ستاره های خاموش دفاع مقدس
حسن طاهری

وارد کوچه میشوم. کوچهای که بوی شهید حسنی را میدهد؛ عطر شهید شعبانی را. درست حدس زدم، خودش بود. میشناختمش یک سال که نه، بیست و هفت سال است که او را میشناسم. چهره خندان او با تمام زاویههای آشکار و پنهاناش، در بند بند خاطرات کودکیام نقش بسته است. چهرهای تمام قد کنار قاب آن هشت سال بود. مرد زمانه تشخیص مرد از نامرد. مرد سالهای آتش و خون. چهرهای نشسته در پستوی ذهن پر از تصویرم. نمیدانم از میان آن همه تصویر کدام را بردارم و بکوبم در سقف ذهن پر آشوب روزگار، برای آنکه همه آدمها ببینند. همه اینها، وقتی از ذهنم میگذرند که پشت سر جمعی از دوستانش، از حیاطی کوچک و از کنار چند کپسول اکسیژن راهی اتاق خانهاش میشوم. یک نفر مانده به آخر هستم؛ مثل همیشه. وقتی به اتاق میرسم پاهایم خشک میشود. میایستم، مبهوت، حیرتزده. این همان مرد دنیای کودکیهای من است؟ افتاده در بستر بیماری! مردی ناآرام و صبور، خندان و پرجذبه، پرشور و سرشار از توکل، جامع اضداد. و اینها را که میگویم درک نمیکنی اگر او را نشناسی. تمام برگههای دفترچه خاطرات ذهنم در طوفانی گذرا ورق میخوردند، سریع و با شتاب. انگار با سرعتی عجیب به سالهای گذشته برمیگردانندم. به بیست و هفت سال پیش و به هر وعده تکبیرگوییام در مسجد ولیعصر(عج)، میدان توحید. من تکبیر و اذان میگفتم، با همان صدای بچهگانهام و جمعیت آن را انجام میداد «کذلک الله ربی» بدون اینکه توجهی کنند که کودکی دستور میدهد، همه دستها به قنوت میرفت و دستهای او نیز، که از همه پایینتر بود با سری خم شده در پیشگاه آسمان، در صف اول، با کلاهی افتاده به پشت، آن هم کلاه خاکی اورکت کرهای و کلاهی بافتنی بر سر که با آن درست مثل عکسهای شهیدان میشد. در قاب ذهنم این برگهها و تصویر ها که میگذرند، باز او را میبینم، در همه جای محله، در خیابان 20متری زاد، در صف نانوایی سنگگ جواد نانوا، در مغازه حاجحسن میوهفروش؛ در همسایگی مسجد، در بستنیفروشی امیرآقا؛ یک کوچه پایین تر، تا اینکه به این تصویر میرسم، به تصویر انتهای کوچه روبهروی کوچهمان که هر ظهر ساعت دو و نیم، در تابستان و زمستان میدیدی او را که به سمت خانهاش میرفت و صبح به صبح، درست وقتی که من به مدرسه میرفتم، در سر کوچه منتظر آمدن سرویس لشکر ایستاده بود. همه تصویرها میگذرند، مثل باد، نه مثل نسیم، مثل یک نوازش روحبخش سحری، معطر از خاطرههایی که بوی مرطوب کاهگل پشتبامها را در فصل بهار و پائیز برایم تداعی میکند.
حالا که مرور میکنم همان مرد خندههای قاطع خاطراتم، روی تخت افتاده است. بیهیچ صدایی و حتی لبخندی، زمستان است و هوا سرد. همین دیروز باران آمده است اما دیگر هیچ کوچهای را پیدا نمیکنی که بوی رطوبت کاهگل باران خورده از آن استشمام شود. ایزوگامها جای کاهگلها را گرفتهاند و اسپیلتهای چندکاره، جای بادگیرها را. دیگر هیچ نیازی به رایحه طبیعت نیست. اودکلنهای جدیدتری در راهند، شمیم آنجلینا، رایحه جنیفر، بوی دیکاپریو، با تحریک بالای غریزه! وقتی اینها هستند، دیگر عطر شمعدانی و محمدی حیاط را میخواهی چه کار و رایحه سنتی کاهگل و نسیم بادگیر را؟
به ردیف مینشینیم، دور تا دور اتاق و او روی تخت درازکش است. خوابیده، آرام و بیصدا. با چهرهای لاغر و تکیده و بیرمق و رنگپریده. یک کیسه آویزان از چوبلباسی کنار تخت، خون سرخی را در رگهایش میدواند، اما هیچ تأثیری ندارد. رنگش پریده است. زردفام، زرد زرد و خسته و بیرمق. جانی ندارد تا بلند شود و دوستان را ببیند. سکوت ترسناکی مینشیند روی سقف اتاق، ساکت ساکت. فقط صدای نفسنفس نامرتب او شنیده میشود و سر و صدای بیرون. محمد میآید. پسر جوان اوست. چند دفعه با او همبازی بودهام. یک بار هم یادم میآید در الک دولک دو دور زندهاش کردم. بعید است به یاد بیاورد. حالا او مردی شده و میخواهد حرف بزند. میخواهد سکوت را بشکند. یاری نمیکند. نمیگذارد محمد حرف بزند، بغض را میگویم. گلویش را فشار میدهد. حرفهای خود را قورت میدهد. خیلی آرام، بریده بریده آغاز میکند: «بابا خوابیده، ببخشید، دیگر».
همه تعارفی میزنند و میگویند: «خواهش میکنیم، بگذار راحت باشد».
میخواهد ادامه دهد، اما بغضاش را با تمام غرور، میخورد. کف دست را بر جلوی دهان میگیرد تا کسی نبیند انتهای غربتی را که از پدرش به ارث برده است. اما مگر این غربت تنها سهم اوست. پایان همه مقدّرات فرزندان خمینی، چیزی جز غربت و تنهایی نیست و این سهم و میراث این جماعت است. یادم آمد هر که در این بزم مقربتر است، کیسه خون بیشترش ...! نه جام بلا. نه، «شهد ولا» بیشترش میدهند، آن هم لَبالب. با همین سرعتی که خاطراتم مرور میشوند، کیسه خون هم تمام شد، آن هم در چند دقیقه کوتاه. آقای مغازهای دیروز و همان توحیدنیای امروز میگوید: «برای شفای همه مریضهای اسلام، یک حمد بخوانید».
حمد که خوانده میشود. دوباره سکوت عجیبی در اتاق مینشیند، درست مثل سکوت آدمهای وامانده از رفتن، آدمهای رفته در لاک خودشان.
حاج آقا مغازه ای دوباره سکوت را می شکند. سر صحبت را با محمد درباره فیستول گذاری برای حاج عزت باز می کند. محمد می گوید: «چند وقت پیش دکترها هر کاری کردند نتوانستند رگ هایش را پیدا کنند، بدنش را آبکش کرده بودند اما رگی پیدا نکردند. رگ هایش همه ضعیف شده.»
یک دفعه همهمه ای توی جمع افتاد. هر کسی درباره فیستول نظری می داد؛ حاج حسین شکارچی از همه فنی تر و حرفه ای تر. رو به رضا شهبازی گفتم: «حاج حسین با این همه سابقه در بهداری, کاش پزشکی می خواند. واقعاً پزشک حاذقی می شد.»
رضا هم تأیید کرد. حاج آقا مغازه ای بیشتر توضیح می دهد: «... یا از روی سینه یا از مچ دست دو عدد شیلنگ مخصوص به نام فیستول وارد بدن می کنند، و دیگر نیازی به رگ پیدا کردن نیست»
نگاهم به حاج احمد فتوحی دوخته شده است. در هر تصویری که از جمع در ذهنم ثبت میشود او نقطه طلایی دوم کادر است. در کادر نگاهم، تصاویر یک به یک کنار هم نقش میبندند؛ کیسه سرخ آویزان از چوبلباسی، قطرهقطره خون که در رگهای او، رنگ زندگی میدمد، چهره آرام و پر از صلابت حاج احمد فتوحی که سر به زیر مدام ذکر میگوید، آن هم درست کنار حاج حسین شکارچی. حاج احمد آرام آرام است؛ با هیبت و بزرگ. نمیدانم با دیدن چهره این مرد چرا اینقدر دلم میلرزد. راستی کسی میداند حاج احمد چه کسی است؟ حاضرم با تمام سلولهای بدنم ثابت کنم، که حاج احمد، فقط به فقط در یک عملیات، افتخاراتی را که برای نسل بیخبر و بیاطلاع و پر مدعای من به دست آورده، مثنوی هفتاد من، میطلبد. کارنامهی درخشانی دارد که همه مدالها و افتخارات پهلوان پنبههای میدانهای فستیوالی و جشنوارهای ورزش و رقص و مطربخانه، به گرد افتخارات او هم نمیرسد. نمیدانم چرا حاج احمد اینقدر آرام است. سرش را که بالا میآورد، خیره میشود به تخت او و باز سرش را پایین میاندازد و آرامآرام ذکر میگوید؛ با همان تسبیح دانه زردش. چه میگوید؟! نمیدانم. شاید ذکر یونسیّه میگوید: «لا اله الا انت، سبحانک انّی کنت من الظّالمین، فاستجبنا له و نجّیناه من الغمّ و کذالک ننجی المؤمنین».
محمد که آرام میشود. حرفهایش را ادامه میدهد. انگار حضور دوستان قدیمی پدر، دلگرمیاش را بیشتر میکند. حاج اکبر نوری فرمانده سپاه قم از او میپرسد: «ما میخواستیم زودتر بیاییم، اما گفتن که حاج عزت روستاست؟ با این حال و روز، چرا روستا؟» و محمد میگوید: «با همین حال و روز، ساخت یک مسجد را در دستجرد دنبال میکند».
عجب آدمی است این مرد. با خودم میگویم راستی یادت میآید برادرهای بزرگترت را که این شعار جبهه را تکرار میکردند: «بسیجی خستگی را خسته کرده». باید شصت سال بیشتر داشته باشد. این را از چهرهاش میشود فهمید. محمد میگوید: «دو سالی هست که شیمی درمانی کردیم. اما فایدهای نداشت. خیلی درد میکشید. دکترها گفتند از طحال است. تا اینکه 3 ماه پیش به بیمارستان بقیهالله(عج) تهران رفتیم و دکترها طحال بدن او را برداشتند. از آن روز تا حالا بهتر که نشده، بدتر هم شد. الان غذای او، سُرم و قرص است. دیگر هیچ غذایی نمیخورد».
محمد این را که میگوید از جا بلند میشود. گویا پدر از خواب بلند شده و میخواهد بنشیند. پسر دیگرش نیز میآید و دو نفری او را مینشانند. از جا بلند میشویم؛ یکجا. وقتی روی تخت مینشیند با تعجب همه را نگاه میکند. چشمهایش رمق است. سو ندارند تا ما را خوب ببیند. حاج اکبر نوری با او حال و احوال میکند. سری تکان میدهد. مینشینیم. دوباره یکجا. انگار حاج عزت برپا و بشین داده است. آقای مغازهای سر صحبت را باز میکند. از دردهایش میپرسد. میخواهد سر شوخی را باز کند تا روحیه بدهد، به او، شاید هم به ما. حال شوخی ندارد. حاج اکبر معرفی میکند، همه جمع را. دانه دانه و یک به یک، آقای متقیان، حاج عباس حسینی، حسین احمدی، حاجآقا خدیوی، حاج حسین شکارچی، حاج احمد فتوحی، حاج آقای عباسی، حاج حسین عراقیان، حاج محمود کیایینژاد و به من میرسد. خجالت میکشم. در خودم میشکنم. من که کوچکترین و ناچیزترین این جمع آسمانی بازمانده از جنگم. نمیشناسدم. اما من او را... ! نه من نیز نمیشناسمش. حاج اکبر ادامه میدهد: «رضا شهبازی، احمد بیطرفان، حاج آقا مغازهای» و خود حاج اکبر را هم آقای مغازهای معرفی میکند. با ته لبخندی سردی تشکر میکند و بریدهبریده و نفسزنان میگوید: «همین که زیر پایتان را دیدید»
دوباره مکث میکند. آب دهانش را قورت و ادامه میدهد: «... ما را لایق دانستید، واقعاً ممنونم».
محمد پسرش میگوید: «خیلی بیتابی میکند. حالا که محرّم شده بابا مدام میخواهد به مجلس عزاداری برود. میخواستیم ببریمش روستا. همان جایی که دارد مسجد را میسازد، اما سوار ماشین که شدیم حالش بهم خورد».
اسم مسجد را که میشنود، جان میگیرد. با سختی میگوید: «الحمدلله کار مسجد دارد به آخر میرسد. الان در و پنجرههایش را گذاشتهاند».
چطور میشود وقتی آدم همه دردها را به یاد مسجدی فراموش کند؟ انگار کسی در گوشم میگوید: «اَلا بِذِکرِ الله تَطمئن القُلوب». صورتم را به رضا شهبازی نزدیک میکنم. میگویم: «حاج عزت در جنگ چه کار میکرد؟»
جواب میدهد: «راننده دو تا فرمانده لشکر بود؛ آقا مهدی خدا بیامرز و حاج غلامرضا جعفری؛ در تمام مدت جنگ. یک دنیا خاطره است از اونها. اوایل هم توی اطلاعات بود».
یادم آمد دوستی میگفت: «این رانندهها و مسئول دفترها، صاحب سرّ آدمهای بالا بالا هستند».
با خودم گفتم: «این آدم که این همه سال با آنها بوده، باید چه خاطرات و اسراری داشته باشد از این دو آدم کمنظیر و بزرگ؛ از آقا مهدی و حاج غلامرضا».
حالا فهمیدم چرا حاج احمد سرش پایین است و ذکر میگوید. «قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری». حاج اکبر میخواهد به همراه حاج آقا مغازهای فضا را صمیمیتر کند. با همان صدای تیز و تندش میگوید: «حاج عزت! یادته پیکان رو بردی بالای تپه پر از برف. ارتشیها برات هورا کشیدند. عجب تپهای بود! نه؟ تویوتا به زور میرفت بالا».
به اینجا که میرسد حاج اکبر با همان حالت لبخند دائمی چهرهاش، دو دستش را بالا آورده و کفزنان، همان شعار و تشویق ارتشیها را تکرار میکند. «پیکان و ببین، هو هو».
بعد رو به جمع میگوید: «حاج عزت، نه؟»
حاج اکبر میخواهد، هر طور شده اعتراف بگیرد. حاج عزت هم با همان حالت خستگی میخندد، اما انگار خندهاش پر است از گریه و سرش را تکان میدهد و میگوید: «آره، آره».
نمیدانم چرا یک دفعه یاد خندههای عباس حیدری، آژانس شیشهای میافتم. وقتی که اصغر موتوری، با لطیفههای دست اول میخواست عباس حیدری، شیمیایی لب مرز پریدن را بخنداند. حاج عزت هم خندید؛ چه خندهای. آن هم خندهای با طعم درد، با رنگ خون، با بوی دود و خاکستر، با مزه انفجار ش.م.ر با طعم تلخ غربت، با عطر اشک.
خندهاش را که میشنوی میخواهی داد بزنی. یک فریاد بلند از ته حنجره و با تمام وجود. انگار که میخواهی بروی خفت بعضیها را بگیری و محکم و به زور هم که شده بیاوری و همانطور که یقهشان را سفت گرفتهای، صورت حاج عزت را نشان آنها بدهی، تا شاید یک ذرّه از این همه عزت و شرف را ببینند. ببینند که بچههای غریب خمینی چه کشیدند تا ... ! اما مگر هر چه دل میخواهد، میشود!؟
دستمال کاغذی را برمیدارد. تازه شارژ شده است. متقیان مدام گیر داده که حاج عزت خاطرهای بگوید و او هم سر باز میزند. حال ندارد. از حرف زدنش معلوم است اما انگار خاطره حاج اکبر موتور ذهناش را روشن کرده باشد، شروع میکند به حرف زدن. متقیان روبهرویش با تکرار و اصرار میگوید: «رفقا برای یادگاری میخوان ازت خاطره بشنوند. میدونیم حال نداری، اما اگه حالشو داشتی بگو».
حاج عزت به ذهناش فشار میآورد. به همه خاطراتی که با آقا مهدی زینالدین و حاج غلامرضا جعفری دو فرمانده لشکر 17 علیبنابیطالب(ع) در دوران جنگ داشته فکر میکند. به لحظه لحظههایی که با این دو فرمانده تا دل آتش معرکه رفته است. محمد پسرش میگوید: «حاج غلامرضا جعفری دو روز پیش آمد پیش بابا. من نبودم. دنبال کارهای بیمارستان بودم. تا برگشتم حاجی رفته بود. اما بابا خیلی خوشحال شده بود».
صدای حاج عزت مینشیند روی صدای متن پسرش و آرام شروع میکند: «آره، یادمه با یه پیکان رفتیم رو یه تپه که پر برف بود. همه ارتشیها مات مونده بودن که چه جوری این ماشین رو آوردم بالا. بعدش با یه تویوتا ادامه راه رو رفتیم».
اینها را میگفت و هی سرش را تکان میداد که یک دفعه آقای مغازهای گفت: «حاج عزت حلبچه یادته؟!».
انگار پتک آهن زده باشند به سر حاج عزت. همه صحنهها مثل دور تند، با این حرف سردار مغازهای از جلوی چشمش عبور کرد. سری تکان داد و بلند گفت: «آره، یادمه. یه عده خبرنگار خارجی آورده بودن حلبچه. حاج آقا مغازهای گفت: «این آشغال کلهها را ببر جلو ببینن این وحشی چه جنایتهایی کرده»، منم آوردمشون یه جایی به اسم «اَنَبْ». یه روستا بود، نزدیک حلبچه. توی روستا همه چی سر جاش بود اما همه آدماش رفته بودن اون دنیا. پیرمرد تو بغل بچهاش خشکش زده بود. نوزاد، سینه مادر تو دهناش سیاه شده بود. همه مرده بودن، همه. سیاه سیاه، خشک خشک. یه آدم زنده نمیدیدی. گرد مرگ پاشیده بودن همه جا. آهن هم بودی از دیدن این همه وحشیگری و جنایت میلرزیدی. همه حیوونا مرده بودن. همشون به جز مرغ و خروسها. اسب با اون هیکلش باد کرده بود، شده بود مثل خمره بزرگ. کرّهاش جای دیگه بود، اومده بود داشت از جنازه مادرش شیر میخورد. یه عدهای که بیرون روستا بودن اومدن پیش ما. یک پیرمرد بود که التماس میکرد، میگفت که چهل نفر از خانوادهاش یک جا مردن. میخواست که بهشون کمک کنیم تا جنازه بچههاشون رو دفن کنیم. تماس گرفتم مقر تا اجازه بگیریم، گفتن که اشکالی نداره. ما هم رفتیم کنار امامزاده روستا یک گودال کندیم به چه بزرگی، جنازههاشون رو همونجا دفن کردیم».
اینها را که میگفت مدام سرش را تکان میداد و میگفت: «هی هی، چه خاطراتی!»
این حرف آخرش مثل تیر بود که شلیک شد، به خصوص به سمت آدمهایی مثل من. راستی چرا هیچ کسی به فکر جمع کردن تکه ابرهای خاطرات بهاری در یک جا نیست؛ آن هم در این دوره زمانه عطش و پیچ و خم فراموشکار روزگار؟!
دوباره به یاد این جملهاش میافتم: «همه حیوونا مرده بودن. همشون. به جز مرغ و خروس!»
رو به رضا شهبازی و حسین عراقیان میپرسم: «چرا فقط مرغ و خروسها؛ او هم بین این همه موجودات؟»
حسین عراقیان که آدم مظلوم جمع است و همه به او گیر میدهند و او هم چیزی نمیگوید، پاسخ میدهد «سیستم تنفس مرغ و خروسها فرق داره».
از آن سمت اتاق یک دفعه سردار مغازهای بلند میگوید: «بینی مرغ و خروسها یک پردهای شبیه ماسک ضدگاز داره، به خاطر اونه».
نگاهم خیره میشود به تخت. حاج عزت ساکت و در خود فرو رفته است. همه میخواهند به او روحیه بدهند اما حاج عزت در دنیای دیگری است. پس از مکثی میگوید: «قبلاً که سالم بودم هر وقت دلم میگرفت تا میآمدم لشکر و دوستان قدیمی و بچههای جنگ را میدیدم، تا چند روز شارژ شده و سر کیف میآمدم. حالا دیگر اصلاً جان و پر ندارم. دست خودم نیست. حالم اصلاً خوب نیست. الان چند وقته غذا که میآورند حالم به هم میخورد. چلوکباب هم که میآورند، میلم نمیکشد».
با خودم میگویم: «و مَن نعمّره ننکّسه و فی الخلق افلا یعقلون». اللهاکبر! این هم از این عالم فانی که هیچ چیزی، جز عشق و مهر در آن نمیماند.
سردار مغازهای دوباره رو میکند به حاج عزت و میگوید: «حاج عزت یادته تو سرمای حلبچه که همه جا یخ و برف بود، همه تیمم میکردن، شما وضو میگرفتی؛ اونم با شکستن یخ».
آهی کشید و سر تکان داد. زیر لب گفت: «آره، آره».
حالا میفهم چرا با این حال و روز به دنبال مسجد ساختن است. لذت ذکر و یاد دوست چه میکند با آدم شیدا! سردار مغازهای با خنده و تأکید رویش را به سمت حاضرین کرده و با همان حالت رسمی همیشگیاش، ادامه داد: «حاج عزت دستشویی بدون دو آفتابه را هم قبول نداشت. حتماً باید دو آفتابه پر با خودش میبرد».
رو به رضا شهبازی کردم و گفتم: «چرا دو تا؟»
خندید و گفت: «حاج عزت آب لولهکشی رو قبول نداشت».
اینجا بود که محمد پسرش رو به جمع کرد و با ناراحتی گفت: «همین هم باعث سرماخوردگیاش شد. آن قدر در سرما، در حیاط وضو گرفت تا سرمای شدید خورد».
اینجا بود که حسین عراقیان دوباره نظر کارشناسی داد: «سردار میگن طحال مرکز دفاعی بدنه. وقتی از بدن برمیدارنش بدن ضعیف میشه و اگه آدم سرما بخوره سخت مریض میشه».
دوباره همه گلنگدن کشیده، رو به سیبل عظیم حسین عراقیان نشانه رفته و به این اتهام که نه یک عراقی بلکه به خاطر اسمش کلی عراقی به حساب میآید، هر کسی چیزی نثارش کرد؛ از حاج آقا که کنارش نشسته بود گرفته تا سردارها. دلم به حالش سوخت مظلومانه همه حرفها را میشنید و حتی جواب هم نمیداد. فقط میخندید و میخندید. نمیدانم چرا از این حالت او لذت میبرم. یک احساس خاص، احساسی که مرا به یاد شهید زرنگی میاندازد که همه فکر میکردند از روی سادگی به شوخیها جواب نمیداده، اما هیچکسی نمیدانست که برای رضای خدا و شادی دل آدمها، حتی حاضر نبود، دل کسی را بشکند. در جمع چهره حاج احمد هنوز سر به زیر، ذکر میگوید با آن تسیبح دانه زردش، و فقط هر چند دقیقه خیره میشود به کیسه خون که قطرهقطره، زندگی را به رگهای حاج عزت میدواند. میخواهیم خداحافظی کنیم. حاج عزت دارد اذیت میشود. حاج آقا عباسی میگوید: «حاجی روایت داریم که وقتی به عیادت مریضی میروید، بگویید تا بیمار دعا کند. چرا که اگر لغزشی هم داشته، با بیماری پاکپاک شده است. دعایمان کنید و برای غزه هم دعا کنید».
حاج عزت آرام و صبور، بیهیچ حالتی از ریا و تظاهر رو به یاران قدیمی شهیدان میگوید: «ما که جز خوبی از حضرت حق ندیدیم. اینها هم همه امتحان است برای ما».
مکثی میکند تا دعا کند و سر به زیر بغض میکند و آرام میگوید: «خدایا عاقبت همه ما را ختم به خیر کن!»
همه جواب میگویند؛ همه. سردارها، محمد پسرش و حتی من که در این جمع غریبه غریبهام، دستجمعی میگوییم «آمین». و دوباره سر به زیر فکر میکند، دیگر یارای حرف زدن ندارد. حاج آقا دعا میکند و از جا بلند میشویم. هر یکی آرام، به صف ایستاده و روی او را میبوسیم. همانطور ایستاده به صف اتاق و همه وسایل آن از جلوی چشمهایم میگذرند. لنز ذهنم از همه چیز دارد عکس میگیرد. از تخت گوشهی اتاق، از چهره زرد، از پاهای سست، از چشمان گود رفته، از چوبلباسی، از کیسه خون، از قطرهقطرههای سرخ که زندگی را در رگهای او میدوانند، از کپسول اکسیژن، از یک قلب آرام و مطمئن و از پسر بزرگش محمد که صبور کنارش ایستاده، مثل کوه.
از حیاط خانه که بیرون میرویم آخرین دقیقههای روز هفتم محرم 1430 در حال جان سپردن هستند. ثانیههای آخر روز رسیده و خورشید به نفسنفس افتاده است. هفت روز است که بابانوئلهای کوکی و آهنی، سوار بر آخرین مدل جنگنده بمبافکن اف16 هر صبح و شب، خوشه خوشه آتش و بمب و فسفر را در سالروز تولد عیسای ناصری برای کودکان غزه هدیه میدهند. غزه در خون و آتش غوطه میخورد. اما خم به ابرو نمیآورد؛ هیچکسی؛ حتی کودکان غزه و زنانی که فرزندانشان به دم تیغ یهود میروند. ناخودآگاه لبم تکان میخورد: «یذبّحون ابناءکم و یستحیون نساءکم».
به خانه میآیم. «غزه با دست خالی ایستاده است، در برابر ارتش چهارم دنیا». این خبری است است که خروجی رسانههای دنیا آن را تکرار میکنند؛ خبری تکاندهنده و هولناک. این بار فقط پسران را ذبح نمیکنند، همه را به دم تیغ و آتش میبرند؛ زندهزنده و دستهجمعی. راستی روش مبارزه و پایداری با دست خالی و دلهایی قرص و محکم و با ایمان، همان روش زیست روح الهی و اسلام ناب خمینی نیست؟ همان روشی که فلسطینی راه گم کرده، آن را از حاج عزتها آموخت؛ از والفجرها و کربلاهای ما؟
از خودم میپرسم این روزها به دنبال چه هستیم؟ به دنبال ستارههای خاموش یا نشاندن ستاره روی دوش؟!
²²
شنبه شب 28/10/1387 ـ 20 محرم 1430 ه .ق
رسانهها خبر پیروزی مردم غزّه را میگویند که پیامک رضا شهبازی به دستم میرسد، درست در این ساعت 19:55 شب: «انا لله و انا الیه راجعون، شهادت جانباز دلیر اسلام تسلیت باد!» در اولین لحظه خواندن پیام، یک نفر کنار ذهنم فریاد کشید: «حاج عزت رفت» به خودم دلداری میدهم؛ «نه. چهارده روز نیست که دیدمش. حالش داشت خوب میشد» اما شک لعنتی چیز دیگری میگوید. فوری به رضا پیامک میزنم «چه کسی؟!» و پاسخ را میدهد. این بار پیامک را اصلاح میکند و نام شهید را اضافه میکند: «... جانباز دلیر اسلام حاج عزتالله میرزایی...»
تصاویر غزه، شبکههای خبری دنیا، 22 روز مقاومت، همه اینها با نام حاج عزت یکی شدهاند، آن هم درست روز پیروزی غزه پایدار. نمیدانم چگونه لباسم را میپوشم. از خانه تا کوچه روبهرویی راهی نیست. به دو میروم. ساعت 20:10 دقیقه شب است. از درون خانه صدای گریه میآید. آرام به خانه قدم میگذارم. زنها، دختر بچهها، مردها و همه اهل خانه کز کردهاند، دور تخت خالی او. همان تخت، همان چوب لباسی و همان کپسول اکسیژن. مردی میانسال مرا به اتاق کوچکی راهنمایی میکند. در که باز میشود، تمام قد، پیکر پوشیده شدهاش با پارچه سفیدی را میبینم. میلرزم. میخواهم همانجا زانو بزنم. محمد پسرش ایستاده. در آغوشم میکشد. در بغل میفشارمش. گریه میکند؛ های های. بغض آن روزش هم باز شده، همه بغضهای این چند سالهاش. آرام میگریم. با هقهق میگویم: «محمدجان! سرت رو بالا بگیر! گریه نکن. همچین بابایی گریه نداره، افتخار داره!»
انگار آتش زده باشم به وجودش. بیشتر اشک میریزد و میگوید: «واسه همین گریه میکنم. از دستش دادم!»
به بالای سر پیکر میروم. پیرزنی بالای سرش نشسته. مویه میکند و اشک میریزد. پارچه را کنار زد. دو زانو مینشینم. حاج عزت بود. خود خودش. خون لخته شدهای پای بینیاش نشسته بود. چهرهاش زرد زرد، بود؛ سرد سرد. آرام با یک ته لبخند زیبا روی لبهایش. وقت اذان مغرب و عشاء چه دیده بود و پر کشیده بود؟، خدا میداند! همانطور دو زانو و نیمخیز با او میخواهم حرف بزنم و وداع کنم. چیزی به ذهنم نمیآید. زبانم نمیچرخد، مبهوتم. مبهوت مبهوت از این همه تسلیم و رضا. یک جمله نقش میبندد روی پیشانی ذهنم؛ مثل یک پلاکارد. نفهمیدم اطرافم آدمها نشستهاند. آرام گفت: «خوش به حالت حاج عزت، خوش به حالت» و شروع کردم به زیارت خواندن، عاشورا بهترین تسلاّی همه دردهای شیعه است. به سلامها میرسم. خم میشوم روی صورتش و نزدیک چهرهاش سلامها را میخوانم. «السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیکم منی جمیعاً سلام الله ابداً و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم ...». انگار آتش زده باشم به همه. هر سلامی که میدهم، صدای گریه بلندتر میشود. «السلام علی الحسین و علی علیّ ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین». به این سلام که میرسم، یک جا همه میگریند. سینهاش را میبوسم و باز همان جمله بر زبانم میآید: «خوش به حالت حاج عزّت».
حالا بالای سرش همه ایستادهاند و منتظرند تا یکی یکی دوستانش برای وداع بیایند. فردا قرار است در روستای دستجرد، به خاک سپرده شود. همان جایی که عاشقانه، خانه خدا و محل عبادت مردم روستا را ساخت، آن هم با این حال و روزش. میخواهم از او جدا شوم. پایم یاری نمیکند. حسین احمدی هم آمده. انگار همه دوستان شهیدش، بالای پیکرش نشستهاند، دوباره زبانم به چرخش میافتد: «رفت، یک دریا خاطره رفت!»
...گفتی نمیخواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید راه صحرا را بلد باشی
یعنی که بعد آن همه دلدادگی باید
نامهربانیهای دنیا را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی پیش آدمها
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
من سادهام، نه؟! ساده یعنی چه؟ ... نمیدانم
اما تو باید سادگیها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی، بشنوی، اما
یعنی ... زبان اهل دنیا را بلد باشی*
*شعر از محمدحسین بهرامیان
ی / 701
ارسال نظرات