاردستی»، «داستان/بزغاله و سنگ» و «سرگرمی».
سلام من عنوان موضوعی از این ماهنامه است که ذیل آن آمده است: «من آذر را دوست دارم. آذر خواهر من است. آذر ماه سوم پاییز هم است. آذرماه پر از شادی و دوستی است. ماه آخرین میوههای خوشمزه است. ماه برگ های رنگارنگ؛ آذر سرشار از رنگهای زیبا و دوست داشتنی است. آخرین ماه پاییز همانند بهار زیباست. پدرم میگوید پاییز بهار دیگری است. بهارکسانی است که خداوند را دوست دارند و به او فکر میکنند. خدایا من ماه سوم پاییز را دوست دارم چون پر از رنگهایی است که تا به حال ندیدهام. ای خدای برگهای سرخ و زرد و سفید و ...».
در ذیل موضوع دیگری با عنوان دوست خدا و مهمانهای آسمانی میخوانیم: دوست خدا تنها و ناراحت بود. روی سنگی نشسته بود. برگهای طلایی نخلها دیده می شدند. جاده صاف و خاکی بود؛ اما کسی در راه نبود. ابراهیم آهی کشید. چند روز بود که کسی از کنار کلبه آنها نگذشته بود. ابراهیم رو به آسمان کرد؛ ولی چیزی نگفت. صدای بع بع گوسفندانش میآمد. او و ساره تنهای تنها بودند. نه پسری داشتند و نه دختری.
هاجر و اسماعیل هم در سرزمین دوری بودند. جایی که خدا گفته بود. یک سرزمین بی آب و علف. نمیدانست چه کار می کنند. ولی خدا خودش گفته بود که برای آن دو ناراحت نباشد. خوشحالی ابراهیم این بود که هر روز مهمان داشت. مهمان که میآمد کمک می کرد وسایلش را میبرد توی ایوان. آب میریخت دستهایش را میشست. مینشست و با او حرف میزد. برایش غذاهای خوشمزه درست می کرد؛ اما چند روز بود که کسی نیامده بود. همین ابراهیم را ناراحت کرده بود.
خورشید آرام آرام کج شد. سایه نخلها رسید به سنگی که ابراهیم رویش نشسته بود. دوست خدا بلند شد. شب می شد و کسی نیامده بود تا از او پذیرایی کند. دلش خیلی گرفته بود. میخواست به کلبهاش برود که ایستاد. حس عجیبی داشت. باز چشم به جاده دوخت. کسی را ندید ولی صدایی شنید. صدای چی بود؟ زنگوله. ابراهیم لبخند زد. دو نفر سوار شتر سفیدی بودند. شتر آهسته پیش میآمد. حالا مهمانهایش بهتر دیده میشدند. دو تا جوان. خیلی شبیه هم بودند. با چهرههایی خندان ولی کمی خسته. ابراهیم جلو رفت. سلام کرد. خوش آمدید! دو تا مسافر چیزی نگفتند. چشمهایشان درخشید. سلام به دوست خدا. کسی که همه ساکنان این دشت و کوه او را میشناسند. ابراهیم بار دیگر لبخند زد. ابراهیم مهار شتر را گرفت و کشید، شتر راهش را کج کرد. صدای ابراهیم بلند شد. همانطور که کمک میکرد گفت: «خستهاید بیایید دست و صورت خود را بشویید تا غذا آماده کنم. بعد به سوی آغلی رفت که چند تا بزغاله داشت.
نیازی نیست شام بپزید. ابراهیم گردن برهای را گرفته بود و به طرف چاه آب میبرد. ساره که بیرون آمده بود با دیدن دو جوان زیبا به آنها خوش آمد گفت. چاقو را بیاور ساره. دو مهمان به هم نگاه کردند. بعد به طرف ابراهیم رفتند. ساره چاقو را آورد. نیازی به شام نیست دوست خوب خدا. ما نمیتوانیم غذا بخوریم. ساره به آنها نگاه کرد. یعنی گرسنه نیستید؟ دو مهمان لبخند زدند. ستاره ها یکی یکی سرک میکشیدند و در آسمان سو سو می زندند. اگر خوب به ما نگاه کنی. ما را میشناسی. ابراهیم سرش را بلند کرد. لبخندی زد. آه شما فرشتههای نازنین خدا هستید. بعد از آنها خواست که به اتاق بروند. او می دانست که فرشتهها غذا نمیخورند. برایشان فرش انداخت. از همسرش خواست که اتاق را خوشبو کند. فرشتهها وارد اتاق شدند. فرشتهها کنار دیوار نشستند. اتاق ساکت بود. ساره نگاهی به آن دو کرد. فرشتههایی که شوهر میگفت بارها به او کمک کردهاند. آهی کشید.
ابراهیم با فرشتهها صحبت می کرد. کسانی که داشتند به شهر پسرعموی او میرفتند. جایی که مردمش آدمهای بدی بودند و گناه می کردند. فرشتهها برای نابودی مردم آن سرزمین میرفتند. ساره ساکت نشسته بود و به فرشتهها نگاه میکرد. چشمانش پر از غم بود. یکی از فرشتهها پرسید. ابراهیم همسرت ناراحت است. چی شده؟ ساره قطره اشکی ریخت. آهی کشید. اتاق ساکت و خلوت بود اگر کسی نمی آمد ساکتتر هم می شد. کاش خداوند به ما فرزندی میداد! ساره با گریه ادامه داد: داریم پیر میشویم و هنوز بچهای نداریم. فرشتهها به هم نگاه کردند. هر دو ساکت بودند. ابراهیم نوری را دید که به طرف آسمان پر کشید. آن لحظه با اندوه به فرشتههای ساکت نگاه میکرد.
دوست خدا آدم خوبی است. او هر چه از خدا بخواهد به او میدهد. او بهترین مرد روی زمین است. خدا هم او را دوست دارد. خداوند به شما یک پسر خواهد داد. کسی که به شما کمک خواهد کرد. «ولی ما پیر هستیم». فرشته تبسمی کرد و گفت: این کار برای خدا مشکل نیست. او از خاک همه چیز درست کرده است. او توانا و داناست. بعد فرشتهها گفتند که آنها برای همین خبر خوش آمدهاند.
شماره نود و ششم ماهنامه ملیکا(ماهنامه فرهنگی کودکان ایران) ویژه آذرماه 1393 به سردبیری سید مسعود پورسیدآقایی از سوی مؤسسه آینده روشن(پژوهشکده مهدویت) به قیمت 3950 تومان چاپ و روانه بازار شده است./907/پ202/ق