۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۴
کد خبر: ۸۰۵۹۱۵
یادداشت؛

گیس؛ در آتش داستان‌های بی‌ریشه

گیس؛ در آتش داستان‌های بی‌ریشه
فیلم «گیس» با موضوعی انسانی و اجتماعی مهم، تلاش می‌کند قصه‌ی فاجعه انفجار پالایشگاه را روایت کند، اما ضعف ساختار روایی و آشفتگی در روایت، همراه با استفاده‌ی افراطی از جلوه‌های ویژه، باعث می‌شود پیام فیلم در هیاهوی تصاویر گم شود و اثر از انسجام و عمق لازم برخوردار نباشد.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، سینمایی که از دغدغه‌های جامعه برمی‌خیزد، پر از نیت‌های قابل احترام است. «گیس» به کارگردانی محسن جسور، با دستمایه قرار دادن فاجعه‌ای انسانی و صنعتی چون انفجار پالایشگاه، وعده‌ی روایتی تکان‌دهنده و متعهد را می‌دهد. اما میان وعده و وعید، فاصله‌ای است که گاه یک اثر سینمایی در آن گم می‌شود. این فیلم متأسفانه، با وجود تمام سر و صدا و هیاهوی بصری، در نهایت اثری است خالی از هسته‌ی روایی منسجم؛ همچون انفجاری مهیب که تنها دود از آن برمی‌خیزد و خرابی‌اش را به وضوح نمی‌توان دید.

مشکل از پایه‌های فیلمنامه آغاز می‌شود. داستان به جای آنکه بر محور یک خط روایی اصلی (پلات) استوار باشد، به انبوهی از ساب‌پلات‌ها (زیرداستان‌ها) و شخصیت‌های پرتعداد پناه می‌برد که هیچ‌کدام مجال بالیدن نمی‌یابند. پیرنگ‌ها شروع نشده، ناگهان و بی‌مقدمه به پایان می‌رسند، گویی تدوین‌گر تیغ خود را بر نقطه‌ای نامشخص فرود آورده است. این گسست روایی مداوم، مخاطب را در دریایی از اتفاقات رها می‌کند، بی‌آنکه اجازه دهد تا با هیچ‌کدام از آنها پیوند عاطفی یا دراماتیک پایداری برقرار کند.

این آشفتگی در سطح روایت، با انتخاب‌های زیبایی‌شناسانه کارگردان تشدید می‌شود. استفاده‌ی افراطی از جلوه‌های ویژه‌ی بصری (VFX) در لحظات حساس، به جای آنکه بر شدت درام بیفزاید، چون پرده‌ای مصنوعی میان مخاطب و واقعیت داستان حائل می‌شود. همچنین، تمایل کارگردان به بازنمایی تصویری وقایع از طریق نماهای دوربین مداربسته، فلیش‌بک‌های شتابزده یا سکانس‌های مونتاژی پرسرعت، به ریتم فیلم لطمه می‌زند. این جا‌به‌جایی‌های پیوسته‌ی زاویه دید و قطع‌های مکرر، هرگونه امکان همذات‌پنداری مستمر و غرق‌شدن در جهان فیلم را از بین می‌برد.

ضعف بنیادین دیگر، در میزانسن و کارگردانی صحنه نهفته است. فقدان استابلیشینگ شات (نمای ثابت و Establishing Shot) که موقعیت جغرافیایی دقیق خانه‌های مسکونی را نسبت به پالایشگاه نشان دهد، یکی از بزرگ‌ترین خطاهاست. این غیاب، مخاطره‌ی اصلی فیلم را غیرقابل درک می‌کند. بیننده هرگز درک نمی‌کند که فاصله‌ی این خانه‌ها از محل حادثه چقدر است و چرا اساساً در چنین فاصله‌ای (چه نزدیک و چه دور) باید سکونتگاهی وجود داشته باشد. این ابهام جغرافیایی، سؤال منطقی مخاطب را بی‌پاسخ می‌گذارد و باورپذیری کل فاجعه را شدیداً خدشه‌دار می‌سازد.

در چنین جهان آشفته‌ای، حتی تلاش‌های قابل تحسین بازیگران نیز به ثمر نمی‌نشیند. شخصیت‌ها آنقدر سطحی، کلیشه‌ای و فاقد پیشینه‌ی روانی (بک‌استوری) هستند که با وجود تمام کوشش‌های بازیگران، هرگز به موجوداتی زنده و باورپذیر تبدیل نمی‌شوند. مخاطب نه می‌تواند با دردهایشان همدردی کند، نه با ترس‌هایشان بترسد. فیگورهایی هستند که تنها در خدمت پیش بردن یا بهتر است گفته شود، به هم ریختن پیرنگ قرار می‌گیرند.

در نهایت، «گیس» نمونه‌ای است از فیلمی که گمان می‌کند با حجمی از اتفاقات، تصاویر خیره‌کننده و موسیقی پرطنین می‌تواند خلأ یک داستان‌گویی منسجم را پر کند. اما سینمای اصیل از جای دیگری می‌آید: از وضوح طرح داستانی، از باورپذیری شخصیت‌ها، از نظم در کارگردانی و از احترام به هوش و احساس مخاطب. «گیس» با شعار توجه به مردم محروم و فاجعه‌های محیط زیستی آغاز می‌شود، اما در میانه‌ی راه، در دام فرم‌گراییِ توخالی و روایت‌گریزی می‌افتد و پیامش در هیاهوی بی‌ساختار خود گم می‌شود. این فیلم نه فریادی است علیه بی‌عدالتی، که تنها پژواکِ گم‌شده‌ی چنین فریادی در تونل‌های پیچ‌درپیچِ یک اثر ناهمگون است.

محمد حسین بنی احمدی

ارسال نظرات