رهبری ادیب
به گزارش خبرنگار گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، محمد کاظم کاظمی، فعال ادبی شاعر، با بیان تجربیات خود از حضور در جلسات شعرخوانی با رهبر معظم انقلاب اسلامی، به روایت جزئیاتی پرداخته است که کمتر کسی از آن آگاهی دارد. وی نوشت:
بنده دفعات متعددی در این جلسات حضور پیدا کردهام؛ آنقدر که تعداد دقیقش اکنون در خاطرم نیست، اما شاید بیش از ده یا پانزده جلسه باشد. جالب اینجاست که اولین حضور من در این دیدارها، حتی به پیش از دوران رهبری ایشان بازمیگردد؛ یعنی در زمان ریاستجمهوریشان، در بهار سال ۱۳۶۶ یا ۱۳۶۷. در آن سالها، ایشان در ایام نوروز به مشهد تشریف میآوردند و شاعران مشهد با ابتکار و پیگیریهای آقای «سید عبدالله حسینی»، دیدارهایی با ایشان داشتند که بنده در یکی از آنها شرکت کردم. فکر میکنم سال ۱۳۶۷ بود که برای اولین بار در حضور ایشان شعر خواندم. در آن دیدار، آقای دکتر ولایتی و برخی دیگر از مسئولان و همراهان ایشان نیز حضور داشتند و جمعی از شاعران خراسان گرد هم آمده بودند. پس از آن، در دوران رهبری ایشان نیز تقریباً بهصورت یکدرمیان در این جلسات حضور داشتم و در چندین نوبت هم توفیق شعرخوانی پیدا کردم.
در مورد برداشت ما و تفسیری که پس از دیدار داشتیم، باید بگویم در مرتبه اول، علاقه وافر ایشان به شعر برای ما بسیار جالب بود. واقعیت این است که ما پیش از آن دیدار در دهه شصت، اطلاع چندانی از میزان آشنایی تخصصی و علاقه ایشان به شعر نداشتیم؛ اما در آن جلسه دیدیم که ایشان چگونه اشعار دوستان را نقد کرده و نظر میدادند. خاطره جالبی از همان دوران ریاستجمهوری ایشان به یاد دارم؛ یکی از دوستان شاعر شعری برای حضرت امام (ره) سروده بود با این مطلع: «ای به یاد حق جاری، اشک ناب چشمانت». ایشان به واژه «اشک ناب» نقد وارد کردند و فرمودند که ما اشک ناب و غیرناب نداریم، مگر اینکه چیزی با آن مخلوط شده باشد که ناخالص شود؛ اشک در ذات خود ناب است. در آنجا آقای دکتر ولایتی حضور داشتند و ایشان یا یکی دیگر از دوستان به شوخی گفتند: «مگر اینکه کسی بیماری چشمی داشته باشد که اشکش آلوده شود» و جمع خندیدند؛ چرا که این موضوع در تخصص پزشکی دکتر ولایتی بود. از همان زمان، این اظهارنظرهای فنی و دقیق ایشان در مورد شعر برای ما بسیار جالب توجه بود.
مورد دیگری که به چشم خود دیدم و گویای تسلط فنی ایشان بر علم عروض است، مربوط به یکی از دوستان شاعر (که اکنون به رحمت خدا رفتهاند) میشود. ایشان شعری در وزنی ابداعی سروده بودند و هنگام خواندن ادعا کردند که شعر در فلان بحر عروضی است. آن بزرگوار خود در علم عروض بسیار مسلط و مشهور بودند. وقتی ایشان شعر را خواندند، در ذهن من آمد که این وزن با آن بحری که گفتند سازگار نیست و مثلاً باید در فلان بحر باشد. بنده به احترام ایشان و جمع چیزی نگفتم، اما جالب بود که بهمجرد اتمام شعر، رهبری فرمودند: «به نظر من این شعر در آن بحری که شما گفتید نبود؛ این به فلان بحر بیشتر میخورد.» این شوخی و نکتهسنجی نشاندهنده تسلط ایشان بر دقایق عروضی بود؛ چیزی که مستلزم انس جدی و مستمر با شعر است؛ درست مانند کسی که در موسیقی، نتها و دستگاهها را بهخوبی تشخیص میدهد. موارد متعددی از این دست نقدها و نظرهای فنی وجود داشت که حتی بسیاری از شاعران حاضر در جلسه بهطور عادی متوجه آنها نمیشدند.
نکته دیگری که برای من شگفتآور بود، اشراف ایشان بر ادبیات افغانستان بود. یکبار که با ایشان از نزدیک سلام و علیک کردم، یادی از نویسندگان افغانستان کردند و فرمودند: «اخیراً کتابی از حسین فخری به نام «شوکران در ساحل نگین سرخ» خواندهام.» این موضوع برای من بسیار عجیب بود؛ چرا که این کتاب اصلاً در ایران منتشر نشده و چاپ پاکستان بود. اینکه ایشان چگونه به این رمان دسترسی پیدا کرده و آن را که درباره اوضاع افغانستان در زمان حکومت کمونیستی است مطالعه کرده بودند، برایم جالب بود. گاهی صحبت از کتابی مشهور مثل «بادبادکباز» است که در ایران همهگیر شده، اما ایشان به مواردی اشاره میکردند که بسیار غریب و تخصصی بود. یا مثلاً از شاعری افغانستانی به نام «غلاماحمد نوید» نام بردند که حتی بسیاری از ادبای ایران هم نامش را نشنیدهاند. ایشان در جلسهای بیتی از نوید را خواندند: «ز بس نازکمزاجم، نازِ گردون برنمیدارم / من آن شاخم که نکهت، بارِ سنگین است بر دوشم». این غزل نوید برای خود من هم بسیار جالب بود و مدتها به دنبال متن کامل آن بودم، اما پیدا نکردم؛ چون حتی نمیدانستم دیوانش کجا چاپ شده است.
موردی هست که در خانواده ما معروف شده و دوستان گاهی به شوخی آن را از زبان ایشان برای من نقل میکنند. من شعری به نام «شهر من» را که توصیفی از وضعیت افغانستان بود در حضور ایشان خواندم و در پایانِ شعر، خودم هم بغض کردم و اشکم درآمد. ایشان فرمودند: «چه توصیف گریهآوری از وضعیت افغانستان بود.» بار دیگر که شعر «شمشیر و جغرافیا» را خواندم، ایشان تأکید کردند که دقیقاً کاری که باید برای پیوند میان دو ملت و بهبود مناسبات آنها انجام داد، همین است. فرمودند شما باید همین مشترکات زبانی و فرهنگی را فریاد بزنید و بیان کنید. در آخرین دیدار هم که درباره اوضاع کشورمان شعر خواندم، باز هم مورد تفقد ایشان قرار گرفتم و فرمودند که فلانی شاعر خوبی است و اشعارش غالباً توصیف دقیقی از وضعیت افغانستان است.
درباره اثر این جلسات بر جامعه، هنر و فرهنگ، معتقدم دو پیامد مهم دارد: نخست اینکه توجه عالیترین مقام سیاسی کشور به شعر، جایگاه این هنر را برای مردم و مسئولان روشن میکند. اینکه شخص اول مملکت هر سال ساعاتی طولانی را صرف شنیدن شعرِ شاعران میکند، الگویی است که متأسفانه در میان دیگر مسئولان کمتر دیده میشود. بسیاری از مسئولان در دیدارهای مشابه، بیشتر وقت را به سخنرانی خود درباره رسالت شعر اختصاص میدهند؛ حرفهای کلی که خود شاعران بهتر از هر کسی میدانند. اما ایشان در این جلسات غالباً مخاطبند و در پایان سخنان کوتاهی ایراد میکنند. دومین اثر، جنبه رسانهای آن است. بسیاری از اشعار و شاعران از طریق پخشِ رسانهای این دیدارها دیده و شناخته شدند؛ اتفاقی که اگر در این جلسات رخ نمیداد، شاید هرگز پیش نمیآمد. برای بسیاری از شاعران جوان، حضور و شعرخوانی در این جلسه، حتی از برگزیده شدن در جشنوارههایی با جوایز مادی سنگین هم مهمتر و ارزشمندتر بوده است؛ چرا که این حضور نقش بسزایی در اشتهار و مطرح شدن آنها دارد، فارغ از جنبههای عاطفی که برای بسیاری یک آرزو محسوب میشود.
یکی از خاطرات شاخصی که در ذهن من نقش بسته، مربوط به سال ۱۳۷۳ یا ۱۳۷۴ است؛ دقیقاً سی سال پیش. در آن سالها سختگیریهای زیادی نسبت به مهاجران افغانستانی در مشهد صورت میگرفت و دوران بسیار سختی برای مهاجران بود. بنده قصیده مفصل و تندی در انتقاد از رفتارهای مسئولان محلی و به قصد دادخواهی نوشتم. شعر را دقیقاً در همان روز دیدار در تهران به پایان بردم تا در حضور ایشان بخوانم. با وجود اینکه لحن شعر بسیار گلهآمیز بود، ایشان با ملایمت و تأمل گوش دادند و در نهایت فرمودند که بهتر است در مسائل میان دو کشور، اینگونه اشعار منتشر نشود؛ چون اینها ماندگار میشوند و ممکن است در طول دورانها بر ذهنیت مردم دو کشور اثر منفی بگذارند. با این حال، جنبه فنی شعر را تحسین کردند و حتی خواستند نسخهای از آن را به ایشان بدهم. یکی از اعضای دفتر آمد و شعر را گرفت تا کپی کنند و بعد اصل یا کپی آن را به من برگرداندند. بنده هم به احترام سخن ایشان، آن شعر را هرگز منتشر نکردم. جالب است که چند سال بعد وقتی «شمشیر و جغرافیا» را خواندم، ایشان اشاره کردند که این نوع بیان وفاقآمیز و مبتنی بر مشترکات تمدنی باید مطرح و تداوم یابد. آقای رضا امیرخانی هم یکبار به همین تغییر گفتمان در کارهای بنده اشاره کردند؛ از گفتمان شکوهآمیز مهاجرت به سمت گفتمان مشترکات تمدنی.