زندگینامه و 5 خاطره کوتاه از طلبه جاویدالاثر شهید مجید عامری

به گزارش خبرگزاری رسا به نقل از پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس، در عملیاتهای والفجر مقدماتی، والفجر 3 و خیبر شرکت کرد و چند بار نیز مجروح شد. فقط نوزده بهار از عمر گرانبهای خود را سپری کرده بود که در عملیات بدر در جزیره مجنون لباس زیبای شهادت را به تن کرد و جام وصال را سر کشید و در روز بیست و دوم اسفند ماه 1363 آسمانی شد.
در 3 خردادماه سال1344 نوری مملو از عشق به خدا در روستای اختیار آباد از توابع شهر کرمان به منزل اصغر عامری تابید و خداوند مولودی به این خانواده عطاکرد که او را مجید نامیدند؛ مجید در خانوادهای مذهبی پرورش یافت؛ وی با پشت سر گذاشتن دوران طفولیت، پای در عرصه علمآموزی نهاد و تحصیلات خود را تا مقطع سیکل با موفقیت در همان روستا به پایان رساند.
در حالی که از تمامی جهات در بین هم شاگردیهایش نمونه بود، عشق و علاقه به علوم اسلامی او را بر آن داشت که برای آموختن علوم اسلامی به حوزه علمیه صالحیه و معصومیه در کرمان قدم بگذارد و عبای علمآموزی صادق آل محمد(ص) را بر شانه بیفکند؛ چند صباحی را آنجا مشغول کسب فیض و نور در محضر اساتید بزرگواری از جمله حجتالاسلام نیشابوری(ره) بود و در سال 1360 به شهر مقدس قم مهاجرت کرد و در حوزه علمیه کرمانیها مشغول کسب علم شد.
همانطور که از محضر اساتیدی همچون حجتالاسلام جاویدی استفاده میکرد و به تهذیب نفس میپرداخت، شیپور جنگ نواخته شد و عرصه کارزار مرد میطلبید و مجید با رشادت تمام و مردانه به جبهه شتافت تا جان در طبق اخلاص نهد و تقدیم جانان نماید.
بارها به منطقه اعزام شد و در عملیات های والفجر مقدماتی، والفجر 3 و خیبر شرکت کرد و چند بار نیز مجروح گردید؛ آنجا نیز شجاعانه جنگید و جهاد نمود، گویا چهرهاش هیچ گونه خستگی را به خود راه نمیداد و در حالی که فقط نوزده بهار از عمر گرانبهای خود را سپری کرده بود، در عملیات بدر در جزیره مجنون لباس زیبای شهادت را به تن کرد و جام وصال را سر کشید و در تاریخ 22/12/1363 آسمانی شد. نامش تا ابد بر پیشانی تاریخ درخشان باد.
پنج خاطره کوتاه از شهید مجید عامری
درس خواندن
ازش پرسیدم «تو که همیشه در جبههای، پس کی درس میخوانی؟ چرا به حوزه بر نمیگردی و دَرسَت را ادامه نمی دهی؟» گفت «جبهه به حضور ما نیاز دارد، مردم و رزمندهها نگاهشان به ماست» گفتم: «پس درست چه میشود؟» گفت «از قم برایم نوار درسی آوردهاند، به جای استراحت درس میخوانم تا از دیگران عقب نمانم؛ خودم میدانم که وظیفه شرعی دیگر من درس خواندن است»؛ در جبهه هم خوب میجنگید، هم خوب درس میخواند و هم خوب تبلیغ میکرد. (دوست شهید)
بوی خوش
همیشه خوش بو بود، مسجد که میآمد خوش بوتر! میگفت «اگر شما بخواهید پیش یک مقام یا شخص مهمی بروید، چه میکنید؟ سعی نمیکنید بهترین حالت را داشته باشید؟ موقع نماز هم شما در مقابل مهمترین مقام دنیا و آخرت قرار دارید؛ پس هم حواستان را خوب جمع کنید و هم خوش بو باشید»(دوست شهید)
غذا پختن
روز نان پزی بود؛ مادرم و بقیه زنهای همسایه از صبح تا شب مشغول پختن نان میشدند و فرصتی برای درستکردن ناهار نداشتند؛ ما هم که همگی مدرسه بودیم اتفاقاً آن روز خیلی گرسنه بودم و عجیب ضعفم گرفته بود، ولی چون یادم بود که نان پزی داریم و از ناهار خبری نیست، با ناامیدی به طرف خانه برگشتم؛. اما وقتی وارد خانه شدم، دیدم سفره پهن است و یک غذای لذیذ وسط سفره منتظر ماست! به خاطر درستکردن ناهار از مادرم تشکر کردم؛ ولی او گفت «از من تشکر نکن؛ از مجید تشکر کن. او ناهار را درست کرده!» مجید خندید و گفت «قابل شما را ندارد» چقدر خوشمزه بود. (خواهر شهید)
حقالناس
برای نماز شب که بلند میشد، خیلی مواظب بود سروصدا نکند. درها را خیلی آرام باز و بسته میکرد. کفشهایش را در دستش میگرفت و پاورچین پاورچین راه میرفت که نکند یک وقت مزاحم خواب دیگران شود؛ چون حقالناس است؛ همیشه میگفت «ممکن است خدا حق خودش را ببخشد، اما از حقالناس نمیگذرد»
«دائم از ما حلالیت میطلبید و میگفت: اگر باعث اذیت و آزار شما شدهام، مرا حلال کنید»(مادر شهید)
قرآن خواندن در حمام
میگفت: همیشه قرآن بخوانید. گفتم: مگر میشود؟ راه میرفت قرآن میخواند، میخوابید قرآن میخواند، هرکاری که انجام میداد، همزمان قرآنش را هم میخواند. قرار گذاشتیم که عصر پنجشنبه به گلزار شهدا برویم، وقتی دنبالش رفتم مادرش گفت: در حمام مشغول غسل مستحبی است.
همین طور که منتظر بودم، صدایی به گوشم خورد. صدای قرآن بود. دقت که کردم، دیدم صدای مجید است که دارد در حمام هم قرآن میخواند! چه قدر هم دلنشین میخواند.(دوست شهید)
«برگرفته از کتاب قصههای آقا مجید(برشی از زندگی طلبه جاوید الأثر شهید مجید عامری)، تألیف فخرالدین مهدوی خانوکی، انتشارات همای غدیر،کنگره شهدای روحانی سراسر کشور»/822/د101/ف